
پ از تگراس نوشته: دلم میخواد بهت خوش بگذره میدونم که چقدر مشکل داری. دلم خواست گریه کنم. چه راه درازی بوده و هست. خستهکننده است. هربار خانه رفتن وجودم را پر از دلهره میکند. دیدن ناراحتی خواهرها، نگرانی برای مامان، ماجرای خانه و مسائل مالی. و رابطه. که گاهی برایم سخت میشود. کار، اینجا حتی خنککنندهی سادهای هم ندارد. گرما عذابم میدهد. درس؟ هفت سال تلاش و همچنان دویدن. نوشتن؟ پول؟ درامد؟از آن روزهاست که حوصلهی زنده بودن ندارم. بخوانید...
ادامه مطلب
نباید خبر بخونم. کاش یکی بود بغلم میکرد. چه یهو خالی شدم از همهچیز. چه حس تنهایی بدی. چه اضطراب و دلشورهای. حقمون نبود. امروز چند تا اسم تازه پیدا کردم؟ پنجاه تا شصتتا؟ همدیگه رو نباید تو این روزای سیاه پیدا میکردیم. سرم پر از شیون مادراست. پر از دلتنگی اونایی که یکی رو دوست دارند و بازداشت شده. یا خودشون بازداشت شدند. اونایی که یکی رو دوست داشتند و طرف کشته شده. دیوونه کننده است. نگرانم. غم همهی وجودم رو گرفته. دستم یه هیچ کاری نمیره. باید از روانپزشکم وقت بگیرم. تنها نقطه روشن زندگی همینه که ب...
ادامه مطلب