چیزهایی درهم

متن مرتبط با «روز» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

باز هم از دو روز پیش

  • نیلوبلاگ

    می خواستم آدم خوبی باشم. حالا به ا حس ناکافی بودن می دهم. حوصله اش را ندارم. و بی حرمتش می کنم وقتی ک م نشسته. حوصله م را ندارم. حوصله خودم را. باید رابطه با م را کم کنم. ا را گاهی ببینم. عذاب وجدان نداشته باشم. پ؟ کاری نمی شود کرد. از دور بوسه بر رخ مهتاب می زنم. گوشی گمشده؟ فدای سرم. آخر همهی صرفه جویی ها این ریختی از حسابم کم می شود. ما با صرفه جویی به جایی نمی رسیم. ما در نهایت به جایی نمی رسیم. اضطراب مقاله ای که باید داوری شود کشنده است. خستگی تنگی نفس کشنده بود. خستگی تنهایی. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بعد از چند روز

  • نیلوبلاگ

    دوشنبه شانزدهم برج میلاد بودم. جلسههای بی خاصیت و بیمعنی. سردم بود. هوا آلوده بود. ناخنهایم بلند شدند و این کار تایپ را سخت میکند. سهشنبه را یادم نیست. چهارشنبه حس لرز و سرما، خفگی و سردرد داشتم. دکتر درمانگاه گفت ویروس نیست و الرژی است. تا همین حالا درگیر ماجرا بودم. ضعف و بیحالی و خواب. پ هم مریض شد. بسیار سخت. تبی که قطع نمیشد. سرفهها و غرغری مدام. بالاخره انگار تمام شد. روزهای خوبی نبود. باید خیلی بخوانم. خواندن نجاتم میدهد.دیروز در اوج سکوت و یکنواختی خانه به رفتن پ فکر کردم. به اینکه خیلی ...

    ادامه مطلب
  • خبرهای خوب روزهای خوب کجایید؟

  • نیلوبلاگ

    انگار بار زیادی روی دوشم بوده. از لحاظ روانی. خیلی خسته و فرسوده شدم. امروز با رییس بحث کردم. اوضاع خوب نیست. ماجرای سرطان زندگی نامعلومی برای پ درست کرده. مرتب به صداهایی که ربط مستقیمی به من ندارد گوش میکنم. نگرانم. ژ میگفت دلشوره، دلشوره، دلشوره. نگرانش شدم. از لحاظ روحی زیادی خستهام. مثل همیشه. کاش خبرهای خوب برسد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چند روز خوب

  • نیلوبلاگ

    هفتهی پیش بهخاطر آ اضطراب بدی داشتم. برایم اهمیتی ندارد. اما آشفتگیاش حالم را بد کرد. دوشنبه؟ بالاخره کمی ارامش پیدا شد. قهوه خوردیم. رفتیم کافه تولد ح. برایش کولهپشتی گرفتیم و کیک هویج. شب خوبی بود. خوش گذشت. خوشحال بودم. سهشنبه یوگا. یوگای منظم خوشحالم کرده. سبک شدم. چهارشنبه عصر رفتیم باغفردوس فیلم دیدیم. خوش گذشت. پنجشنبه ظهر رفتیم رستوران بلوار و خوش گذشت. صبح پنجشنبه پیش ناخنکارم رفتم. ناخنها بنفش شدند. فضای آنجا خوب بود. خوشحال بودم. پنجشنبه عصر رفتیم تئاتر. خوشحال بودم. جمعه ماکارونی پخت...

    ادامه مطلب
  • چند روز تعطیل

  • نیلوبلاگ

    سهشنبه حرف زدیم. بحث و در نهایت من کوتاه آمدم. پ نگفت که چرا من نباید بعضی چیرها را بدانم و تازه کدام چیزها؟ یوگا را نرفتم و به بحث ادامه دادیم. قهوه و شیرینیمان را خوردیم. آشتی کردیم و من با رنگی رفتیم کلهپاچه خوردیم. به قول خودش کلپچ. پدرش حالش خوش نیست. خیلی حرف زدیم. داستان تازهای در سرم شکل گرفت. خوش گذشت و خوشحال بودم. بوی سیگار گرفتم.چهارشنبه وقت ِرهایی است. وقتِ باز شدن در ِقفس. وقتِ تعطیلی اداره. وقت خوشحالی بهخاطر پنجشنبه. عصر رفتیم آ اس پ و خوش گذشت. پ مهربان بود. دوستش داشتم. بهخاطر ...

    ادامه مطلب
  • چند روز اول هفته

  • نیلوبلاگ

    یکشنبه سرکار نرفتم. دکتر پوست. داروخانهی پلمپ شده. فروشنده لب خیابان نشسته بود دزدکی نسخه را میپیچید. پیاده تا پارکوی آمدم. سوار اتوبوس شدم. به خودم در اتوبان چمران نگاه کردم. رفتم خانه. به سقف نمگرفته نگاه کردم. با لولهکش حرف زدم. ناهار خوردیم. سوپ درست کردم. موهایم را شستم. با موی خیس بیرون رفتم و سردرد گرفتم. پول کافه را حساب کردم و هنوز بچهها سهمشان را نریختند. جلسه را دوست نداشتم البته درس آن شب هم خوب بود. لازمش داشتم. از اول ِمهر برنامهی مطالعهی جدیترِ کتابهای غولِ بزرگ را دارم. شب سرم در...

    ادامه مطلب
  • روز تعطیل

  • نیلوبلاگ

    به رویاهای تازه فکر کنم. نقطهی روشن زندگی از حالا به بعد کجاست؟ زبان و نوشتن مهماند و تا حد ممکن در این وضع سخت لذت بردن....

    ادامه مطلب
  • امروز هم خوب بود

  • نیلوبلاگ

    امروز از هشت و نیم تا چهار و نیم کار کردم. این خوشحالم کرد. مقالهی دوم را دوست دارم. کار جالبی شد. شاید مقالهی سومی هم بنویسم. عصر با پ دندانپزشکی رفتم. «و» نوشت که ده میلیون پول او در حسابم مانده. نوشتم یادم رفته. فردا باید برایش بریزم. کلی کار دارم. امروز سر و کلهی اضطراب پیدا شد. رمان چهارصد صفحهای امشب تمام میشود. امروز هم خوب بود. شکر.هر روز خوب دستاورد بسیار بزرگی است. هر روزی که افسردگی در آن عقبنشینی کند. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از چند روزِ خوب

  • نیلوبلاگ

    دوشنبه رفتم دفتر آ در خیابان ظفر. دفترش فضای قشنگی داشت. دنج و دوستداشتنی. چای خوردیم و خرف زدیم. بعد با تلفن حرف زدم. آدمها دوستم داشتند. جعفر زنگ زد. ب زنگ زد. سهشنبه تمام وقت صرف حرف زدن با تلفن و خندیدن با همکاران اداره شد. شب به کافهای در نزدیکی ویلا رفتیم. خوشبخت بودم. میرزاقاسمی، کشک و بادمجون و کوکوسبزی خوردیم. چهارشنبه سرکار نرفتم و بهترین زرشکپلو و مرغ عالم را درست کردم. بعد؟ سه روزِ تعطیل ِ آرام گذشت.پ صبحِ زودِ روز تولدم گردنبند نقره فیروزه را دستم داد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه روز مسخره

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد برسم خونه رو تخت خودم بخوابم. چه زندگی مسخرهای شده. مقاله دوم عدم پذیرش گرفت....

    ادامه مطلب
  • کمی برای فاطمه و کمی از این چند روز

  • نیلوبلاگ

    همین حالا نوشتههای فاطمه را خواندم. دلم برایش تنگ شد. دوست داشتم بعد از خواندن بعضی از سطرها بغلش کنم.هفته پیش منتظر دوشنبه بودم. قرار بود با پ جایی برویم. همین که رسیدیم غر زد. اسنپ گرفتم و برگشتیم خانه. بخث کردیم. گفت تو نُنُری و از این داستانها. حرفهایم را نفهمید. اوقات نلخی کرد. تا بالاخره فهمید. مهربان شد. گفت میفهمم و نمیخواهم تو را از دست بدهم و... بعد گریههای من کمی خنده شدند.سعی کردم بخوانم. یک فیلم خوب دیدم. چهارشنبه پیش دکتر روانپزشک رفتم. گفت دپرشن تو هنوز کاملا خوب نشده. بعد روانکاو...

    ادامه مطلب
  • یکی دو روز مونده به عید

  • نیلوبلاگ

    یکی گفت نباید بقیه بدونند چی تو سرمونه. گ گفت. کسی نمیفهمه چی میگیم. کار خودمون رو بکنیم. تو سکوت کار خودمون رو بکنیم. پ حوصله نداره. حوصله من حوصله زندگی حوصله فیلم دیدن. خیلی از چیزی لذت نمیبره. شاید طبیعیه.گفتم برادران لیلا رو ببینیم گفت سه هزار تا فیلم دارم که ندیدم. راستش دیگه خیلی حوصله فیلم دیدن ندارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و این روز بد

  • نیلوبلاگ

    الان بنویسم پ باز یکی میآید پاراگراف پاراگراف مینویسد که ثابت کند که من جرات ندارم اسم آدمها را بنویسم بدون اینکه بفهمد چرا باید اسم ادمها را نوشت؟ مگر اجازه داریم همهی حرفها را بنویسیم؟ پر از گریه و بغض باید این کلمهها را هم بخوانم و با خودم فکر کنم این ادم از کدام بخش ِنوشتههای اینجا رسیده به اینهمه بیزاری از نویسنده؟ بگذریم. پ گفت اشتباه میکنم. اشتباه میکنم. خواهر وسطی باز هم گفت باید تراپی بروی. و کاش یکی بود که میفهمید و سرزنش نمیکرد. بله من مقصر. اما باید چه غلطی بکنم؟ امروز به م گفتم فکر ...

    ادامه مطلب
  • از امروز

  • نیلوبلاگ

    کتاب سختی میخوانم که دوستش ندارم. داستان تازهای شروع کردم که کار دارد. نوشتهی نیمهتمامی هست که کار دارد. نوشتهی تازهای را باید شروع کنم. لبهایم مرتب خشکِ خشک اند. دلشوره دارم. تمرکزم زیاد نیست. یوگا حس پرنده شدن نمیدهد. ظهر سالاد درست کردم با سس ارده خوشم نیامد. مرغ سوخاری خریدم خیلی دوست نداشتم. الان؟ دراز کشیدم روی مبل. قابلمهی سوپ هم روی گاز است. همین. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از امروز و فردا

  • نیلوبلاگ

    دوباره تنهایی؟ نمیدانم. و کاش بتوانم دوباره دنیای خودم را بسازم و فقط به خودم تکیه کنم. فردا تا ظهر روی رساله کار میکنم. بعد وقت دکتر روانپزشک دارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از این روزهای بد

  • نیلوبلاگ

    از دم صبح سهشنبه که صدای پ امد تا همین حالا از بدترین روزها بود. مدتها بود اینطور مریض نشده بودم. سه روز تمام در رختخواب. دو سه روز بیحالی شدید. الان دوباره باید دکتر بروم. امروز البته بهترم. باید خبرها را دنبال نکنم. از نظر روحی خیلی بههم ریختهام. :-(( بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از روزی که دوشنبه بود

  • نیلوبلاگ

    اخبار اضطرابم را بالا برده. نمیتوانم چیزی بخوانم. خستهام. بیحوصلهام. غمگینم. نگرانم. کاش لااقل پ بود. زنگ زد. جواب ندادم. حرف خاصی نداریم. شاید حالم دوباره بهتر شود. فردا وقت دکتر برای لک صورت و ریزش مو دارم. دریای عمیق رساله ناامیدم میکند. کاش داور مقاله را قبول کند و ایراد بنیاسراییلی نگیرد. دلم خوابی طولانی میخواهد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای فردا: روز خوب و مهربانی باش

  • نیلوبلاگ

    پنجره را محکم بستم. حوصله صدای مهمانی همسایه را نداشتم دخترها و پسرها از سرزمین دیگری امدند. از سرزمینی آزاد که در آن دختران میتوانند با صدای بلند بخندند. سرزمینی که در آن یکی مثل من لازم نیست مرتب فتیلهی صدایش را پایین بکشد. گاهی بهصورت عجیبی دلم میخواهد بمیرم. چیز تازهای پیدا نمیکنم. هیچ چیز تازهای. همهی شورها و دلگرمیها در قلبم خاکستر میشوند. هیچ امیدی پیدا نمیکنم. از هر لحظهای بیزار میشوم. صدای فن حمام میآید و صدای سکوت شب. دلم کمی مهربانی میخواهد و بیخیالی. بیخیال عالم و ادم بودن. نگران هیچ...

    ادامه مطلب
  • از اوضاع خراب این روزها

  • نیلوبلاگ

    مثل هر روز از جلوی نیروهای گارد رد شدم. و هزار فکر کردم. پ بعد از ایمپلنت سرحال نیست. کلافه شدم. سوپ کلم بروکلی درست کردم. سهشنبه امدم پیش مامان. مامان خسته و پیر گوشهای نشسته بافتنی میبافد. دیروز با خواهرها بیرون رفتم. شب اضطراب چاقی خواهر کوچکتر را داشتم. کلی درباره چاقی خواندم. صبح حرف زدیم. گفتم نگرانم. گفتم از کلینیک چاقی نزدیک خانه برایش وقت میگیرم. گفتم کارش را ادامه بدهد. دوباره گفتم نگرانم. املت خوردیم. خانه را جارو زدم. حالا نشستم زیر هوای کولر و این سطرها را مینویسم. ناهار ماکارونی دا...

    ادامه مطلب
  • و اشوبِ این روزها

  • نیلوبلاگ

    شاید باید پ را درک کنم، راه خودم را بکشم بروم. زندگی خودم.هر ادمی باید دلخوشیهای خودش را پیدا کند. دلخوشیهای عمیق و محکم خودش. دلخوشیهای شخصی خودش. الان وقت نوشتن این حرفهاست؟ میدانم که نیست و آشوبِ این روزها نشسته در عمق وجودم. بعد از مدتها خوشی مضطربم، نگرانم و غم دارم. بخوانید...

    ادامه مطلب