از سر و صدا
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:39
دلم میخواست اتاق ساکت باشد. از اینهمه صدا بیزارم. احتیاج به تمرکز دارم.
خر چه داند قیمت نقل و نبات؟
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:39
سفته الکترونیکی کار نمیکند. وام رسالت هنوز درست نشده. رییس باعث نگرانی و اضطراب است. ر که همکار من است میخواهد از اینجا برود. رییس به تابلوی خطش گفت این چه ارزشی داره؟ از سرم گذشت خر چه داند قیمت نقل و نبات؟ موتورم برای کار کردن دیر روشن میشود. احتیاج به مرخصی و پول دارم. مقالهی دوم کار دارد. Adbloc...
از شبهای مسخرهی هول و اضطراب
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:53
آ چه پیلهای کرده. شب مسخرهای شد.
چند روز خوب
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:53
هفتهی پیش بهخاطر آ اضطراب بدی داشتم. برایم اهمیتی ندارد. اما آشفتگیاش حالم را بد کرد. دوشنبه؟ بالاخره کمی ارامش پیدا شد. قهوه خوردیم. رفتیم کافه تولد ح. برایش کولهپشتی گرفتیم و کیک هویج. شب خوبی بود. خوش گذشت. خوشحال بودم. سهشنبه یوگا. یوگای منظم خوشحالم کرده. سبک شدم. چهارشنبه عصر رفتیم باغفردوس فی...
یکشنبه خوب
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:53
باید از وقتهای اضافی ِسرکار برای خواندن استفاده کنم. دکتر گفته بود برای خودم وظیفه تعیین نکنم و سخت نگیرم. امروز بعد از مدتها دو ساعتی زبان خواندم. ده صفحهای کتاب. نوشتهای از دوستی که تا بهحال ندیدم. دوست مجازی. فضای مجازی. دوستی از راه کلمه و نوشته.دیروز و امروز هوا الوده بود. بهصورت معجزهآسایی اذی...
و خاک، خاک پذیرنده
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:01
واقعا انگار برای لحظههایی سقوط کردم. خستهام و پ سنگِ باران کوثری را به سینهاش میزند. لجم از این میگیرد که ما که دستمان به جایی بند نبود ادم نبودیم؟ ما که تمام عمر جور پدر و مادر و خانوادهمان را کشیدیم، و صدایی نداشتیم. مرگ تنها راه نجات ماست از اینهمه خستگی و در به دری. از اینهمه فرسودگی. فرسودگی. ف...
حرفها حرفها حرفها
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:01
حرفهایی هست که به کسی نمیتوان گفت.
عصر
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 18:44
عصر سلام بر خورشید. پنج دقیقه مدیتیشن.
شنبه بارانی
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:31
به درس فکر نمیکنم. در این وضعیتِ احمقانهی جهان و ایران چه فرقی دارد من یکی دکترا داشته باشم یا نه؟ تا اواسط آذر استراحت و خواندن. نوشتن. داستان تازهای شروع کردم. سلامت فکر و روانم مهمتر از مدرک بیاعتباری است که به کاری نمیآید. Adblock test (Why?)
شبی که گلپا از دنیا رفت
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:31
اضطراب مقاله بدجور فلجم کرد. قرص تازهی افسردگی اضطراب و بیقراری آورد. امروز به دکتر پیام دادم و دیگر آن را نمیخورم. با پ بحث کردیم(منظورم دعوا نیست). حرف زدیم. مرگ گلپا باعث بحث شد. او گاهی افکار قاطع خودش را دارد باید بحث نکنم و صدایش را بشنوم. هیچ غلطی نکردم. سوپ پختم. کاش اضطراب نبود. Adblock tes...
یکشنبه
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:31
سردرد دارم بهخاطر الودگی هوا. با ادمهایی که تصمیم خودشان را گرفتند که عقیدهی خاصی داشته باشند نباید بحث کنم. سکوت بهتر از هر غلط دیگری است. نیم ساعت یوگا کردم. چقدر خستهام. چقدر کار دارم. Adblock test (Why?)
چهارشنبهی خوب
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 19:53
شبنم دیروز کامنت گذاشت. کامنتش را همانجا جواب دادم. انگار خاموش کردن مغز و خوابیدن بیوقفه جواب داده. امروز کمی بهترم.
از حسهای بد
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 19:53
دلم کمی ارامش میخواهد. حال خوب. خبر خوب. حس اضافه نبودن و بهکاری آمدن. ز گفت از اینجا میرود. جایی بهتر، تخصصیتر، خوشحالکنندهتر. باید حتما دنبال کار بگردم. نمیخواهم اینجا بمانم. Adblock test (Why?)
سه شنبه بود
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 1:07
خودم را دوست دارم. و هیچ کاری اشکالی ندارد. رییس را دوست ندارم. چند روزی اینجاست و سعی میکنم دعوا درست نشود. امروز گفت خیلی با تلفن حرف میزنی، تابلو شده. خودش دیروز غیبش زد. بعد هم تلفن جواب نداد، کاشف به عمل آمد خواب است. امروز هم از صبح نبود. خب ملک پدریشان است. باید از بالا با ما حرف بزنند.خود ِم...
چهارشنبه پنجشنبه جمعه
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 1:07
چهارشنبه در اداره مضطرب بودم. ناهار با ز گوشتکوبیده خوردم. به خانه آمدم. یک ساعتی خوابیدم. بعد به مطب روانپزشک رفتم. یک ساعتی منتظر ماندم. مجلهی اندیشهی پویای روی میز مطب را ورق زدم. بخشی از مصاحبه با مترجم محبوب را خواندم. دکتر گفت عذاب وجدان. این دو کلمه ماجراهای قدیم را یادم آورد. در خیابان راه ر...
مهرجویی و همسرش
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 1:07
شنبه اضطراب و دلشوره ی گنگ. ناهار یتیمچه برده بودم اداره. عصر کتاب خواندم. رمان خیلی جالبی تمام شد. امیدوارم بتوانم درباره اش بنویسم. امروز؟ شوکِ خبرِ کشته شدنِ مهرجویی. نه از لحاظ اهمیتِ مهرجویی. که راستش لااقل پانزده سال است که از ایشان فیلمی ندیدم. منکر اهمیتشان هم در تاریخ سینمای ایران نیستم. آن...
ادامه دوشنبه
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:13
راستش فکر می کردم طبیعی است که از هم بپرسیم فردا چه کار می کنیم و کجا می رویم. پ معتقد است این سوال ها محدود کننده اند. چرا؟ مگر کجا می روی و چه کار پنهانی می کنی که اینها را محدودکننده می دانی؟ همیشه هم من مقصرم که پیله می کنم. حالا مهم نیست. هر غلطی دوست داری بکن. جز کتاب و کارهای خودم حوصله چیز د...
چند روز تعطیل
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:13
سهشنبه حرف زدیم. بحث و در نهایت من کوتاه آمدم. پ نگفت که چرا من نباید بعضی چیرها را بدانم و تازه کدام چیزها؟ یوگا را نرفتم و به بحث ادامه دادیم. قهوه و شیرینیمان را خوردیم. آشتی کردیم و من با رنگی رفتیم کلهپاچه خوردیم. به قول خودش کلپچ. پدرش حالش خوش نیست. خیلی حرف زدیم. داستان تازهای در سرم شکل گرف...
چند روز اول هفته
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:13
یکشنبه سرکار نرفتم. دکتر پوست. داروخانهی پلمپ شده. فروشنده لب خیابان نشسته بود دزدکی نسخه را میپیچید. پیاده تا پارکوی آمدم. سوار اتوبوس شدم. به خودم در اتوبان چمران نگاه کردم. رفتم خانه. به سقف نمگرفته نگاه کردم. با لولهکش حرف زدم. ناهار خوردیم. سوپ درست کردم. موهایم را شستم. با موی خیس بیرون رفتم و...
برای خودم
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 15:29
با پ به دندانپزشکی آمدیم. کتاب ایکیگای روی میز را برداشتم. پ دربارهی زنها قدیمی فکر میکند: زن خانه بماند بچه بزرگ کند. بین حرفها سکوت کردم. حرفهایش را شنیدم. به خودم گفتم تو که این چیزها را قبول نداری. داری؟ بیخود بحث نکن. بحث نکردم. و این موفقیت بزرگی است. با نودم در صلحم. خودم را دوست دارم. کمی بی...