
هفتهی گذشته قشنگ بود. یکسال گذشت. هفتهی تولدم بود. خوشحالی دویده بود زیر پوستم. جشنی باشکوه در قلبم. چهارده سال گذشت. از جایی زیر صفر شروع کردم و ذرهذره جلو آمدم. این جایی که هستم جای خاصی نیست. اما خوشحالم. با خودم مهربانم. حس میکنم آدم قدرتمندی هستم. حس میکنم توانستم کمی از آن چیزی که در سرم بود برای خودم فراهم کنم. حس میکنم با وجود همهچیز این روزها را دوست دارم. حس میکنم از نگاه نامربوطِ بقیه سالها گذشته و حالا آدمها مهربانترند.البته گاهی حسهای تلخی هم هست. فکرِ تنهایی مامان. فکرِ زندگی پ. دی...
ادامه مطلب
امروز روز تولدم است. و من مثل بقیه روزهای تولدی که تا به حال داشتم دلم گرفته بود. سه شنبه پیش به دندانپزشکی رفتم و هفته ای پر از درد شروع شد. درد دست بردار نبود. آنتی بیوتیک و مسکن های مختلف کمی کمک کردند تادر نهایت نجات پیدا کنم. حالا بهترم اما گلو درد دارم. گلودردی که از شنبه شروع شد. بی پولی همیشه اذیتم کرده و باعث شده حس کنم در قفسم. خواهرها آمدند و من پول نداشتم. همه چیز با غصه و دلتنگی گذشت...
ادامه مطلب
سه شنبه به خانه ص رفتم. لباس ها در ماشین لباسشویی ریخت. کیک تولد خرید. حرف زدیم. بی حال و خسته بودم. چهارشنبه به خانه رفتم. پنج شنبه و جمعه در خواب و استراحت گذشت. دیروز اداره نیامدم و به کارهای خانه رسیدم. امروز کارها تمام می شوند. به دانشگاه می روم تا کمی از شرایط ثبت نام خبر دار شوم.نوشته شده توسط ستاره در 19:16 | xa0لینک ثابتxa0xa0 •xa0...
ادامه مطلب
xa0 امروز یک روز تازه است. به اندازه دیروز هم غمگین نیستم. xa0...
ادامه مطلب