
باید دید چطور میشه به یه فکر عملیاتی رسید برا جمع کردن رساله. خاک بر سر این سیستم که فقط میتونه ما رو سرخودهتر و ناتوانتر و ناامیدتر بکنه. من با چه شور و شوقی شروع کردم. دلم میخواد درسم تموم شه. کاش کسی میفهمید چه فشار ناراحتکنندهی بدیه. بخوانید...
ادامه مطلب
در دفترچهی یادداشت نوشتم:یکی دوستم نداشت. و تازه فقط او نبود. هرکس حق دارد دوستم نداشته باشد. اصراری نیست. هر کس باید به قلب خودش تکیه کند. و فقط صدای پرندهها را بشنود. بخوانید...
ادامه مطلب
شاید باید ساده تر بگیرم. این هم یک جور بازی است. کار خودم را بکنم. جدی نگیرم. منظورم درس و مشق و رابطه است. نمی دانم. از اداره برگشتم املت خوردم. خوابیدم، یوگا کردم، عدس پلو پختم، باید کار کنم، دوش بگیرم، بخوابم. ده روز تعطیل لازم دارم. ده روز کاملا تعطیل. بخوانید...
ادامه مطلب
xa0دو روز بعد ازچیزی که در مطلب قبل نوشتم هواپیمای اکراین سقوط کرد. همسر و دختر حامد اسماعیلیون نویسنده و خیلی های دیگر کشته شدند. حالم تا همین امروز هیچ خوب نبود. امروز به اداره نرفتم. خوابیدم. بیدار شدم. سوپ پختم و حالا می خواهم همه چیز را فراموش کنم. باید به زندگی عادی خودم برگزدم.xa0xa0...
ادامه مطلب
xa0 مدت هاست که اینجا چیزی ننوشتم. بیشتر روزها چیزهایی روی لب تاب نوشتم.xa0 دوباره به روزهای خوبِ خوشحالی و نظم و انضباط و کار کردن رسیدم. روزهایی که با خودم دوستم. روزهای تلاش های کوچک برای ادامه دادن این راهِ سخت. روزهای ناامید نشدن و امید بستن به رسیدن. هر چند دور و دیر.xa0 از روز تولدم بگویم که تو آمدی. روز قبلش آمدی. اما خسته بودی. حالت خوب نبود. هیچ نقشه ای برای تولد من نکشیده بودی. جهان تاریک بود و من گریه کردم که چرا به دنیا آمدم. روز تولدم بسیار غمگین بودم. بعد از اداره دوست سلبریتی با ...
ادامه مطلب