برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنهان بودن. کافی نبودن. بیمعنی بودن. در سایه بودن. به سختی خودم را از قعر تاریکی بیرون میکشم و به راحتی میشنوم که چرا دستمو گرفتی؟
چیزهایی درهم...ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40