چیزهایی درهم

متن مرتبط با «این» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

برای اینجا

  • نیلوبلاگ

    اگر آنها که میگذرند و سطرهایی میخوانند اینهمه غرغر و حرف تلخ و فکر متفاوت را تحمل کنند باید بگویم ای سرزمینِ امن. ای سرزمینِ من. منظورم این صفحه است. ای کوچهی غمگین. ای کوچهی پنهان. ای جای مهربان برای حرف زدن. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کمی برای فاطمه و کمی از این چند روز

  • نیلوبلاگ

    همین حالا نوشتههای فاطمه را خواندم. دلم برایش تنگ شد. دوست داشتم بعد از خواندن بعضی از سطرها بغلش کنم.هفته پیش منتظر دوشنبه بودم. قرار بود با پ جایی برویم. همین که رسیدیم غر زد. اسنپ گرفتم و برگشتیم خانه. بخث کردیم. گفت تو نُنُری و از این داستانها. حرفهایم را نفهمید. اوقات نلخی کرد. تا بالاخره فهمید. مهربان شد. گفت میفهمم و نمیخواهم تو را از دست بدهم و... بعد گریههای من کمی خنده شدند.سعی کردم بخوانم. یک فیلم خوب دیدم. چهارشنبه پیش دکتر روانپزشک رفتم. گفت دپرشن تو هنوز کاملا خوب نشده. بعد روانکاو...

    ادامه مطلب
  • از خونه و این داستانا

  • نیلوبلاگ

    و از من ادم خانواده در نمیاد. حوصلهی سنت و ماجراها و افکار پوسیدهی خانوادگی رو ندارم. حوصلهی خالهم، افکار خیلی پوسیدهی مادربزرگم. هیچ فضای مشترکی برای حرف و فکر وجود نداره. دلم خونهی خودم رو میخواد. خواب مفصل. کارای خودم، مشقای خودم. زندگی خودم. امیدوارم اینجا سرماخوردگی و کرونا مرونا نگرفته باشم. دلم میخواد برگردم. اینجا رو دوست ندارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و این روز بد

  • نیلوبلاگ

    الان بنویسم پ باز یکی میآید پاراگراف پاراگراف مینویسد که ثابت کند که من جرات ندارم اسم آدمها را بنویسم بدون اینکه بفهمد چرا باید اسم ادمها را نوشت؟ مگر اجازه داریم همهی حرفها را بنویسیم؟ پر از گریه و بغض باید این کلمهها را هم بخوانم و با خودم فکر کنم این ادم از کدام بخش ِنوشتههای اینجا رسیده به اینهمه بیزاری از نویسنده؟ بگذریم. پ گفت اشتباه میکنم. اشتباه میکنم. خواهر وسطی باز هم گفت باید تراپی بروی. و کاش یکی بود که میفهمید و سرزنش نمیکرد. بله من مقصر. اما باید چه غلطی بکنم؟ امروز به م گفتم فکر ...

    ادامه مطلب
  • از این صبحu200cهای دلگیر

  • نیلوبلاگ

    وبلاگ فاطمه را خواندم. دیر بیدار شدم. و البته باز با گلو درد. بدن درد هم هست. باید باید باید خانه را تمیز کنم. ای خدای رنگین کمان! کمک کن خانه را تمیز کنم. برای چنین کار سادهای که میتوانم روی کمکت حسابت کنم؟یکی نوشته بود جایزه بهترین تماشاگر تعلق میگیرد به خدای بخشندهی مهربان. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از این روزهای بد

  • نیلوبلاگ

    از دم صبح سهشنبه که صدای پ امد تا همین حالا از بدترین روزها بود. مدتها بود اینطور مریض نشده بودم. سه روز تمام در رختخواب. دو سه روز بیحالی شدید. الان دوباره باید دکتر بروم. امروز البته بهترم. باید خبرها را دنبال نکنم. از نظر روحی خیلی بههم ریختهام. :-(( بخوانید...

    ادامه مطلب
  • باز هم ببخشید چون میu200cدانم وقت این حرفu200cها نیست

  • نیلوبلاگ

    دوست دارم خیلی کامل زبان یاد بگیرم. برای درس خواندن از ایران بروم. برای خودم اشپزخانهی جذابی بسازم و اشپزی را جدی و حرفهای دنبال کنم. میخواهم در یوگا و نوشتن حرفهای شوم. خودم را دوست دارم. به هرحال ادم با امید زنده است. اسم ستاره را به امید تغییر بدهم ناراحت نمیشوید؟ همین حالا حس کردم این زیباترین کلمه است، زیباترین نام. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از اوضاع خراب این روزها

  • نیلوبلاگ

    مثل هر روز از جلوی نیروهای گارد رد شدم. و هزار فکر کردم. پ بعد از ایمپلنت سرحال نیست. کلافه شدم. سوپ کلم بروکلی درست کردم. سهشنبه امدم پیش مامان. مامان خسته و پیر گوشهای نشسته بافتنی میبافد. دیروز با خواهرها بیرون رفتم. شب اضطراب چاقی خواهر کوچکتر را داشتم. کلی درباره چاقی خواندم. صبح حرف زدیم. گفتم نگرانم. گفتم از کلینیک چاقی نزدیک خانه برایش وقت میگیرم. گفتم کارش را ادامه بدهد. دوباره گفتم نگرانم. املت خوردیم. خانه را جارو زدم. حالا نشستم زیر هوای کولر و این سطرها را مینویسم. ناهار ماکارونی دا...

    ادامه مطلب
  • و اشوبِ این روزها

  • نیلوبلاگ

    شاید باید پ را درک کنم، راه خودم را بکشم بروم. زندگی خودم.هر ادمی باید دلخوشیهای خودش را پیدا کند. دلخوشیهای عمیق و محکم خودش. دلخوشیهای شخصی خودش. الان وقت نوشتن این حرفهاست؟ میدانم که نیست و آشوبِ این روزها نشسته در عمق وجودم. بعد از مدتها خوشی مضطربم، نگرانم و غم دارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از این روزهای خوب

  • نیلوبلاگ

    شاید بیست روزی اینجا چیزی ننوشتم. بیست روزی که از بهترین روزهای زندگی بودند. رابطهی عجیب با پ، به ثمر نشستن بخشی از تلاشهای این سالها و محو شدن افسردگی. دارو را خودم کم کردم و هنوز نتوانستم از دکتر روانپزشک وقت بگیرم.بهخاطر اینهمه روشنی از زندگی ممنونم و از خودم که چه تاریکیهای بزرگی را شکست دادم. و درست همین حالا حس میکنم همهی این سالها منتظر این جرقهها و لحظهها بودم. همهی این روزها خوب بود جز همین یکی دو روز پیش که پ باید اسکن قلب انجام میداد. با ر رفتم برای نمونهبرداری. بیخود عصبی و کلافه بود...

    ادامه مطلب
  • از این روزها

  • نیلوبلاگ

    از همان روز اولی که با پ حرف زدم خوشحال بودم. تا همین امروز خوشحال بودم. هنوز هم خوشحالم. پ شد همان که میخواستم. همه چیز را پذیرفت و هزار کلمهی مهربان گفت. راستش آنقدر خوشحال بودم که نشد بنویسم. انگار خواب.آ تهران بود و من گیج بودم. باید خانه را تمیز کنم. پایاننامه را جدیتر کار کنم و... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک روز صرف بستن دل شد به این و ان/ روز دگر...

  • نیلوبلاگ

    انگار که بخواهی رویهی نازک زخم را خراش بدهی و ان را عمیقتر ببینی. میخواهم از خرداد پارسال تا همین حالا همهی روزنوشتها را بخوانم. حودم را بیینم و پ را ببینم. بعد سطرهایی از این نوشتهها را ببرم بگذارم لابلای نامههایی که قرار نیست کسی بخواند. قرار دوستانهی بیفایدهای داشتم. شیک نوتلا خوردم. و تا رسیدن به کافهای که قرارمان در آن بودم موسیقی شنیدم و درست وسط خیابان گریه کردم. به کتابفروشی قشنگی که تازه باز شده رفتم قشنگ بود ولی حس غرییه بودن به من داد. خانم روشنفکر را دیدم با سیگاری در دست. حس کردم غر...

    ادامه مطلب
  • این وضع ماست بی ذره ای روشنی

  • نیلوبلاگ

    xa0بعد از آبان تاریکی که گذشت- گران شدن بنزین و تظاهرات مردم و قطع شدن اینترنت- رسیدیم به دی. ترور سردار و تهدید ترامپ. شاید هیچ وقت این همه بهم ریخته نبودیم. همه ی ما. نه فقط من. اوضاع مبهم و ترسناکی ش...

    ادامه مطلب
  • از این روزهای الوده

  • نیلوبلاگ

    xa0فیلم دیدم. کتاب می خوانم. صدای کتری و بوی غذا هم هست. هوا بی نهایت الوده است. در حد مرگ. ما دوباره فرو رفتیم. اوضتع تو خوب نیست. نه که مریض باشی درگیری های دیگری داری. و من دلتنگم. دوباره سر از آب بیرون می آوریم؟xa0از این روزها اینکه درگیر درس و مشق هستم. همین.xa0...

    ادامه مطلب
  • زمستان اینطوری شروع شد

  • نیلوبلاگ

    xa0دوست دارم شب یلدا یادم نرود. فرق زیادی با بقیه شبها دارد؟ بله. دوستش دارم. برای من مژده بهار است و تمام شدن زمستان. آهنگ های شاد دانلود کردم. همین "شب یلدای منی"... :-) و از این حرفا. تجریشِ همیشه دی...

    ادامه مطلب
  • این وضع ماست

  • نیلوبلاگ

    دلشوره دست بردار نبود و البته کمردرد. حالا کنی بهترم و سعی می کنم آخر هفته روشنی بسازم.xa0...

    ادامه مطلب
  • شنبه این شکلی بود

  • نیلوبلاگ

    xa0 مسائل تو تموم نمی شن. من باید برای خودم روزنه امید بسازم. باید از وابستگیم به تو کم کنم. باید خودم رو دوباره پبدا کنم. شاید خسته ام. شاید این درس و مشق کوفتی باعث شدند این همه کم بیارم. شاید مشکلات ...

    ادامه مطلب
  • آدم اینجا تنهاست

  • نیلوبلاگ

    حالا بهترم.. چراغ کوچکی در قلبم روشن شد.. رمانی را که تا نیمه خوانده بودم تمام کردم.. یک لحظه تصمیم گرفتم تسلیم نشوم.. هیچ کدام از چیزهایی که گفتم ارزش غمگینی ندارند.. فراموش می کنم.. از فردا هفته بهتری می سازم.. صبح ورزش می کنم.. نان تازه می خرم با پنیر و گردو.. متاسفانه دنیای خوبی نیست. آدم اینجا تنهاست و هر کس جز خودش کسی را ندارد.. خوب است که بابا رنج نمی کشد.. شاید حالا جای بهتری باشد.. ...

    ادامه مطلب
  • سیم سیم دوباره اینجاست

  • نیلوبلاگ

    حالا بهترم. چیزهای کوچکی برای خوشحالی پیدا کردم. از مربی بدنسازی برنامه ای برای یک ماه آینده گرفتم. تلاش خودم را برای بهتر شدن می کنم. در ضمن اطمینان دارم که موفق می شوم. فضای اتاق کارمان را کمی تغییر دادیم. همکار جدید آمد. دو نفر برایم حرف های دلگرم کننده نوشتند. عصر کلاس یوگا رفتم. یوگا برای من ...

    ادامه مطلب
  • این هفته بی خاصیت

  • نیلوبلاگ

    از شنبه تو امدی. چیزی نخواندم. کلاس زبان و یوگا نرفتم. حالم هم خوب نبود. هر روز درد داشتم و هر چه می خوابیدم خستگی از تنم بیرون نمی رفت. فضای اداره بخاطر موفقیت روحانی غیر قابل تحمل است. امیدوارم روزهای خوب و روشن از راه برسند.xa0 بابا نمی تواند غذا بخورد.xa0 اطرافیانم را نمی توانم تغییر بدهم باید خود...

    ادامه مطلب