
شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنبه هم البالوپلو پختم خیلی حرفهای شد. حالم خوب است. فکر مشکل همیشگی ازارم داد. ماجرای دانشگاه و سه داستانی که برگشت خوردند هم بود. کارهای زیادی دارم. پ را دوست دارم. دلم میخواهد کار کنم. هر جور نوشتنی. ...
ادامه مطلب
راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغییر کرد. انگار یکی دیگر شدم. صبح که بیدار شدم خبر منتشر شد. با کارهای قدیمِ افتخاری گریه کردم. به یاد خیلیها. خیلیها. خیلیها. به یاد همهی روزهایی که بابا چیزی را در این عالم ندید. سی و چند سال ندیدن س...
ادامه مطلب
برای اولینبار مهمانی گرفتیم. ک و ز آمدند. تهچین و خورشت ترشواش درست کردم. حالم خوب بود. خانه را مرتب کردیم. حال خوبی بود. خوشحال بودم. از بهترین روزهای زندگی بود. شام خوردیم. عکس گرفتیم. چیز کیک و چای خوردیم. شب بارانی در خانهای تمیز. صبح بارانی و بیدار شدن در خانهی تمیز. صدای باران. هوای خوب. یخچالی پر از خوراکی.حس خوبِ فردای شبِ مهمانی. امروز هم سکوت و ارامش و خواب و خوشحالی بود.امسال خیلی کم کار کردم. سال بعد باید جدیتر کار کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
این آخر هفته خوشبخت بودم. جز بحث با آ که چهارشنبه صبح بود بقیهی چیزها خوب بودند. کتاب خواندم، دراز کشیدم، آ اس پ رفتیم و پنیر خریدیم. عکس گرفتیم. در خانهی تمیز و مرتب غذا پختم. مهمانی گرفتیم. مهمانها رفتند، در سکوت و تمیزی خانه خوابیدم. در سکوت کتاب خواندم. و پ برایم در همین سکوت از میکلآنژ گفت. درست همین حالا فکر کردم زنده بودن خوب است. پ را دوست دارم. بخوانید...
ادامه مطلب
خوشحالی از تمام شدن یک روز کاری. از فهمیدن اینکه در کلهی استاد راهنما چه میگذرد. از روزی که در سکوت گذشت....
ادامه مطلب
دیروز مجله را برایم فرستادند. این روزها جایی برای خوشحالیهای شخصی نیست....
ادامه مطلب
از خوشیهای امشب: کتاب، نان و پنیر و کردو و هندوانه، سوپ کدو....
ادامه مطلب
خوشیهای کوچکِ نوشته قبل مربوط به یک روز و شب بود. کتاب و سوپ کدو و نان و پنیر هندوانه را باهم نخوردم :-)))...
ادامه مطلب
کمی خوشحال و کمی مردد. دیشب به رستوران گران قیمتی در ان بالا رفتیم. دخترها و پسرهای جوان کنارهم نشسته بودند. بعد با ماشین از درکه رد شدیم. درکه قشنگ بود. چه هوای خوبی. دوست داشتم پیاده شوم و راه بروم. دربارهی آ گیجم. الان میخواهم کمی بخوانم و باید جدیتر به درس مانده و کارهایم برسم. رابطه نجاتم نمیدهد. نجاتی اگر در کار باشد با همین کارهاست. کار خودم. جدیت در کار خودم. خوشحالم. بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز تعطیل شد بهخاطر الودگی هوا. با پ صبحانه خوردم. ساعتها حرف زدیم. دیدم دوباره دوستش دارم. خیلی دوستش دارم. البته وضعیت فرق چندانی نکرده و او دوباره باید برود. با پول خیلی کم سود سپرده، چه کردم؟ ژامبون و سس و لیموناد خریدم. بعد هم معدهدرد. :-)) امروز در سامانه دیدم برایم حکم تشویقی زدند. امیدوارم سرکاری نباشد. بخوانید...
ادامه مطلب
من گوش موسیقی ندارم و انگار ریتم را درست نمیتوانم بفهمم. در برنامهی سرود مدرسه نمیتوانستم مثل بقیه بخوانم، حتی در عروسی وقت دست زدن ریتم را نمیفهمیدم. بلد نبودم برقصم. این را دیگران میگفتند. خالهها مسخرهام میکردند. در تنهایی بزرگ شدم و خیلی چیزها را سخت یاد گرفتم و بعضی چیزها را یاد نگرفتم. همراه آ خواندم. با دست گفت نخوان. ناراحت شدم. نباید بخوانم. و صدایی در درونم حواسش هست که بلند حرف نزنم، نخوانم و نرقصم. صدایی که میداند نمیتوانم. صدایی که هشدار میدهد. گاهی که خودم هستم و شور و هیجان خوشحالک...
ادامه مطلب
خوش به حال همهی آنهایی که در خانه ماشین لباسشویی دارند....
ادامه مطلب
خوش به حال من که نوشتن بلدم. میدانم که بلدم....
ادامه مطلب
رسیدم به صفحه نود. کاش هر روز یکی دو ساعت بخوانم. یکی دوساعت ترجمه کنم. الان خوبم. از اشفتگی دیشب بیرون آمدم. انگار که برگشته باشم به پنج سال پیش و بخواهم پنجسنبهای بیرون از زمان بسازم. تصمیم سکوت عملی شد. افرین و باید ادامه داد. باز هم میخوانم. خوشحالم. مهمترین خبر تغییر ساعت کار تا سوم شهریور. از این بهتر نمیشود. بخوانید...
ادامه مطلب
به اندازه یک شب دنیا در زیباترین حالتِ خودش بود. آرامشِ محض. بدونِ دلواپسی. یعنی آنقدر انرژی در وجودم هست که بتوانم با غروب جمعه دوست شوم؟ که دلواپس و دلتنگ نباشم؟ که نگویم همه ی زندگی در خداحافظی گذش...
ادامه مطلب
xa0 باید از همه فاصله بیشتری بگیرم. خودم، مامانم، خودم. مامانم، چیز بیشتری برای پناه بردن نیست. چیزی نیست که مال خودم باشد. شاید زندگی همین تنهایی است. همین که کسی نمی ماند. همین که باید در وقت نامعلوم ...
ادامه مطلب
xa0 پنیر تبریزی و نون تازه. سمنو. برداشتن ابروهام و رنگ کردن موهام. دیدن ب. خریدن کتاب و فیلم. خونه تکونی اساسی و خریدن یه سری ظرف و ظروف. یوگا. زرشک پلو با مرغ. خریدن زعفران و ادویه. چیپس و ماست موسیر. xa0...
ادامه مطلب
آرامشم را پیدا کردم. بهتر و بیشتر از قبل می نویسم.xa0 امروز اداره خبری نبود. کمی نوشتم. اوضاع بهتر از قبل است. عصر به خانه آمدم دوش گرفتم و به کافه شاپ نزدیک خانه رفتم. دوست قدیمی از مالزی آمده بود. دیدنش رویاهایم را یادم آورد. بعد از ده سال همدیگر را دیدیم.xa0 به خانه آمدم. خانه به شدت احتیاج به نظاف...
ادامه مطلب
xa0 تنها چیزهایی که می شود نوشت این هاست: بانک همه پولی که در حسابم بود بخاطر اقساط عقب مانده برداشت. حالا هیچ پولی ندارم :-) قرار بود چیزهایی که نوشتم سر و سامان بدهم فردا معلمم ببیند که تا همین حالا گرفتار کارهای دیگر بودم. کارهایی مثل حرف زدن با م ب که به نظر می رسد عاقبت بخیر شده و از روزهای تاریک شبانه روزی نجات پیدا کرده. از همه چیز این دنیا می ترسم. بیشتر از هر چیزی از سرطان. مادرزن همکارم سرطان دارد. امروز برایمان از روزهای سختی گفت که می گذراند.xa0 راستی آقای بداخلاق از یادداشت کوتاهم خ...
ادامه مطلب
xa0 از چند روز مانده به عاشورا و تاسوعا حالم خوب بوده تا همین حالا. دلیل اصلی خوشحالی هم خوب بودن نسبی حال و احوال باباست. وقتی به بیمارستان رفت من نبودم. به خانه که آمد من رفتم. حالش بهتر از قبل بود. امیدوارم روزهای طوفانی دوباره خانه ی پدری را پیدا نکنند.xa0 این هفته عالی بودم. تمام وقت خواندم نوشتم و تکالیف زبان را انجام دادم. بخاطر زبان خوشحالم. اوضاع بهتر از قبل شده.xa0 الان می روم فیلم ببینم. فردا امتحان میان ترم زبان دارم.xa0 هفته قبل حداقل شصت نفر را دیدم که دلم نمی خواست بجایش باشم. همه...
ادامه مطلب