
انگار بار زیادی روی دوشم بوده. از لحاظ روانی. خیلی خسته و فرسوده شدم. امروز با رییس بحث کردم. اوضاع خوب نیست. ماجرای سرطان زندگی نامعلومی برای پ درست کرده. مرتب به صداهایی که ربط مستقیمی به من ندارد گوش میکنم. نگرانم. ژ میگفت دلشوره، دلشوره، دلشوره. نگرانش شدم. از لحاظ روحی زیادی خستهام. مثل همیشه. کاش خبرهای خوب برسد. بخوانید...
ادامه مطلب
از دم صبح سهشنبه که صدای پ امد تا همین حالا از بدترین روزها بود. مدتها بود اینطور مریض نشده بودم. سه روز تمام در رختخواب. دو سه روز بیحالی شدید. الان دوباره باید دکتر بروم. امروز البته بهترم. باید خبرها را دنبال نکنم. از نظر روحی خیلی بههم ریختهام. :-(( بخوانید...
ادامه مطلب
مثل هر روز از جلوی نیروهای گارد رد شدم. و هزار فکر کردم. پ بعد از ایمپلنت سرحال نیست. کلافه شدم. سوپ کلم بروکلی درست کردم. سهشنبه امدم پیش مامان. مامان خسته و پیر گوشهای نشسته بافتنی میبافد. دیروز با خواهرها بیرون رفتم. شب اضطراب چاقی خواهر کوچکتر را داشتم. کلی درباره چاقی خواندم. صبح حرف زدیم. گفتم نگرانم. گفتم از کلینیک چاقی نزدیک خانه برایش وقت میگیرم. گفتم کارش را ادامه بدهد. دوباره گفتم نگرانم. املت خوردیم. خانه را جارو زدم. حالا نشستم زیر هوای کولر و این سطرها را مینویسم. ناهار ماکارونی دا...
ادامه مطلب
شاید باید پ را درک کنم، راه خودم را بکشم بروم. زندگی خودم.هر ادمی باید دلخوشیهای خودش را پیدا کند. دلخوشیهای عمیق و محکم خودش. دلخوشیهای شخصی خودش. الان وقت نوشتن این حرفهاست؟ میدانم که نیست و آشوبِ این روزها نشسته در عمق وجودم. بعد از مدتها خوشی مضطربم، نگرانم و غم دارم. بخوانید...
ادامه مطلب
شاید بیست روزی اینجا چیزی ننوشتم. بیست روزی که از بهترین روزهای زندگی بودند. رابطهی عجیب با پ، به ثمر نشستن بخشی از تلاشهای این سالها و محو شدن افسردگی. دارو را خودم کم کردم و هنوز نتوانستم از دکتر روانپزشک وقت بگیرم.بهخاطر اینهمه روشنی از زندگی ممنونم و از خودم که چه تاریکیهای بزرگی را شکست دادم. و درست همین حالا حس میکنم همهی این سالها منتظر این جرقهها و لحظهها بودم. همهی این روزها خوب بود جز همین یکی دو روز پیش که پ باید اسکن قلب انجام میداد. با ر رفتم برای نمونهبرداری. بیخود عصبی و کلافه بود...
ادامه مطلب
از همان روز اولی که با پ حرف زدم خوشحال بودم. تا همین امروز خوشحال بودم. هنوز هم خوشحالم. پ شد همان که میخواستم. همه چیز را پذیرفت و هزار کلمهی مهربان گفت. راستش آنقدر خوشحال بودم که نشد بنویسم. انگار خواب.آ تهران بود و من گیج بودم. باید خانه را تمیز کنم. پایاننامه را جدیتر کار کنم و... بخوانید...
ادامه مطلب
xa0فیلم دیدم. کتاب می خوانم. صدای کتری و بوی غذا هم هست. هوا بی نهایت الوده است. در حد مرگ. ما دوباره فرو رفتیم. اوضتع تو خوب نیست. نه که مریض باشی درگیری های دیگری داری. و من دلتنگم. دوباره سر از آب بیرون می آوریم؟xa0از این روزها اینکه درگیر درس و مشق هستم. همین.xa0...
ادامه مطلب
اردیبهشتی که شروع می شود و شاید برای اولین بار است در زندگی که پول کافی دارم و لازم نیست نگران باشم.. غصه چرا؟ همیشه این وقت ها بی پولی بوده و هزار مشکل دیگر.. بدجور به مامان و شرایط خانه وابسته شده ام. با هر خبر ناراحت کننده کوچکی به قعرxa0ِ تاریکی می روم. آنقدر تاریک می شود که هیچ روزنه ای پیدا نم...
ادامه مطلب
حالا باید برای خودم بنویسم که چرا این همه بهم ریختم... حال بابا خوب نبود. خواب های طولانی.. چند قاشق سوپ... خواب... بدون اینکه بفهمد چند ساله است و کجاست. مامان از تنهایی مان گفت و برای بابا از ته دل گریه کرد.. مامان شگفت انگیز است. با خواهر بحثم شد. که چرا نیستم.. و اینکه کارهایی که می کنم اهمیت ...
ادامه مطلب
xa0 هفته گذشته فیلمی درباره افسردگی دیدم. دوست داشتم اینجا درباره افسردگی بنویسم. با وبلاگی هم آشنا شدم که نویسنده نوشته بود چیز زیادی درباره دخترها نمی داند و در روابطش شکست می خورد. نشد بنویسم.xa0 حالا هم خسته ام. خیلی خسته ام. یکی دو ساعت پیش به خانه آمدم. کار و بعد هم کلاس زبان. هم شاگردی های جدیدم خیلی کم سن و سال هستند. امروز خیلی خسته بودم. اصلا تمرکز نداشتم. هم شاگردی ها همیشه خوشحالند. می خندند. شوخی می کنند و کلی انگیزه دارند. یاد روزهای مدرسه می افتم.xa0 آخر هفته پیش تو آمدم. مشکلات ک...
ادامه مطلب
xa0 قرار است دوست مهربان قدیمی بیاید. چند خط اینجا می نویسم تا این دو روز خوبی که گذشت یادم بماند. تو آمدی. حرف زدیم و من متوجه شدم گاهی زیاده روی می کنم. تو هم فهمیدی که من به چه چیزهای فکر کردم و دلخور بودم. خلاصه حرف زدن باعث شد همدیگر را بفهمیم و فاصله زیادی که این اواخر درست شده بود را از بین ببریم.xa0 دیروز با هم به فضای قشنگی رفتیم که خیلی نمی خواهم اینجا در موردش توضیح بدهم. تو رفتی. دوست قدیمی می آید. زندگی روزهای بهتری دارد. من منتظر روزهای خوب هستم. xa0...
ادامه مطلب
xa0 رئیس طورِ بدی برخورد کرد. لحنش تمسخر ِناراحت کننده ای داشت. وقت ِناهار از اداره بیرون آمدم تا به ازمایشگاه بروم و نتیجه آزمایش چند روز قبل را بگیرم. تمام راه گریه کردم. تصمیم داشتم که به تو زنگ بزنم و بگویم خسته ام و از این به بعد نیستم..xa0 از وقتی به اینجا آمدم هفت سال گذشته است. روزهای سخت تمامی ندارند. از روزِ اول همه چیز سخت بوده. هیچ چیز ساده تر نشده. تنهایی بی پولی بی پناهی. هیچ کار بخصوصی هم نکردم که حداقل خیالم کمی راحت باشد که رویاها نزدیک تر شده اند. هنوز هم حرف زدن با خواهر سخت ا...
ادامه مطلب
xa0 مدت هاست که اینجا چیزی ننوشتم. بیشتر روزها چیزهایی روی لب تاب نوشتم.xa0 دوباره به روزهای خوبِ خوشحالی و نظم و انضباط و کار کردن رسیدم. روزهایی که با خودم دوستم. روزهای تلاش های کوچک برای ادامه دادن این راهِ سخت. روزهای ناامید نشدن و امید بستن به رسیدن. هر چند دور و دیر.xa0 از روز تولدم بگویم که تو آمدی. روز قبلش آمدی. اما خسته بودی. حالت خوب نبود. هیچ نقشه ای برای تولد من نکشیده بودی. جهان تاریک بود و من گریه کردم که چرا به دنیا آمدم. روز تولدم بسیار غمگین بودم. بعد از اداره دوست سلبریتی با ...
ادامه مطلب