
برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنهان بودن. کافی نبودن. بیمعنی بودن. در سایه بودن. به سختی خودم را از قعر تاریکی بیرون میکشم و به راحتی میشنوم که چرا دستمو گرفتی؟ بخوانید...
ادامه مطلب
روزهای تعطیل چه میکنم؟ بیدار شدم. کتری را روی گاز گذاشتم. بیست و پنجدقیقه در ارامش و سکوت یوگا کردم. سلام بر خورشید انجام دادم. حالا صبحانه. نان تست با تستری که برای پ خریدم. کره و مربای بِه. ناهار از قبل داریم. ماکارونی و ترشی بادمجون. خوشحالم. کاش بیماری ژ بهخیر بگذرد. بخوانید...
ادامه مطلب
حال و هوایم هر چهار ساعت یکبار عوض میشود. آ اینجاست. امروز روز عجیبی بود. البته نه خیلی عجیب. عدسپلو پختم. با مرغ. مثل سگ از رفتن پ میترسم. بخوانید...
ادامه مطلب
باید از وقتهای اضافی ِسرکار برای خواندن استفاده کنم. دکتر گفته بود برای خودم وظیفه تعیین نکنم و سخت نگیرم. امروز بعد از مدتها دو ساعتی زبان خواندم. ده صفحهای کتاب. نوشتهای از دوستی که تا بهحال ندیدم. دوست مجازی. فضای مجازی. دوستی از راه کلمه و نوشته.دیروز و امروز هوا الوده بود. بهصورت معجزهآسایی اذیت نشدم. سردرد نداشتم. خفه هم نشدم. یوگا باعث شده حس سبکی پیدا کنم. انگار خوشفرمتر شدم. بدنم را دوست دارم. افرین به خودم و پشتکاری که دارم. ظهر ماکارونی خوردم. ر ناراحت است. بدجور شکست خورده. کلی بدهی ...
ادامه مطلب
به درس فکر نمیکنم. در این وضعیتِ احمقانهی جهان و ایران چه فرقی دارد من یکی دکترا داشته باشم یا نه؟ تا اواسط آذر استراحت و خواندن. نوشتن. داستان تازهای شروع کردم. سلامت فکر و روانم مهمتر از مدرک بیاعتباری است که به کاری نمیآید. بخوانید...
ادامه مطلب
سردرد دارم بهخاطر الودگی هوا. با ادمهایی که تصمیم خودشان را گرفتند که عقیدهی خاصی داشته باشند نباید بحث کنم. سکوت بهتر از هر غلط دیگری است. نیم ساعت یوگا کردم. چقدر خستهام. چقدر کار دارم. بخوانید...
ادامه مطلب
شبنم دیروز کامنت گذاشت. کامنتش را همانجا جواب دادم. انگار خاموش کردن مغز و خوابیدن بیوقفه جواب داده. امروز کمی بهترم....
ادامه مطلب
خودم را دوست دارم. و هیچ کاری اشکالی ندارد. رییس را دوست ندارم. چند روزی اینجاست و سعی میکنم دعوا درست نشود. امروز گفت خیلی با تلفن حرف میزنی، تابلو شده. خودش دیروز غیبش زد. بعد هم تلفن جواب نداد، کاشف به عمل آمد خواب است. امروز هم از صبح نبود. خب ملک پدریشان است. باید از بالا با ما حرف بزنند.خود ِمن از تلفنی حرف زدن همکارِ کناری ناراضی بودم. امروز استثنا بود. و البته من گوشهای بیرون از اتاق با تلفن حرف زدم. حال آ افتضاح بود. ما گفت مادرش دارد میمیرد. مر زنگ زد حال آ را پرسید ص زنگ زد از آ خبر د...
ادامه مطلب
چهارشنبه در اداره مضطرب بودم. ناهار با ز گوشتکوبیده خوردم. به خانه آمدم. یک ساعتی خوابیدم. بعد به مطب روانپزشک رفتم. یک ساعتی منتظر ماندم. مجلهی اندیشهی پویای روی میز مطب را ورق زدم. بخشی از مصاحبه با مترجم محبوب را خواندم. دکتر گفت عذاب وجدان. این دو کلمه ماجراهای قدیم را یادم آورد. در خیابان راه رفتم. شب ِپاییز را دوست داشتم. اسنپ گرفتم. سیاوش قمیشی در ماشین میخواند. قمیشی خواننده محبوبم نیست. به خیابان و تاریکی و پاییز نگاه میکردم. به خودم و این راه دراز. به پ و همهی خوبیهایش. به تلاشش برای ر...
ادامه مطلب
راستش فکر می کردم طبیعی است که از هم بپرسیم فردا چه کار می کنیم و کجا می رویم. پ معتقد است این سوال ها محدود کننده اند. چرا؟ مگر کجا می روی و چه کار پنهانی می کنی که اینها را محدودکننده می دانی؟ همیشه هم من مقصرم که پیله می کنم. حالا مهم نیست. هر غلطی دوست داری بکن. جز کتاب و کارهای خودم حوصله چیز دیگری را ندارم. بخوانید...
ادامه مطلب
چهارشنبه کامنتهای بیجواب مانده را جواب دادم. رفتیم دورهمی دروس. حوصله نداشتم. به اندازهی دورهمیهای قبل خوش نگذشت. پنجشنبه لوبیاپلو درست کردم. خوشحال بودم. زندگی بهخاطر لوبیاپلو و پنجشنبه ارزشش را داشت. رفتم پیش اِ و مَ. اِ گفت بهخاطر تمام کردن دَرسَت شیرینی آوردم. جاده قشنگ بود. فشم خنک بود. مهمانی بیفایده بود. غذای «فارسی» خوشمزه بود. شبِ جاده قشنگ بود. خوابیدم. تمام جمعه هم خواب بودم. حالم خوب بود. ظهر الویهی از قبل مانده خوردیم و شب سوپ کدو درست کردم.چهارشنبه استاد مشاور را دیدم. باهم حرف زدی...
ادامه مطلب
امروز خوب بود. دلم گرم بود. نت قطع بود. از همهجا بیخبر. بیخبر. صبحانه خوردیم. خرید کردم. کرفس تازه،پیاز داغ اماده، باقالی رشتی، سبزی قورمهسبزی، دهانشویه و... برنج و گوشت چقدر گران شدند. گوشت سیصد و پنجاه تومان. برنج صد و شصت هزار تومان. یعنی حدود هفتصد هزار تومان پول برای دو کیسهی کوچک دادم. میخواستم ظهر برای خودم مرغ سوخاری بگیرم نگرفتم. امتحانی باقالیقاتق درست کردم ببینم چطور میشود. بد نبود. بعد هم خوابیدم. بیست سی صفحه کتاب خواندم. بخوانید...
ادامه مطلب
گرفتاری خانه پ داستان دنبالهداری شد. تنم درد میکند. گلو درد دارم. تب دارم. ضعف دارم. و تمام امروز در میان خاک و خل ِِخانهی پ گذشت. تعمیرکار و بنا و کوفت. کباب تابهای درست کردم. پ گفت برو دکتر. همراهم نیامد. دکترهای عمومی نبودند. در هر مطبی بیست سی نفر در نوبت بودند. دست از پا درازتر برگشتم خانه. پ حتی وسایلم را تا جلوی در نیاورد. بالاخره بخاری را روشن کردم. خانهی خودم را دوست دارم. زندگی خودم را دوست دارم. تبم قطع نشود به درمانگاه نزدیک خانه میروم. دلم سوپ گرم میخواهد. مامان. خواهرها. دوش اب گرم...
ادامه مطلب
منظورم این بود که گاهی حتی آدم به استقبال شنبه میرود. گاهی ادم دلش برای میز و کیبورد روی ان در محل کارش تنگ میشود. منظورم این است که میخواهم تنها باشم و با خودم حرف بزنم. خودم را دلداری بدهم. بخوانید...
ادامه مطلب
اخبار اضطرابم را بالا برده. نمیتوانم چیزی بخوانم. خستهام. بیحوصلهام. غمگینم. نگرانم. کاش لااقل پ بود. زنگ زد. جواب ندادم. حرف خاصی نداریم. شاید حالم دوباره بهتر شود. فردا وقت دکتر برای لک صورت و ریزش مو دارم. دریای عمیق رساله ناامیدم میکند. کاش داور مقاله را قبول کند و ایراد بنیاسراییلی نگیرد. دلم خوابی طولانی میخواهد. بخوانید...
ادامه مطلب
اینجا نشستم قهوه بخوریم برگردم خونه. یه جوراییه. جدایی و خداحافظی خوب نیست. دل ادم میگیره. و یهو یادم میاد که به هیچی و هیچکی وصل نیستم. یادم میاد تنهام. تنهام. تنهام. بخوانید...
ادامه مطلب
مدتها درگیر این بودم که «چی هستم».. برای معرفی خودم. برای وقت مهمانی و دیدن ادمها برای اولینبار. هیچکاره بودن مشخصهام بود. خیلی وقتها معذب میشدم. حالا به پ گفتم اِ صبح در معرفی من گفته... پ گفت تو که ... نیستی. دستاورد بزرگ اینکه دیگر خیلی به این هم فکر نمیکنم. هیچکاره بودن هم حال و هوای خودش را دارد. به چشم نیامدن، معمولی بودن، نخبه نبودن همهی اینها خیلی هم خوب است. کار واقعی آنقدرها دیده شدنی نیست. خودم و دستهایم را دوست دارم. خودم و تمام لحظههای اضطراب در جادهها وقتِ رفتنها و برگشتنها، وقت ِد...
ادامه مطلب
ناخنهایم را کوتاه کردم. لاک دو رنگ زدم. ابی تیره و ابی روشن. از حجاب بنویسم و صدای اعتراض این روزها؟ از نوجوانها و جوانها؟ راستش ما دههشصتیها جرات حرف زدن هم نداریم. ما را برای وادادن و پذیرفتن ساختهاند. البته که چارهای هم نبود. لابد تاثیر مدرسه و خانواده بهطور همزمان بود.تعدادی مقاله خواندم. پ که سفر برود سعی میکنم رساله را تمام کنم. از صبح سیب، هلو و موز خوردم. با قهوه و شکلات. زندگی سفری بود که سعی کردم به جاهای خوب برسد. سعی کردم از پنجره، خوب به جادهها و درختها و ابرها و اسمان نگاه کنم. راس...
ادامه مطلب
تا رسیدم این تلفن کوفتی زنگ خورد. و ما فقط دوستیم. و من فقط خودم و کتابها و خوندن و نوشتن رو دارم. توقعی از هیچکس نیست.فکر میکردم روز خوبیه. مضطربم. کارت بانکی رو جا گذاشتم. پول نداشتم. خواهر سیصد تومن به حسابم ریخت. برای جایی رزومه فرستادم. جز خودم و کتابها چیزی نیست. بخوانید...
ادامه مطلب
در کمال ناباوری حقوق گرفتم. و شاید بتونم یهکمی خوشحالتر باشم. الان قهوه میخورم. با شکلات. بعد کار خونه، یوگا و اگه بشه ترجمه....
ادامه مطلب