روز تعطیل
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 15:29
به رویاهای تازه فکر کنم. نقطهی روشن زندگی از حالا به بعد کجاست؟ زبان و نوشتن مهماند و تا حد ممکن در این وضع سخت لذت بردن.
امروز هم خوب بود
-
تاریخ: 1402/6/13 ساعت: 5:29
امروز از هشت و نیم تا چهار و نیم کار کردم. این خوشحالم کرد. مقالهی دوم را دوست دارم. کار جالبی شد. شاید مقالهی سومی هم بنویسم. عصر با پ دندانپزشکی رفتم. «و» نوشت که ده میلیون پول او در حسابم مانده. نوشتم یادم رفته. فردا باید برایش بریزم. کلی کار دارم. امروز سر و کلهی اضطراب پیدا شد. رمان چهارصد صفحه...
وقتِ تولد
-
تاریخ: 1402/6/11 ساعت: 15:14
هفتهی گذشته قشنگ بود. یکسال گذشت. هفتهی تولدم بود. خوشحالی دویده بود زیر پوستم. جشنی باشکوه در قلبم. چهارده سال گذشت. از جایی زیر صفر شروع کردم و ذرهذره جلو آمدم. این جایی که هستم جای خاصی نیست. اما خوشحالم. با خودم مهربانم. حس میکنم آدم قدرتمندی هستم. حس میکنم توانستم کمی از آن چیزی که در سرم بود ب...
از چند روزِ خوب
-
تاریخ: 1402/6/11 ساعت: 15:14
دوشنبه رفتم دفتر آ در خیابان ظفر. دفترش فضای قشنگی داشت. دنج و دوستداشتنی. چای خوردیم و خرف زدیم. بعد با تلفن حرف زدم. آدمها دوستم داشتند. جعفر زنگ زد. ب زنگ زد. سهشنبه تمام وقت صرف حرف زدن با تلفن و خندیدن با همکاران اداره شد. شب به کافهای در نزدیکی ویلا رفتیم. خوشبخت بودم. میرزاقاسمی، کشک و بادمجو...
آفرین
-
تاریخ: 1402/6/11 ساعت: 15:14
برای از پا در نیامدن باید پروژهی شخصی تعریف کنیم. برنامهی هفتهی بعد تمام کردن مقالهی دوم و خواندن رمان دوست.راستی درسم تمام شد. بگذریم هنوز خردهای کار مانده. نوشتن رسالهی دکتری از سختترین کارهای زندگی بود. برای خودم کلی کتاب خریدم. خوشحالیِ بعد از جلسه هنوز در وجودم هست. آفرین بر خودم. Adblock test ...
از لوبیاپلو و پنجشنبه
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 13:24
چهارشنبه کامنتهای بیجواب مانده را جواب دادم. رفتیم دورهمی دروس. حوصله نداشتم. به اندازهی دورهمیهای قبل خوش نگذشت. پنجشنبه لوبیاپلو درست کردم. خوشحال بودم. زندگی بهخاطر لوبیاپلو و پنجشنبه ارزشش را داشت. رفتم پیش اِ و مَ. اِ گفت بهخاطر تمام کردن دَرسَت شیرینی آوردم. جاده قشنگ بود. فشم خنک بود. مهمانی ...
مقالهی دوم
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 13:24
فکرِ اینکه چند ماه برای اکسپت مقاله دوم زمان لازم است. البته که مهم نیست.
یه روز مسخره
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:58
دلم میخواد برسم خونه رو تخت خودم بخوابم. چه زندگی مسخرهای شده. مقاله دوم عدم پذیرش گرفت.
رنجی که فقط با مرگ تمام میشود
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:58
شوهر ِخواهر وسط ما را کُشت که او دختر خوب و مهربانی است و مسئولیت زندگی ما با اوست. غیر مستقیم یعنی شما هویج. منی که همین یک ماه پیش صد و بیست تومن جور کردم، ماه پیش نُه تومن به خواهر کوچک دادم و همیشه سعی کردم. و هیچ وقت به چشم نیامد. میشد که مامان بتواند حرف بزند، استقلال خودش را داشته باشد و خواه...
حکایت ما
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:58
تمام راه به صحبت از جاده قدیم و جدید و اتوبان و هراز و چالوس گذشت. اینها حرفهای روزمرهاند. فقط اگر فرهنگ و ادبیات و کتاب کلمه حرف بزنی احمقِ کسلکننده به نظر میرسی. Adblock test (Why?)
شب
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:19
به پنجشنبه و جمعه فکر میکنم. اشپزی، راه رفتن، کتاب،یوگا، لم دادن. همین.
دلتنگی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:46
دلتنگی برای خودم در کنار تو وقتی با تمام اشتیاق برایت حرف میزدم. برای قهوه و شیرینی بعدازظهر، برای تو. دلتنگی و غمی عریان.
خیلی خسته و درب و داغونم
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:46
روز سختیه. دلم گرفته است. دلم برای تو تنگ شده. برا اینکه بهت بگم «سلام بچهها» چه کامنتایی گذاشته. آتش شاکرمی چی نوشته. برا اینکه سه ساعت حرف بزنم. خوبیش اینه که یه وقتایی معجزه بود. بین اینهمه سیاهی تو برای من نور بودی. اره خب رفتنی بودی. بهطور روشنی مال من نبودی. از این ترکیب مالِ من بدم میاد. اما ...
و بالاخره شیدایی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:46
به روانپزشک قبلی گفته بودم من قطبی نیستم؟ گفته بود نه.آخرین یادداشتِ اینجا را دوشنبه نوشتم. سهشنبه کار و بیحوصلگی بود و شادیِ خبر تعطیلی چهارشنبه بهخاطر گرما و برق. هنوز دلتنگی بیخ گلویم را چسبیده بود. به خانه آمدم دراز کشیدم. پیرزن همسایه بالاخره قبول کرد پمپ نصب کنیم. روبرویش ایستاده بودم و خشم ند...
از غصهها
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:07
قرار بود با پ بریم مهمونی. یه هفته خوشحال بودم بهخاطرش. حتی دیروز کفش پاشنهدارم رو اوردم بیرون. نرفتیم. کاش دنیا یه شکل دیگه بود. کاش بیشتر همدیگر رو میفهمیدیم. کاش من اینهمه تاریک و زخمی نبودم. Adblock test (Why?)
برای فردا
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:07
پ من را تمام و کمال موافق با افکار خودش میخواهد. طور عجیب و غریبی دوستش را تحسین میکند. دوستش ادم دلمردهای است که آنقدرها کار خاصی نکرده و نمیکند. این نظر من است البته. برای دوستش احترام قائل بودم اما او خودخواه و مغرور است. بگذریم. دربارهی ماجرای حجاب با پ چالش دارم. راستش در چهل سالگی نمیتوانم بپذ...
حوصلهی اداهای پ را ندارم
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:07
پ اصرار دارد که خودش درست میگوید. من خستهام. حوصلهاش را ندارم. کاش صدای من هم شنیده میشد. چقدر تنها و غمگین و کلافهام. خیلی تنها، خیلی غمگین و خیلی کلافه. Adblock test (Why?)
برای اینجا
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:33
اگر آنها که میگذرند و سطرهایی میخوانند اینهمه غرغر و حرف تلخ و فکر متفاوت را تحمل کنند باید بگویم ای سرزمینِ امن. ای سرزمینِ من. منظورم این صفحه است. ای کوچهی غمگین. ای کوچهی پنهان. ای جای مهربان برای حرف زدن. Adblock test (Why?)
از خفگی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:33
سردرد دارم. قرصها تمام شدند. حالم حوب نیست. انفجار روحی. خستگی. تنهایی. دلتنگی. بغض. خفگی. بیآبی.
از حال و احوال بهتر
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:33
رابطه با حواهرها خوب نیست. خواهر کوچکتر که هیچوقت چندان ارتباطی با من نداشته. با خواهر بزرگتر هم بیشتر وقتها چالش داشتیم. رنجهای عمیق مشترک. حس میکنم خیلی هیچکاره به نظرش میرسم. حس میکنم در چشمش ادم دورویی هستم. کسی که متنهای قشنگ مینویسد و در واقعیت نمیتواند حتی چند ساعت درست رفتار کند. نمیدانم چرا...