از شب خستگی

خرید بک لینک

بعدازظهر بدی بود. حرفهای بدی دربارهی خودم گفتم. گفتم که بیارزشم. گفتم... «ما» آمد رفتیم چایی خوردیم. بوی سیگار گرفتم. پ سرگرم کار خودش است. خانه سکوت. صدای کولر آبی. سردردِ خفیف. و همچنان دلتنگی و همچنان حس تنهایی و بیپناهی. همچنان صدای او که میگفت ادم باید روشنفکر باشد. روشن ببیند. من زندگی خودم را روشن میبینم؟ لحظههای روزمره را درست میبینم؟ نه. به مشق فردا فکر میکنم. چهارشنبه میروم دانشگاه. شروع جنگیدن برای مدرک.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 18:13

صفحه بندی