
گاهی درست همین جای چرخهی غم حس میکنم برای چه زندهام. حس میکنم اندوه تمام نمیشود. حس میکنم خستهام. فردا روز روشنتری است. میدانم. بخوانید...
ادامه مطلب
دوغ ماهشام را دوست دارم. چند دقیقه دویدن حالم را بهتر کرد. راه رفتم فکر کردم. مثل تمام وقتهایی که مذهبی بودم وقت غصه به مسجد میرفتم گوشهای مینشستم و با خدا حرف میزدم. آن مسجد خیابان مولوی. آن روزهای نوجوانی و آن روزهای سخت که همین دیشب خواهر گفت چطور گذراندیم؟ تو از آن طوفانها گذشتی. حالا نشستی غصه میخوری که چرا کسی توجهی به تو ندارد؟ مگر قبلتر کسی توجهی به تو داشت؟ همیشه همین بود. از کدام برنامه و قدم کسی حمایت کرد؟ از انتخاب علوم انسانی؟ از فوق لیسانس خواندن در تهران؟ از کاری که دوست داشتی انج...
ادامه مطلب
رابطه با حواهرها خوب نیست. خواهر کوچکتر که هیچوقت چندان ارتباطی با من نداشته. با خواهر بزرگتر هم بیشتر وقتها چالش داشتیم. رنجهای عمیق مشترک. حس میکنم خیلی هیچکاره به نظرش میرسم. حس میکنم در چشمش ادم دورویی هستم. کسی که متنهای قشنگ مینویسد و در واقعیت نمیتواند حتی چند ساعت درست رفتار کند. نمیدانم چرا رابطهمان در این حد بههم ریخته. ریشهاش خاله است؟ خانهای که باعث هزار ناراحتی شد؟ نمیدانم. فقط اینکه به اندازه اینجا تا بندرعباس بین ما فاصله است. فاصلهای که نمیتوانم آن را پر کنم. فکر میکنم از دید او ...
ادامه مطلب
حالم بد و بدتر شد. دیروز و امروز را در رختخواب بودم. تب، لرز، سرفههای سنگینی که سینهام را از جا میکَنند. بیحالی شدید. ابپرتقال، لیمو شیرین و چای کمرنگ خوردم. توان هیچ کاری را ندارم. پ گرفتار شده. هر روز مشکل تازهای پیدا میشود و همچنان خانهاش روی هواست. دوست داشتم حالم خوب باشد و مثل هر روزِ زندگی عادی بنشینیم باهم قهوه بخوریم. نه فقط حال من. که حال همهی ما. پیامک فرمایشی فرستادهاند که باید از برد تیم ملی خوشحال باشی. درباره موضوع به این سادگی هم اجازه نمیدهید خودمان درباره خوشحال بودن یا نبودنما...
ادامه مطلب
xa0دیشب برگشتم. با ماشین اختصاصی :-) دلتنگ مامان هستم. تنها چیزی که در این سالها از دست دادم بودن در کنارِ او بوده. همین حالا برای دکتر روانپزشک نوشتم چیزهایی از گذشته دست از سرم برنمی دارند و غمگینم می...
ادامه مطلب
xa0صبح با صدای تو شروع شد. با صدای مهربان تو. بعد از چند روز فاصله و دلسردی.xa0...
ادامه مطلب
با استاد قرار داشتم تا درباره نوشته هایم حرف بزند. هیچ چیز از هیچ کدام در خاطرش نبود. حرف های کلی تحویلم داد xa0و من کمی سرخورده شدم که چرا حالا که با این علاقه اینها را پرینت گرفتم و فنر کردم و این همه راه آمدم حرفی که به کار بیاید نشنیدم.. البته که حالا زیاد اهمیتی به بقیه -حتی بهترین استادم- نمی دهم.. گاهی تو را قضاوت می کنند بدون اینکه چیزی درباره ات بدانند. امروز با مقنعه و لباس اداره رفتم.. ا...
ادامه مطلب
xa0 بابا کمی بهتر است. م س آمده. قرار است هر هفته بیاید. با هم بیرون رفتیم آش خوردیم و حرف زدیم. هفته بعد برای کشیدن دندانم به دندانپزشکی می روم. شجاعت بی نظیری پیدا کرده ام. دیگر تحمل این دندان پوسیده را ندارم. حالم امشب بهتر است. چیزی نخواندم. فیلم هم ندیدم. زبان هم هیچ. اما خندیدم و سعی کردم روزهای تاریک را فراموش کنم. خواهر برایم نوشت دوستم دارد. xa0...
ادامه مطلب