چیزهایی درهم

متن مرتبط با «حال» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

از خوشحالی و کار

  • نیلوبلاگ

    شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنبه هم البالوپلو پختم خیلی حرفهای شد. حالم خوب است. فکر مشکل همیشگی ازارم داد. ماجرای دانشگاه و سه داستانی که برگشت خوردند هم بود. کارهای زیادی دارم. پ را دوست دارم. دلم میخواهد کار کنم. هر جور نوشتنی. ...

    ادامه مطلب
  • از حال و احوال ناخوش

  • نیلوبلاگ

    راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغییر کرد. انگار یکی دیگر شدم. صبح که بیدار شدم خبر منتشر شد. با کارهای قدیمِ افتخاری گریه کردم. به یاد خیلیها. خیلیها. خیلیها. به یاد همهی روزهایی که بابا چیزی را در این عالم ندید. سی و چند سال ندیدن س...

    ادامه مطلب
  • دویدن حالم را بهتر کرد

  • نیلوبلاگ

    دوغ ماهشام را دوست دارم. چند دقیقه دویدن حالم را بهتر کرد. راه رفتم فکر کردم. مثل تمام وقتهایی که مذهبی بودم وقت غصه به مسجد میرفتم گوشهای مینشستم و با خدا حرف میزدم. آن مسجد خیابان مولوی. آن روزهای نوجوانی و آن روزهای سخت که همین دیشب خواهر گفت چطور گذراندیم؟ تو از آن طوفانها گذشتی. حالا نشستی غصه میخوری که چرا کسی توجهی به تو ندارد؟ مگر قبلتر کسی توجهی به تو داشت؟ همیشه همین بود. از کدام برنامه و قدم کسی حمایت کرد؟ از انتخاب علوم انسانی؟ از فوق لیسانس خواندن در تهران؟ از کاری که دوست داشتی انج...

    ادامه مطلب
  • خوشحالی

  • نیلوبلاگ

    خوشحالی از تمام شدن یک روز کاری. از فهمیدن اینکه در کلهی استاد راهنما چه میگذرد. از روزی که در سکوت گذشت....

    ادامه مطلب
  • از حال و احوال بهتر

  • نیلوبلاگ

    رابطه با حواهرها خوب نیست. خواهر کوچکتر که هیچوقت چندان ارتباطی با من نداشته. با خواهر بزرگتر هم بیشتر وقتها چالش داشتیم. رنجهای عمیق مشترک. حس میکنم خیلی هیچکاره به نظرش میرسم. حس میکنم در چشمش ادم دورویی هستم. کسی که متنهای قشنگ مینویسد و در واقعیت نمیتواند حتی چند ساعت درست رفتار کند. نمیدانم چرا رابطهمان در این حد بههم ریخته. ریشهاش خاله است؟ خانهای که باعث هزار ناراحتی شد؟ نمیدانم. فقط اینکه به اندازه اینجا تا بندرعباس بین ما فاصله است. فاصلهای که نمیتوانم آن را پر کنم. فکر میکنم از دید او ...

    ادامه مطلب
  • کِی حالا همه خوب میu200cشود؟

  • نیلوبلاگ

    دیروز در گوگل دنبال چه گشتم؟ راههای ترک اعتیاد به اینترنت :-))با زحمت زیاد فیلترشکن باز میشود و فقط چهل و پنج ثانیه کار میکند. دوباره از اول. از اول. از اول. این کار فرسایشی است. یک روز پر کار و درد تمام شد. روی تخت دراز کشیدم. دوش مفصل، درد را خیلی کم کرد. دوش اب گرم چه نعمت بزرگی است. بیشرمانه است در این وضعیت از خوبیِ دوش اب گرم نوشت؟ میفهمم. اما چه کنم؟ همینقدر وقیح دو دستی چسبیدهام به این زندگی روزمره و فقط اخبار را بالا پایین میکنم. کاش این کار را هم نکنم. کاش به کار خودم برسم. باور کنید ن...

    ادامه مطلب
  • از خوشحالیu200cهای پوچ

  • نیلوبلاگ

    دیروز مجله را برایم فرستادند. این روزها جایی برای خوشحالیهای شخصی نیست....

    ادامه مطلب
  • از خوشحالیu200cها

  • نیلوبلاگ

    کمی خوشحال و کمی مردد. دیشب به رستوران گران قیمتی در ان بالا رفتیم. دخترها و پسرهای جوان کنارهم نشسته بودند. بعد با ماشین از درکه رد شدیم. درکه قشنگ بود. چه هوای خوبی. دوست داشتم پیاده شوم و راه بروم. دربارهی آ گیجم. الان میخواهم کمی بخوانم و باید جدیتر به درس مانده و کارهایم برسم. رابطه نجاتم نمیدهد. نجاتی اگر در کار باشد با همین کارهاست. کار خودم. جدیت در کار خودم. خوشحالم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و بالاخره یک روز خوشحال

  • نیلوبلاگ

     دیروز تعطیل شد بهخاطر الودگی هوا. با پ صبحانه خوردم. ساعتها حرف زدیم. دیدم دوباره دوستش دارم. خیلی دوستش دارم. البته وضعیت فرق چندانی نکرده و او دوباره باید برود. با پول خیلی کم سود سپرده، چه کردم؟ ژامبون و سس و لیموناد خریدم. بعد هم معدهدرد. :-)) امروز در سامانه دیدم برایم حکم تشویقی زدند. امیدوارم سرکاری نباشد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوش به حال همه زنu200cهایی که خواندن و رقصیدن بلدند

  • نیلوبلاگ

    من گوش موسیقی ندارم و انگار ریتم را درست نمیتوانم بفهمم. در برنامهی سرود مدرسه نمیتوانستم مثل بقیه بخوانم، حتی در عروسی وقت دست زدن ریتم را نمیفهمیدم. بلد نبودم برقصم. این را دیگران میگفتند. خالهها مسخرهام میکردند. در تنهایی بزرگ شدم و خیلی چیزها را سخت یاد گرفتم و بعضی چیزها را یاد نگرفتم. همراه آ خواندم. با دست گفت نخوان. ناراحت شدم. نباید بخوانم. و صدایی در درونم حواسش هست که بلند حرف نزنم، نخوانم و نرقصم. صدایی که میداند نمیتوانم. صدایی که هشدار میدهد. گاهی که خودم هستم و شور و هیجان خوشحالک...

    ادامه مطلب
  • خوش به حال انها

  • نیلوبلاگ

    خوش به حال همهی آنهایی که در خانه ماشین لباسشویی دارند....

    ادامه مطلب
  • خوش به حال من

  • نیلوبلاگ

    خوش به حال من که نوشتن بلدم. میدانم که بلدم....

    ادامه مطلب
  • خوبم خوشحالم و تا صفحه نود خواندم

  • نیلوبلاگ

    رسیدم به صفحه نود. کاش هر روز یکی دو ساعت بخوانم. یکی دوساعت ترجمه کنم. الان خوبم. از اشفتگی دیشب بیرون آمدم. انگار که برگشته باشم به پنج سال پیش و بخواهم پنجسنبهای بیرون از زمان بسازم. تصمیم سکوت عملی شد. افرین و باید ادامه داد. باز هم میخوانم. خوشحالم. مهمترین خبر تغییر ساعت کار تا سوم شهریور. از این بهتر نمیشود.  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوشحالم

  • نیلوبلاگ

    xa0 باید از همه فاصله بیشتری بگیرم. خودم، مامانم، خودم. مامانم، چیز بیشتری برای پناه بردن نیست. چیزی نیست که مال خودم باشد. شاید زندگی همین تنهایی است. همین که کسی نمی ماند. همین که باید در وقت نامعلوم ...

    ادامه مطلب
  • خوشحالی های ساده

  • نیلوبلاگ

    xa0 پنیر تبریزی و نون تازه. سمنو. برداشتن ابروهام و رنگ کردن موهام. دیدن ب. خریدن کتاب و فیلم. خونه تکونی اساسی و خریدن یه سری ظرف و ظروف. یوگا. زرشک پلو با مرغ. خریدن زعفران و ادویه. چیپس و ماست موسیر. xa0...

    ادامه مطلب
  • البته که حالا زیاد اهمیتی به بقیه -حتی بهترین استادم- نمی دهم

  • نیلوبلاگ

    با استاد قرار داشتم تا درباره نوشته هایم حرف بزند. هیچ چیز از هیچ کدام در خاطرش نبود. حرف های کلی تحویلم داد xa0و من کمی سرخورده شدم که چرا حالا که با این علاقه اینها را پرینت گرفتم و فنر کردم و این همه راه آمدم حرفی که به کار بیاید نشنیدم.. البته که حالا زیاد اهمیتی به بقیه -حتی بهترین استادم- نمی دهم.. گاهی تو را قضاوت می کنند بدون اینکه چیزی درباره ات بدانند. امروز با مقنعه و لباس اداره رفتم.. ا...

    ادامه مطلب
  • حالا بعد از سالها ریشه دندان پوسیده را ندارم دندان عقل هم

  • نیلوبلاگ

    دندانپزشکی رفتن هم قسمتی از زندگی است. از صبح خوب بودم. به کارهایم رسیدم. کتاب خوبی را تمام کردم. دیروز نوشته ها را سرو سامان دادم و بردم استادم بخواند. نظرش برایم بسیار مهم است.xa0 کمتر از همیشه نگران دندانپزشکی رفتن بودم. خوب بود. این هم بخشی از زندگی است. هفته گذشته دوباره به تو برگشتم. دوستت داشتم. نزدیک بودی. نمی خواستم تنها بمانی. نگرانم بودی. دندانپزشکی تمام شد زنگ زدی به سختی حرف می زدم. ب...

    ادامه مطلب
  • حالا دلتنگم

  • نیلوبلاگ

    xa0 چی سخت تر از اینکه مرتب باید یاد بگیری بتونی تنهایی از پسِ همه چی بربیای؟ من خسته شدم.. xa0...

    ادامه مطلب
  • همین حالا خوب و خوشحالم

  • نیلوبلاگ

    آرامشم را پیدا کردم. بهتر و بیشتر از قبل می نویسم.xa0 امروز اداره خبری نبود. کمی نوشتم. اوضاع بهتر از قبل است. عصر به خانه آمدم دوش گرفتم و به کافه شاپ نزدیک خانه رفتم. دوست قدیمی از مالزی آمده بود. دیدنش رویاهایم را یادم آورد. بعد از ده سال همدیگر را دیدیم.xa0 به خانه آمدم. خانه به شدت احتیاج به نظاف...

    ادامه مطلب
  • نگرانم

  • نیلوبلاگ

    xa0 دوست قدیمی پدرش باید فردا عمل جراحی بکند. عمل نگران کننده ای به نظر می رسد. برایم نوشته بود از همه چیز این زندگی خسته است. دلم پر از غصه شد. زنگ زدم جواب نداد. برایش با تلگرام صدایم را فرستادم ندید. نگرانش هستم. کاش این روزها زودتر برایش بگذرد. تو امروز هم نبودی. فکر های پیچیده ای کردم. درباره خودم تو، زندگی، رابطه. ترسیدم. جدایی برایم سخت است. تو حرف جدا شدن نزده ای اما همه چیز سخت تر شده. به نظر می رسد سخت تر هم می شود. نگرانم.xa0 xa0...

    ادامه مطلب