
برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنهان بودن. کافی نبودن. بیمعنی بودن. در سایه بودن. به سختی خودم را از قعر تاریکی بیرون میکشم و به راحتی میشنوم که چرا دستمو گرفتی؟ بخوانید...
ادامه مطلب
رابطههای زندگی من انگار فرار از موقعیتهای مناسب بوده. فرار از مواجهه با خیلی چیزها. تا وسط راه رفتم و برگشتم. نزدیک صد تومان پول اسنپ دادم. دلم چه میخواست؟ ماشین داشتم و بیخیال در جاده میراندم. به خانه استادم میرسیدم. چای میخوردیم و کمی مهربانی میدیدم. یا لااقل پول کافی. آنقدر که نترسم با اسنپ بقیهی راه را بروم. تمرین سکوت، شنبه نظافت، یکشنبه یوگا، دوشنبه ارایشگاه، چهارشنبه ناخن. فردا پیش ن میرم. لااقل تصمیم دارم. این دو روز چقدر قصه شنیدم. قصههای سخت و پر از چالش و گره. داستانها در سرم میچرخند ...
ادامه مطلب