سکوت بهترین راه نیست؟
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
دیشب برگشتم. با ماشین اختصاصی :-) دلتنگ مامان هستم. تنها چیزی که در این سالها از دست دادم بودن در کنارِ او بوده. همین حالا برای دکتر روانپزشک نوشتم چیزهایی از گذشته دست از سرم برنمی دارند و غمگینم می
روانکاوی
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
روانکاوی هم از برنامه های سال جدید است. باید شخصیت سالم تری داشته باشم. به نظرم می رسد این کار کمک کند.
صبح شد
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
یه کمی ذهنم درگیره هنوز. که آیا واقعا فقط شعار می دم؟ آیا خیلی زود رنج و بی خود و پرادعام؟ نمی دونم. و این عذابم می ده. البته مهم نیست. نه اینکه سعی کردم با خیلی چیزا بجنگم. به اینا هم فکر می کنم. تو خونه موندن خوبه. حتی اگه مجبور شی از خونه کار کنی. آرامشه. می شه خوند و نوشت و دید و به سکوت و صدای ...
سه شنبه ای در کنار کرونا
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
باید فراموش کنم. فکر کنید غم با لشکر عظیمش از در و پنجره ی این خانه آمد داخل و من با خنده نگاهش کردم و گفتم برو برو و گم شو که هیچ حوصله ندارم. امسال می خواهم بیشتر بجنگم. جنگ که نه. شاید هم سازش. شاید هم پذیرفتنِ همینی که هست. کرونا کی تمام می شود؟ حالا البته در زندگی بدون کرونا هم چندان خبری نیست.
چهارشنبه
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
بیست و هفت روز از فروردین گذشته و من خوشحال بودم. شاید فقط سه روز غم داشتم. حالا هم خوبم. باید بروم تست کرونا بدهم. البته علایمی ندارم. امروز هم آفتابی است. کلی کار دارم. خوشحالم.
ادامه چهارشنبه
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 4:44
محتاجِ معجزه آفتابم. حالا خوبم. خوشم. پنجره را باز گذاشته ام. صدای مردم می آید. صدای پرنده نیست. کوکو سیب زمینی پختم و کلی کار دارم.
این وضع ماست بی ذره ای روشنی
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 19:56
بعد از آبان تاریکی که گذشت- گران شدن بنزین و تظاهرات مردم و قطع شدن اینترنت- رسیدیم به دی. ترور سردار و تهدید ترامپ. شاید هیچ وقت این همه بهم ریخته نبودیم. همه ی ما. نه فقط من. اوضاع مبهم و ترسناکی ش
باید به زندگی عادی برگردم
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 19:56
دو روز بعد ازچیزی که در مطلب قبل نوشتم هواپیمای اکراین سقوط کرد. همسر و دختر حامد اسماعیلیون نویسنده و خیلی های دیگر کشته شدند. حالم تا همین امروز هیچ خوب نبود. امروز به اداره نرفتم. خوابیدم. بیدار شدم. سوپ پختم و حالا می خواهم همه چیز را فراموش کنم. باید به زندگی عادی خودم برگزدم.
مهم نیست کار خودت رو بکن
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 19:56
مهمه که ما اینجا فقط زنیم نه هر چیزِ دیگه ای؟ مهمه که تو می تونی به خودت اجازه بدی هر رفتاری با من داشته باشی؟ تو که کلمه هایمن رو شنیدی. نه واقعا مهم نیست. من کار خودم رو می کنم. اگه قرار بود اهمیت بدم حالا اینجا نبودم. من راه خودم رو می رم. می دونم سخته. اما تحمل می کنم و کم کم ادامه می دم. کارسی ...
یک روز از اسفند
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 19:56
کم کار می کنم و این هیچ خوب نیست. تازه رسیدم به جایی که می تونم کارایی رو بکنم که ثمر بدند اون وقت هیچی به هیچی. فقط اینستاگرام رو دوره می کنم و وقتم تلف می شه. نمی تونم چیزی بخونم. ذهنم پرش داره. نمی تونستم از امروز می تونم. وقتم رو باید تلف نکنم و سعی کنم لذت بردن وقتِ کار رو دوباره پیدا کنم. کرون...
پنجم دی
-
تاریخ: 1398/10/11 ساعت: 13:26
امروز پنجم دی است. روز تولد بیضایی، سالروز زلزله بم و چهلم کشته شدگان ابان. خانه در ارامش پس از نظافتی اساسی است. بوی خورشت به در خانه پیچیده و من سعی میکنم ناامیدی را شکست بدهم و به خودم بگویم از ا
زندگی همین است
-
تاریخ: 1398/10/11 ساعت: 13:26
دیروزحرف زدیم و گفتم گاهی از زندگی سیر می شوم. هیج روزنه ای برای امید و خوشحالی پیدا نمی کنم. حرف زدیم و من دلتنگ بودم. خورشت به خوشمزه بود. چیزهای تازه امتحان کنم بقیه را بفهمم و خوشی های ساده کوچک
از این روزهای الوده
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:19
فیلم دیدم. کتاب می خوانم. صدای کتری و بوی غذا هم هست. هوا بی نهایت الوده است. در حد مرگ. ما دوباره فرو رفتیم. اوضتع تو خوب نیست. نه که مریض باشی درگیری های دیگری داری. و من دلتنگم. دوباره سر از آب بیرون می آوریم؟ از این روزها اینکه درگیر درس و مشق هستم. همین.
زمستان اینطوری شروع شد
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:19
دوست دارم شب یلدا یادم نرود. فرق زیادی با بقیه شبها دارد؟ بله. دوستش دارم. برای من مژده بهار است و تمام شدن زمستان. آهنگ های شاد دانلود کردم. همین "شب یلدای منی"... :-) و از این حرفا. تجریشِ همیشه دی
از خوشبختی ها
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
به اندازه یک شب دنیا در زیباترین حالتِ خودش بود. آرامشِ محض. بدونِ دلواپسی. یعنی آنقدر انرژی در وجودم هست که بتوانم با غروب جمعه دوست شوم؟ که دلواپس و دلتنگ نباشم؟ که نگویم همه ی زندگی در خداحافظی گذش
سلام بر یک هفته تازه
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
اینجا نوشتن بهتر نیست؟چرا لااقل همین جالا فکر می کنم که هست. حالم خوب است. قرص برای دلشوره خوردم. خانه مرتب و تمیز است. استامبولی پلو درست کردم. با سالاد شیرازی. شاید آخر هفته خواهر بیاید. حالم خوب است. ادامه تراژدی را می خوانم، فیلم می بینم و از هیچ کس طلبکار نیستم. از تو چیزی نمی خواهم همین که همی...
صدای من را از یک شب بارانی می شنوید
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:47
گاهی همه چیز تمام می شود. تق تق دکمه های لب تاب را دوست دارم و صدای کتری روی گاز. صدای دیگری نیست. البته گاهی صدای رعد و برق. مثل همین لحظه. باران می بارد. و من دلتنگم. تو خیلی دوری. دور شدی. آنقدر ک
صدای من را از یک روز بهتر میشنوید
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:47
صبح با صدای تو شروع شد. با صدای مهربان تو. بعد از چند روز فاصله و دلسردی.
منتظر خورشید هستم تا از پشت ابرها بیرون بیاید
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
همکارها قیافه گرفتهاند. حالا چرا؟ رییس گفته کار من را که بلد نیستند پس غر نزنند و کار خودشان را انجام بدهند. خانمها قیافه گرفتهاند. برای من که اهمیتی ندارند. بروند گم شوند. من کار خودم را میکنم. همینطور آهسته جلو میروم شاید خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید.
تذکر دادند: زیادی صمیمی شدی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
زیادی سوال پرسیدم و کنجکاوی کردم. نباید اینقدر صمیمی میشدم. هیچ مهم نیست این هم برای خودش تجربهایست. خوب و خوش و آروم باش. سه صفحه نوشتم که تذکری که رسید باعث شد دوستش نداشته باشم.