چیزهایی درهم

متن مرتبط با «صدای» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

صدای بارون

  • نیلوبلاگ

    صدای بارون میاد. دلم یه شادی زیاد میخواد. به دلخوشی. یه حال خوب....

    ادامه مطلب
  • از صدای عید

  • نیلوبلاگ

    بهصورت وحشتناکی بههمریخته بودم. حالا بهترم. خیلی بهتر. بالاخره خورشید دوباره پیدا شد. دلم گرم شد. امروز سرکار نرفتم. دیروز هزار و دویست کلمه نوشتم. استاد راهنما خواست بروم دانشگاه. درباره مسخرهترین موضوع ممکن حرف زد. الان برای رنگ کردن موها امدم. ارایشگرم را دوست دارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از صدای کتری و لبوها

  • نیلوبلاگ

    در خانه نشسته ام با صدای کتری و لبوها وقتِ پخته شدن. باید کار کنم. بعد از مدت ها باید جدی کار کنم. پنج شنبه بهترین روز هفته است....

    ادامه مطلب
  • صدای شستن ظرف

  • نیلوبلاگ

    پ ظرفها را شست. چه فرقی میکند؟ پویا،پرویز، پارسا یا هر اسم دیگری....

    ادامه مطلب
  • صدای شروین

  • نیلوبلاگ

    با صدای شروین خونه رو تمیز میکنم. با صدای شروین چقدر گریه کردم. «پر میشه این خونه از رقص و گل و شادی»...

    ادامه مطلب
  • برای ژ که صدایش از قارهu200cای دیگر میu200cآید

  • نیلوبلاگ

    لعنتی چه صدای جذابی داری. چقدر قشنگ و شفاف میخندی. امروز بالاخره اسمت را دیدم. میشد که هیچ عنوانی نداشته باشم _مگر حالا دارم؟_ و فقط زنی باشم که مردی تمام قد پای من بماند. و نخواهد رابطهاش با من خدشهدار شود. و رابطهمان برایش تفریح و سرگرمی نباشد. زندگی باشد. گیرم سرد. گیرم سرد. گیرم سرد.از یکجایی به بعد دلت تعلق خاطری عمیقتر میخواهد. باهم بودن عمیقتر. دوست داشتنی واقعیتر. بله دورهی این مدل فکرها و رابطهها گذشته. میدانم. دیگر هیچ چیز برای تکیه کردن وجود ندارد. ادم اینجا تنهاست. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • صدای من را از یک شب بارانی می شنوید

  • نیلوبلاگ

    xa0گاهی همه چیز تمام می شود. تق تق دکمه های لب تاب را دوست دارم و صدای کتری روی گاز. صدای دیگری نیست. البته گاهی صدای رعد و برق. مثل همین لحظه. باران می بارد. و من دلتنگم. تو خیلی دوری. دور شدی. آنقدر ک...

    ادامه مطلب
  • صدای من را از یک روز بهتر میu200cشنوید

  • نیلوبلاگ

    xa0صبح با صدای تو شروع شد. با صدای مهربان تو. بعد از چند روز فاصله و دلسردی.xa0...

    ادامه مطلب
  • صدای اذان و چای تازه دم

  • نیلوبلاگ

    دو سال است که اینجا می نویسم. ذهنم کمی آشفته شده. مرگ همه جا را گرفته. به چشم ها و صورت روشن مامان نگاه می کنم و می ترسم که از دستش بدهم.. دیشب ساعت دوازده رسیدم. با پراید سفیدی تا خانه آمدم. راننده خیلی بد رانندگی کرد. تصمیم داشتم در اداره بنویسم نشد. آب قطع بود. کولر کار نمی کرد و شرایط سخت با ب...

    ادامه مطلب