خرید بک لینک
سرم درد میکند. مجتبی شکوری جایی در ان مصاحبهی مبتذل چیزی گفت شبیه اینکه خانوادهاش در ان زمان احتیاج به خبر خوشخالکنندهای داشتند. خبر خوشحالکنندهای که همین رتبهی چهل و هشت سهمیهای بود و رسیدن به دانشگاه شریف. همین حالا فکر کردم کدام خانواده احتیاج به خبر خوش نداشت؟ بعد پلانهای پشتسرهمی از کودکی و نوجوانی و تنهایی تهران. پ کنارم نشسته بود. دوست داشتم بگویم زندگی من خیلی وقتها کابوس بود.نگفتم. به جای این گفتم نمیفهمم کجا ایستادم و چه غلطی میکنم. نمیفهمم که چرا نباید بپرسم با کی حرف زدی؟ آن هم وقتی هزار بار رعایت حریم خصوصی تو را کردم. آن هم وقتی تمام این دو ماه حرف بیماری ژ بوده و برادرش و عصبانیت مدامِ پ(این اخری را نگفتم فقط اینجا نوشتم). انگار در گودالی عمیق و تاریک سقوط کردم. داستانی در سرم شکل نمیگیرد. خودم را ادم بیعرضهای میبینم که نتوانسته هیچ راهی باز کند. که نتوانسته، نتوانسته، نتوانسته. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:13

بعدازظهر بدی بود. حرفهای بدی دربارهی خودم گفتم. گفتم که بیارزشم. گفتم... «ما» آمد رفتیم چایی خوردیم. بوی سیگار گرفتم. پ سرگرم کار خودش است. خانه سکوت. صدای کولر آبی. سردردِ خفیف. و همچنان دلتنگی و همچنان حس تنهایی و بیپناهی. همچنان صدای او که میگفت ادم باید روشنفکر باشد. روشن ببیند. من زندگی خودم را روشن میبینم؟ لحظههای روزمره را درست میبینم؟ نه. به مشق فردا فکر میکنم. چهارشنبه میروم دانشگاه. شروع جنگیدن برای مدرک. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:13

گاهی درست همین جای چرخهی غم حس میکنم برای چه زندهام. حس میکنم اندوه تمام نمیشود. حس میکنم خستهام. فردا روز روشنتری است. میدانم.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 2:56

راستش گاهی گیجم. به سرطان در قارهی دیگر فکر میکنم. به صدایی که حالا خسته و دلواپس است. به سرطان ِ دیگری که تازه از راه رسیده. نگرانی لابد طبیعی است. پ را بیشتر از همیشه دوست دارم. درباره مشکل همیشگی حرف زدیم. شاید اینجا نوشتن کمی از اشفتگی ذهنم کم کند. باید دورِ اینترنت را خط بکشم و چند نوشته اماده کنم. باید کرسی پژوهشی برگزار کنم. خسته بودم. باید فکر نکنم. باید پ را دوست داشته باشم. خوشحالم. رافا به یادت هستم.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:40

بار ِروانی بعضی چیزها انگار برایم ساده نیست. یکی بود که نوشتهها را میخواند. دیگر فرصتش پیش نیامد چیزی بخواند و حرف بزنیم. همین تنهاترم کرد. دیروز سه صفحه نوشتم که فکر میکنم پراکنده است و یکدست نیست. فروردین و اردیبهشت بهتر یود. خرداد و تیر برایم دلهره داشت. به هرحال پ با نگرانی برگشته بود. باید به خودم تکیه کنم. مثل همیشه.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:40

شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنبه هم البالوپلو پختم خیلی حرفهای شد. حالم خوب است. فکر مشکل همیشگی ازارم داد. ماجرای دانشگاه و سه داستانی که برگشت خوردند هم بود. کارهای زیادی دارم. پ را دوست دارم. دلم میخواهد کار کنم. هر جور نوشتنی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 13:06

برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنهان بودن. کافی نبودن. بیمعنی بودن. در سایه بودن. به سختی خودم را از قعر تاریکی بیرون میکشم و به راحتی میشنوم که چرا دستمو گرفتی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 17:05

آنقدر گریه کردم که سرم درد میکند. صدای خر و پف ِ پ خانه را برداشته. از نظرش من دیوانهام و حرفهای احمقانه میزنم. الکی مسائل را بزرگ میکنم.

از نظر خودم؟ فقط دلم میخواهد بمیرم.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 17:05

اینقدر بیحوصله بودم که صفحهی دوستان را نخواندم. در اولین فرصت میخوانم. خرداد با فکر مرگ گذشت. اما امروز بالاخره خوب بودم. دو نوشته تحویل دادم. هر دو را دوست دارم. صد و چند صفحه کتاب خواندم. اش خوردم. دمنوش به و دارچین درست کردم. یک ساعت یوگا. صدای کولر آبی. رسیدن ِکامنت مهربانی دربارهی یکی از نوشتهها.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 19:04

پ از تگراس نوشته: دلم میخواد بهت خوش بگذره میدونم که چقدر مشکل داری. دلم خواست گریه کنم. چه راه درازی بوده و هست. خستهکننده است. هربار خانه رفتن وجودم را پر از دلهره میکند. دیدن ناراحتی خواهرها، نگرانی برای مامان، ماجرای خانه و مسائل مالی. و رابطه. که گاهی برایم سخت میشود. کار، اینجا حتی خنککنندهی سادهای هم ندارد. گرما عذابم میدهد. درس؟ هفت سال تلاش و همچنان دویدن. نوشتن؟ پول؟ درامد؟از آن روزهاست که حوصلهی زنده بودن ندارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:09

کار، بوگا، دوش، تمیز کردن خونه. البته هنوز یه خرده کار داره. با بادمجون و کوجه و سیب زمینی و این چیزا یه غذای گیاهی درست کردم. دوش گرفتم. حالم خوبه.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:09

رفتم خانه. باز نگرانی، غصه، دلواپسی. حالم خوب نبود. یک روز خوش گذشت و بعد شروع شد. جنجال و بحثِ بیپایان. تصویر برافروخته و عصبی و وحشیِ خودم. خستگی. حس ِاینکه کاش نبودم. تاریکیِ جاده. غم. ناامیدی. خانه. تمام روز در رختخواب ماندن. فکر کردن به خرداد تاریک. خرداد گرم. خرداد شرجی. خرداد دوستنداشتنی.

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:09

در هربار پیاماس به شدت ناامید میشوم. دفعهی قبل در آن خانهی قدیمی کاشان چیزی را شنیدم که نباید میشنیدم. شنیدنش سنگین بود. برای من که در تمام این سالها جز استقلالم چیزی نداشتم. برای من که هنوز کینه دارم از منتگذاشتن ِمادربزرگم وقتی میگفت باباتون براتون کاری نمیکنه. لباساتون رو که خاله و داییهاتون میخرند. آ منت گذاشته بود.بابا نمیدید. پولی نداشت. به جان خودم خیلی مهربان بود. مادربزرگ دربارهش بد حرف میزد. خیلی مهربان بود. به ما میگفت عمر من. دلم برایش تنگ شده. دلم با این مادربزرگ صاف نمیشود. همین حالا یادم آمد که حتی دوست نداشت کمی از غذایی که روی گازش بود بردارم. ناراحت میشد. میگفت چرا مامانتون درست نمیکنه براتون؟ لابد دستش خالی بود و غذا را با محاسبه میپخت. فقط چند قاشق لوبیاپلوی بدون گوشت بود. خوشمزه بود. مامان همین را نمیتوانست درست کند. مامان فارسی بلد نیست. امروز گفت «اورگِم پر ووریر...» نمیدانم درست نوشتم یا نه. مامان مثل پرندههاست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:19

میخواهم عدسپلو درست کنم. عدسپلویی ساده. به یاد بابا. اضطراب دانشگاه فلجم میکند. کاش این بساط غز زندگی من جمع میشد. فکر کردم بیا این اخری را هم بازی فرض کنیم. برای مدیرگروه نامه عاشقانه فرستادم. گفتند امتیاز مقالهی دوم برای دفاع کافی نیست. دلم با ح هم صاف نمیشود. دیگر جلسههای دورهمی را نمیروم. حیف از اینهمه دوستی و علاقه. حس خوبی به من نداد. با حسی از بیپناهی از شمال شرق تا مرکز تهران آمدم و دلم میخواست کسی بغلم میکرد و میگفت تو تنها نیستی. و کسی حق ندارد ناراحت کند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:19

راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغییر کرد. انگار یکی دیگر شدم. صبح که بیدار شدم خبر منتشر شد. با کارهای قدیمِ افتخاری گریه کردم. به یاد خیلیها. خیلیها. خیلیها. به یاد همهی روزهایی که بابا چیزی را در این عالم ندید. سی و چند سال ندیدن ساده نیست. و این گریه از آن گریههای عمیق بود. بخشهایی از خودم که انگار هنوز شکلِ هزار سال پیش باقی مانده بود. مثل همان هجده سالگی و نیایشهایی که عمیق بودند. آن مقتها که خیال میکردم چیزی آن بالا وجود دارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:19

صفحه بندی