
چهارشنبه در اداره مضطرب بودم. ناهار با ز گوشتکوبیده خوردم. به خانه آمدم. یک ساعتی خوابیدم. بعد به مطب روانپزشک رفتم. یک ساعتی منتظر ماندم. مجلهی اندیشهی پویای روی میز مطب را ورق زدم. بخشی از مصاحبه با مترجم محبوب را خواندم. دکتر گفت عذاب وجدان. این دو کلمه ماجراهای قدیم را یادم آورد. در خیابان راه رفتم. شب ِپاییز را دوست داشتم. اسنپ گرفتم. سیاوش قمیشی در ماشین میخواند. قمیشی خواننده محبوبم نیست. به خیابان و تاریکی و پاییز نگاه میکردم. به خودم و این راه دراز. به پ و همهی خوبیهایش. به تلاشش برای رابطه و خوشحال کردن من. حس خوبی داشتم. حس خوشحالی، خوشبختی. فکر اینکه این روزها بهترین روزهای زندگی من بودند. شب نیمرو خوردیم. عاشق چهارشنبهام. همین که میتوانم روز بعد تا هر وقت که دوست دارم بخوابم. پر...
ادامه مطلب
باید همهی حسها و ترسها را بنویسم و فکر کنم چرا؟ بعد به خودم دلداری بدهم....
ادامه مطلب
من احمق شدم. به زندگیِ م س فکر کردم. به شوهری که برایش هرکاری می کند. به اینکه مشکلات مالی ندارند. به اینکه شوهرش خیلی خوب همه ی حرف ها را می شنود. همه چیز را با زندگی خودم مقایسه کردم. احمقانه است. اما چند روزی که کنار هم بودیم باعث شد فکر کنم در مقایسه با او هیچ چیز ندارم. همین مقایسه ها باعث شد آخر هفته غمگین باشم. تو آمدی و من اصلا خوب نبودم. حوصله نداشتم حوصله هیچ چیز. هنوز حقوق نگرفته ام از دوست قدیمی سیصد تومان قرض کرده ام. اجاره را هنوز نریخته ام. خسته ام. بعد هم اینکه به کارهایی که دوست دارم نمی رسم. حالا که تو رفته ای پشیمانم که می شد مهربان تر ب...
ادامه مطلب