چیزهایی درهم

متن مرتبط با «روزهایی که باید نطفه تشکیل شود» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

نمیدانم چند شنبهای که شبیه پنجشنبه است

  • نیلوبلاگ

    برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنهان بودن. کافی نبودن. بیمعنی بودن. در سایه بودن. به سختی خودم را از قعر تاریکی بیرون میکشم و به راحتی میشنوم که چرا دستمو گرفتی؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از شبی که روشنتر است

  • نیلوبلاگ

    کار، بوگا، دوش، تمیز کردن خونه. البته هنوز یه خرده کار داره. با بادمجون و کوجه و سیب زمینی و این چیزا یه غذای گیاهی درست کردم. دوش گرفتم. حالم خوبه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نامهای که ساده و صمیمی است_ برای مریم(شبنم)

  • نیلوبلاگ

    «خسته شدم از بس تک و تنها دویدیم...»ببین عزیزم یه صفحه بزن دوباره بنویس. چقدر این جمله رو خوب میفهمم. من از هشتاد و هشت اینجا تنها بودم. شاید فقط پ بود. دورهی کوتاهی که دوست بودیم. دوستش داشتم و انگار دوستم داشت. اما باهم بودنمان همان شعر قیصر امینپور است: وسعتی به قدر ما دو تن/ گر زمین دهد زمان نمیدهد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای مخاطبی که حوصلهاش را ندارم

  • نیلوبلاگ

    کامنت مفصلی را که نوشته بودند پاک کردم. از هر کس گفت «خواستن توانستن است» فاصله بگیریم. گاهی کلمهها احساس ناامنی به من میدهند. یکی مثل ایشان از سخت کار کردن چیزی شنیده. جناب ما سالها سخت کار کردیم. از همان کودکی. خیلی چیزها را با دست خالی کمی عوض کردیم. هیچوقت هم به خودمان اجازه ندادیم برای کسی نسخه بپیچیم. کاش دیگر اینجا نبینمتان. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شبی که گلپا از دنیا رفت

  • نیلوبلاگ

    اضطراب مقاله بدجور فلجم کرد. قرص تازهی افسردگی اضطراب و بیقراری آورد. امروز به دکتر پیام دادم و دیگر آن را نمیخورم. با پ بحث کردیم(منظورم دعوا نیست). حرف زدیم. مرگ گلپا باعث بحث شد. او گاهی افکار قاطع خودش را دارد باید بحث نکنم و صدایش را بشنوم. هیچ غلطی نکردم. سوپ پختم. کاش اضطراب نبود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • رنجی که فقط با مرگ تمام میشود

  • نیلوبلاگ

    شوهر ِخواهر وسط ما را کُشت که او دختر خوب و مهربانی است و مسئولیت زندگی ما با اوست. غیر مستقیم یعنی شما هویج. منی که همین یک ماه پیش صد و بیست تومن جور کردم، ماه پیش نُه تومن به خواهر کوچک دادم و همیشه سعی کردم. و هیچ وقت به چشم نیامد. میشد که مامان بتواند حرف بزند، استقلال خودش را داشته باشد و خواهر وسط مسئول ما نباشد. خواهر وسطی حتی من را آنجور که باید به این آقا معرفی نکرده. طرف فکر میکند شعور هیچچیز را ندارم. به درَک. دوست داشتم بنویسم رنجِ داشتن پدر و مادر معلول در فرهنگ اقتصادی و اجتماعی پایین رنجی است که فقط با مرگ از بین میرود. و کاش بمیرم. و رنج خانوادهی ما فقط با مرگ تمام میشود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای عمهای که ناگهان پیدا شد

  • نیلوبلاگ

    من عمه نداشتم. ندارم. عمههای ناتنی بودند که ارتباطی با آنها نداشتم. حالا عمهای پیدا شده که از نگرانیاش برایم نوشته. عمه من شبیه ابر بهارم. مرتب میخندم، گریه میکنم. این روزها هم میروند. برای اسودگی خیالتان هم مینویسم در شس ماه گذشته بیش از دهبار دکتر رفتم و انواع آزمایش و این حرفها را انجام دادم. تنها تشخیص مشکل تیروئید بود و ماجرای دیگری که باید آن را پیگیری کنم. خلاصه اینکه از خوشیهای این زندگی ناخوش پیدا کردن ِ عمهای مهربان در دل تاریکی. عمه دوستت دارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چهارشنبهای که سرکار نرفتم

  • نیلوبلاگ

    گرفتاری خانه پ داستان دنبالهداری شد. تنم درد میکند. گلو درد دارم. تب دارم. ضعف دارم. و تمام امروز در میان خاک و خل ِِخانهی پ گذشت. تعمیرکار و بنا و کوفت. کباب تابهای درست کردم. پ گفت برو دکتر. همراهم نیامد. دکترهای عمومی نبودند. در هر مطبی بیست سی نفر در نوبت بودند. دست از پا درازتر برگشتم خانه. پ حتی وسایلم را تا جلوی در نیاورد. بالاخره بخاری را روشن کردم. خانهی خودم را دوست دارم. زندگی خودم را دوست دارم. تبم قطع نشود به درمانگاه نزدیک خانه میروم. دلم سوپ گرم میخواهد. مامان. خواهرها. دوش اب گرم.با راننده اسنپ حرف زدم. گفت نگران بیبندوباری دخترها و پسرها در خیابان است. گفتم کاش شما پدر و مادرها نگرانیهای جدیتری داشتید. بیکاری، وضعیت زندگی، اینهمه تحقیر، فساد به معنی واقعی کلمه، اعتیاد. گفت خ...

    ادامه مطلب
  • کِی حالا همه خوب میشود؟

  • نیلوبلاگ

    دیروز در گوگل دنبال چه گشتم؟ راههای ترک اعتیاد به اینترنت :-))با زحمت زیاد فیلترشکن باز میشود و فقط چهل و پنج ثانیه کار میکند. دوباره از اول. از اول. از اول. این کار فرسایشی است. یک روز پر کار و درد تمام شد. روی تخت دراز کشیدم. دوش مفصل، درد را خیلی کم کرد. دوش اب گرم چه نعمت بزرگی است. بیشرمانه است در این وضعیت از خوبیِ دوش اب گرم نوشت؟ میفهمم. اما چه کنم؟ همینقدر وقیح دو دستی چسبیدهام به این زندگی روزمره و فقط اخبار را بالا پایین میکنم. کاش این کار را هم نکنم. کاش به کار خودم برسم. باور کنید نمیدانم چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. درستِ زندگی من ورزش منظم بود که قطعی اینترنت ان را از من گرفت. درستِ زندگی جمعیمان را نمیدانم. البته که تا حدی میدانم. اما بقیهاش را نمیدانم. اینقدر ترسیدهام همی...

    ادامه مطلب
  • از روزی که دوشنبه بود

  • نیلوبلاگ

    اخبار اضطرابم را بالا برده. نمیتوانم چیزی بخوانم. خستهام. بیحوصلهام. غمگینم. نگرانم. کاش لااقل پ بود. زنگ زد. جواب ندادم. حرف خاصی نداریم. شاید حالم دوباره بهتر شود. فردا وقت دکتر برای لک صورت و ریزش مو دارم. دریای عمیق رساله ناامیدم میکند. کاش داور مقاله را قبول کند و ایراد بنیاسراییلی نگیرد. دلم خوابی طولانی میخواهد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای ژ که صدایش از قارهای دیگر میآید

  • نیلوبلاگ

    لعنتی چه صدای جذابی داری. چقدر قشنگ و شفاف میخندی. امروز بالاخره اسمت را دیدم. میشد که هیچ عنوانی نداشته باشم _مگر حالا دارم؟_ و فقط زنی باشم که مردی تمام قد پای من بماند. و نخواهد رابطهاش با من خدشهدار شود. و رابطهمان برایش تفریح و سرگرمی نباشد. زندگی باشد. گیرم سرد. گیرم سرد. گیرم سرد.از یکجایی به بعد دلت تعلق خاطری عمیقتر میخواهد. باهم بودن عمیقتر. دوست داشتنی واقعیتر. بله دورهی این مدل فکرها و رابطهها گذشته. میدانم. دیگر هیچ چیز برای تکیه کردن وجود ندارد. ادم اینجا تنهاست. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در ادامهی خوشیهای کوچکی که نوشتم

  • نیلوبلاگ

    خوشیهای کوچکِ نوشته قبل مربوط به یک روز و شب بود. کتاب و سوپ کدو و نان و پنیر هندوانه را باهم نخوردم :-)))...

    ادامه مطلب
  • از شبی که فردا و پسفردایش تعطیل است

  • نیلوبلاگ

    نه که خودم را سرزنش بکنم اما این سبک زندگی من نیست. اینهمه شلوغی، قرارهای مسخره، پول کافه و اسنپ. باید زندگی جمعوجورتر خودم را دوباره شروع کنم. باید با آ به تصمیم درستی برسم. بیحوصلهام. و فقط داستان و کار خوشحالم میکنند. پیادهروی و تنهایی. خانهی خودم. حوصلهی هیچکس و هیچچیز را ندارم. دلم خوابی طولانی میخواهد. و صرفهجویی میکنم. و دور دوست و معاشرت را خط میکشم. راه خودم را میروم. قول میدهم. همین. پ گفت برو یک شوهر مهندس پیدا کن لازم نباشد کار کنی. دلم گرفت. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خوش به حال همه زنهایی که خواندن و رقصیدن بلدند

  • نیلوبلاگ

    من گوش موسیقی ندارم و انگار ریتم را درست نمیتوانم بفهمم. در برنامهی سرود مدرسه نمیتوانستم مثل بقیه بخوانم، حتی در عروسی وقت دست زدن ریتم را نمیفهمیدم. بلد نبودم برقصم. این را دیگران میگفتند. خالهها مسخرهام میکردند. در تنهایی بزرگ شدم و خیلی چیزها را سخت یاد گرفتم و بعضی چیزها را یاد نگرفتم. همراه آ خواندم. با دست گفت نخوان. ناراحت شدم. نباید بخوانم. و صدایی در درونم حواسش هست که بلند حرف نزنم، نخوانم و نرقصم. صدایی که میداند نمیتوانم. صدایی که هشدار میدهد. گاهی که خودم هستم و شور و هیجان خوشحالکننده دارم این صدا را نمیشنوم بعد با همهی وجودم حرف میزنم صدایم بالا میرود،کج و کوله میرقصم و میخوانم. بعد ناراحتی درست میشود. بلند حرف نزن، نخوان، نرقص. و خوش بهحال همهی زنانی که خواندن و رقصیدن بلدند...

    ادامه مطلب
  • باید یه راهی پیدا کرد

  • نیلوبلاگ

    باید دید چطور میشه به یه فکر عملیاتی رسید برا جمع کردن رساله. خاک بر سر این سیستم که فقط میتونه ما رو سرخودهتر و ناتوانتر و ناامیدتر بکنه. من با چه شور و شوقی شروع کردم. دلم میخواد درسم تموم شه. کاش کسی میفهمید چه فشار ناراحتکنندهی بدیه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گفتگوی تکهپاره

  • نیلوبلاگ

    درست ساعت دو صبح پ نوشت شازده کوچولو گفت فلان. نوشتم خیلی ناراحتم. و از سیر تا پیاز همهی دلخوریها و ناراحتیها را نوشتم. گفت حالش خوب نیست. این روزها برایش بدترین روزها بودند. صبح با درد معده بیدار شدم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هر کس باید به قلب خودش تکیه کند

  • نیلوبلاگ

    در دفترچهی یادداشت نوشتم:یکی دوستم نداشت. و تازه فقط او نبود. هرکس حق دارد دوستم نداشته باشد. اصراری نیست. هر کس باید به قلب خودش تکیه کند. و فقط صدای پرندهها را بشنود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتم هنوز دلم برای کسی تنگ شود

  • نیلوبلاگ

    شده از خشم بخواهید بزنید بر صورت یکی؟ من پر از خشمم. و دوست دارم با مشت بکوبم به صورت پ. پ از تو متنفرم. و فقط دوست داشتم هنوز دلم برای کسی تنگ شود.  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • و عشق که مالکیت نیست

  • نیلوبلاگ

    در فاصله کوتاه شادی و غم میخندم و فکر میکنم کلی کار نکرده و کتاب نخوانده و ماجرای ننوشته هست. فکرش را نمیکردم که هیچ حوصلهی تو را نداشته باشم. تو که اصرار داشتم باشی، بمانی، نروی و این حرفها. ادم عوض میشود. دیشب به پ گفتم هیچمشکلی نیست امیدوارم خوب زندگی کنی چه با من چه بیمن.  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • باید دل بدهم به بازی

  • نیلوبلاگ

    شاید باید ساده تر بگیرم. این هم یک جور بازی است. کار خودم را بکنم. جدی نگیرم. منظورم درس و مشق و رابطه است. نمی دانم. از اداره برگشتم املت خوردم. خوابیدم، یوگا کردم، عدس پلو پختم، باید کار کنم، دوش بگیرم، بخوابم. ده روز تعطیل لازم دارم. ده روز کاملا تعطیل. بخوانید...

    ادامه مطلب