خوبم خوشحالم و تا صفحه نود خواندم
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 17:23
رسیدم به صفحه نود. کاش هر روز یکی دو ساعت بخوانم. یکی دوساعت ترجمه کنم. الان خوبم. از اشفتگی دیشب بیرون آمدم. انگار که برگشته باشم به پنج سال پیش و بخواهم پنجسنبهای بیرون از زمان بسازم. تصمیم سکوت عملی شد. افرین و باید ادامه داد. باز هم میخوانم. خوشحالم. مهمترین خبر تغییر ساعت کار تا سوم شهریور. از ...
شادم و همچنان میخوانم
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 17:23
یک روزِ پر از خواندن یعنی شادی. یعنی کشف. یعنی رفتن و گشتن. یعنی خوشحالی. باید یاد بگیرم به انها که ارزشش را ندارند اهمیت ندهم. تو بیاهمیتی آقای محترم. چه خوشحالم از خواندن. نوشتن این کلمهها انگار نجاتبخش است. همین که از سرم بیرون میآیند. صفحه صد و ده هستم. Adblock test (Why?)
یک روز صرف بستن دل شد به این و ان/ روز دگر...
-
تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 13:21
انگار که بخواهی رویهی نازک زخم را خراش بدهی و ان را عمیقتر ببینی. میخواهم از خرداد پارسال تا همین حالا همهی روز'>روزنوشتها را بخوانم. حودم را بیینم و پ را ببینم. بعد سطرهایی از این نوشتهها را ببرم بگذارم لابلای نامههایی که قرار نیست کسی بخواند. قرار دوستانهی بیفایدهای داشتم. شیک نوتلا خوردم. و تا رس...
زندگی به همهمون بدهکاره
-
تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 13:21
نوشته: زندگی به تو بدهکاره.راست میگه. به همهمون بدهکاره. ولی من خیلی رنج کشیدم. و خیلی تنها بودم. هیچکس اینهمه رنج و تنهایی رو نفهمید. امشب از اون شباست که دلم میخواد بمیرم، نباشم ببینم.مرتیکه پفیوز من تو قلبتم دو هفته است حتی نپرسیدی زندهام یا مرده؟ وضعیت خودت رو میدونستی و وویس پشت وویس میفرستادی؟...
همه تنهاییم
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 15:10
با پ به سکوت مطلق رسیدم. تمام شد. و قبول کنید که سخت است. دیگر هیچ کلمهای در کار نیست. اینستاگرام را لاگاوت کردم بهخاطر چند نفر احمق. به شما چه ربطی دارد که من از چه مینویسم از چه نمینویسم؟ من درباره ظاهر، شیوه حرف زدن و هر فعالیت دیگرِ دیگران حرفی نمیزنم. لااقل سعی میکنم نزنم. چرا اینها به این راحت...
تو هم به کن فکر میکنی؟
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 15:10
شد هفت روز. هفت شب. چهل و هشت نفر پیام واتساپی فرستادند هیچکدام تو نبودی. بله به من فکر نمیکنی و من وقت راه رفتن در تاریکی، در خیابان شریعتی، روی آن پل هوایی ِترسناک با خودم حرف میزدم: مگر همهی زندگی چیزی جز همین بود؟ نه. بیشتر وقتها آنچه میخواستم نبود. بعد انگار که با کلمهها حودم را بغل کنم. به خود...
سلامی از دل خاک
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 19:26
چند روز چیزی ننوشتم. حالا صدای خاکگرفتهی دختری شهرستانی را میشنوید. خاک تا مغز استخوانم نفوذ کرده. و بعد از مدتها اساسی با خواهرها دعوا کردم. دعوا. خشم و خشونت. حتی بزنبزن. در پارک نزدیک خانه بر سر هم فریاد میزدیم. چرا؟ چون تا رسیدم گفتند چرا این را نوشتی چرا ان را گفتی. و این اعتماد بهنفس حرف زدن ر...
تمام شد. متاسفم
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 19:26
بعد جلسه با روانکاو برای پ نوشتم بالاخره بر خشم و رنج این دو ماه غلبه کردم. زنگ زد گفت چه خوب. گفت برمیگردم حرف میزنیم. گفتم همهچیز تمام شد. گفتم کاش تصویری که از تو و رابطه در ذهنم ساخته بودم خراب نمیکردی. تمام شد. متاسفم. Adblock test (Why?)
خستهام
-
تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 13:44
توان غمناک تحمل تنهایی. و چه روزهای خالی از عاطفه و علاقهای. خیلی خالی. ط خواست نزدیک شود. گفتم چرا؟ من حوصله ندارم. او هم برچسب سرد بودن و اینطور چیزها را روی من چسباند. گفتم من همینم. دنبال رابطه پوچ و بیمعنی نیستم. خوشش نیامد. به درَک. یکی نوشته از استوریهایم حیرت کرده. به جهنم. کاش یکی بغلم میکر...
از خیابان رد شدن سخت است
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 7:59
پدر جوان دست دختربچهی مدرسهای را گرفته یود. دختربچه به آسمان نگاه میکرد. پدر مراقب ماشینها و دختربچه بود. حسادت کردم. نه حسادت بد. از صمیم قلب گفتم خوش بهحالت که میتوانی به کسی تکیه کنی و با خیال راحت از خیابان رد شوی. وضع من برعکس بود. دختربچه ای بودم که چشمهای پدرش نمیدید. از خیابان رد شدن سخت بود...
دوست داشتم هنوز دلم برای کسی تنگ شود
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 7:59
شده از خشم بخواهید بزنید بر صورت یکی؟ من پر از خشمم. و دوست دارم با مشت بکوبم به صورت پ. پ از تو متنفرم. و فقط دوست داشتم هنوز دلم برای کسی تنگ شود. Adblock test (Why?)
بچهای سر راهی
-
تاریخ: 1400/12/18 ساعت: 23:34
تمام زندگی استعارهای از سفرهی شامِ پهنشده در خانه مادربزرگ است. ما اضافی بودیم. سفره برای خواهر بزرگتر و بچههایش پهن شده بود. هنوز هم مادربزرگ مامان را انقدرها دوست ندارد. شاید هم دوست دارد اما ان پرخاشگری و رفتاری که با مامان دارد با بقیه ندارد. مامان بین بچههایش از اخر اول است. و مامان در سکو
شکلی از زندگی و پوچی
-
تاریخ: 1400/12/18 ساعت: 23:34
دیروز گفتند شاید رییس برود. خانم جوانی بیهیچ ربطِ تجربی و دانشی به جای او بیاید. زیبا نیست؟ البته که حوصله رییس را ندارم. حس خوبی ندارم. چند ماه سخت کاری گذشت و او فقط به کارهای خودش رسید.راستی گفتند داستان مشکل نداشته و منظوزشان فایل داستان بوده. کاش خوششان بیاید. دوست دارم اینجا بنویسم. امس
راه خودت را برو
-
تاریخ: 1400/12/18 ساعت: 23:34
گاهی فکر میکنم بیخیالِ دردها در خانه را ببند و فقط بخوان. بخوان، بنویس،کار خودت را بکن. جهان همینقدر مسخره است. هیچ امیدی نیست. راه خودت را برو. Adblock test (Why?)
و عشق که مالکیت نیست
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:46
در فاصله کوتاه شادی و غم میخندم و فکر میکنم کلی کار نکرده و کتاب نخوانده و ماجرای ننوشته هست. فکرش را نمیکردم که هیچ حوصلهی تو را نداشته باشم. تو که اصرار داشتم باشی، بمانی، نروی و این حرفها. ادم عوض میشود. دیشب به پ گفتم هیچمشکلی نیست امیدوارم خوب زندگی کنی چه با من چه بیمن. Adblock test (Why?)
باید دل بدهم به بازی
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:46
شاید باید ساده تر بگیرم. این هم یک جور بازی است. کار خودم را بکنم. جدی نگیرم. منظورم درس و مشق و رابطه است. نمی دانم. از اداره برگشتم املت خوردم. خوابیدم، یوگا کردم، عدس پلو پختم، باید کار کنم، دوش بگیرم، بخوابم. ده روز تعطیل لازم دارم. ده روز کاملا تعطیل. Adblock test (Why?)
از دیروز
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:46
دیروز واویشگا و گوجه بادمجون درست کردم با بورانی اسفناج و سبزی خوردن. پ و دوستش آمدند و چهار پنج ساعتی گپ زدیم. این همبرای خودش تجربه ای بود. این هفته یک روز تعطیل دارد و این خوشحال کننده است. Adblock test (Why?)
شنبه ای تعطیل در اسفند
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
همه درگیر کرونا هستیم. ما که تا یک هر روز سرکار بودیم. بد نبود. در مجموع خوبم. حالا هم نمی دانم قرار است چه بشود. دوباری کاری فرستادم تا یک نفر ببیند و نظر بدهد. نگرانم. نگرانی ندارد. از هزار کارِ نشدنیِ سخت تری که تا به حال انجام داده ام که سخت تر نیست. هست؟
از اسفندِ کرونایی
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
چقدر باید جلو بروم و خسته نشوم؟ چقدر باید به دیوار بخورم و ادامه بدهم؟ خسته ام. بی حوصله و البته کمی ناامید. قرنطیه به حال من یکی چه فرقی می کند؟ هیچ. هیچ. هیچ.
با زندگی دوست باش
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
تعطیلات در روزگار کرونا چطور بود؟ خوب. راضی بودم. خواندم نوشتم و سعی کردم خوب باشم. شش روز تنها و هفت روز در کنار مامان. بودن مامان خوشبختی است. سال تازه ای شروع می شود باید بیش از هر کس و هر چیزی به خوبی و سکوت برسم و بی نیازی. چیزی نخواستن و البته تلاش کردن. مهم نیست چه اتفاقی میوفتد. باید با زندگ...