
واقعا انگار برای لحظههایی سقوط کردم. خستهام و پ سنگِ باران کوثری را به سینهاش میزند. لجم از این میگیرد که ما که دستمان به جایی بند نبود ادم نبودیم؟ ما که تمام عمر جور پدر و مادر و خانوادهمان را کشیدیم، و صدایی نداشتیم. مرگ تنها راه نجات ماست از اینهمه خستگی و در به دری. از اینهمه فرسودگی. فرسودگی. فرسودگی. بخوانید...
ادامه مطلب
چند روز چیزی ننوشتم. حالا صدای خاکگرفتهی دختری شهرستانی را میشنوید. خاک تا مغز استخوانم نفوذ کرده. و بعد از مدتها اساسی با خواهرها دعوا کردم. دعوا. خشم و خشونت. حتی بزنبزن. در پارک نزدیک خانه بر سر هم فریاد میزدیم. چرا؟ چون تا رسیدم گفتند چرا این را نوشتی چرا ان را گفتی. و این اعتماد بهنفس حرف زدن را از من میگیرد. باید با خانواده مامان قطع رابطه کنم و کلمهای در گروه خانواده ننویسم. بابت هر کلمهای باید اجازه بگیرم. انگار شعورش را ندارم. ما چند سالی است که خانه نداریم. و این کلافهکنندهترین رنج این...
ادامه مطلب