برای ژ که صدایش از قارهای دیگر میآید - تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 22:49
لعنتی چه صدای جذابی داری. چقدر قشنگ و شفاف میخندی. امروز بالاخره اسمت را دیدم. میشد که هیچ عنوانی نداشته باشم _مگر حالا دارم؟_ و فقط زنی باشم که مردی تمام قد پای من بماند. و نخواهد رابطهاش با من خدشهدار شود. و رابطهمان برایش تفریح و سرگرمی نباشد. زندگی باشد. گیرم سرد. گیرم سرد. گیرم سرد.از یکجایی به...
از خستگیها - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 14:58
دیشب کباب تابهای درست کردم. فکر کردم بعد از کار با پ ناهار میخورم. پ تنهایی کباب تابهای را خورد. به کسی فکر نکن، نگران کسی نباش، فقط از خودت مراقبت کن.کمی روی ترجمه کار کردم و هفتصد هشتصد کلمه نوشتم. راستش خستهام. احتیاج به خواب و استراحت دارم. Adblock test (Why?)
ادمها مثل برگ از درخت میافتند - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 14:58
مرد نصف و نیمه به درد نمیخورد. رابطهی نصف و نیمه به درد نمیخورد. هیچ رابطهای به درد نمیخورد. به دخترهای افغانِ کشته شده فکر میکنم. به دخترهای نوجوان و جوانِ کشته شده. چه زندگی سختی. راستش خستهام. امروز به راننده تاکسی همین را گفتم. راننده جوان بود گفتم کدام روز عادی را در زندگیمان داشتیم؟ زندگیمان ک...
برای همهی متخصصهای قلابی - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 14:58
دیشب فیلمها و خبرها را دیدم. خوابم نمیبرد. دلشوره دستبردار نبود. همین حالا هم سردرد عصبی دارم. خانم میفرمایند زن، زندگی، آزادی جنسیتزده و ضد زن است. برای بودنِ همهی متخصصنماهای قلابی. با فوق لیسانس قلابی و خواندن چند کتاب نصف و نیمه نمیشود سیمون دوبوار و سوزان سانتاگ شد. انقدر خشم دارم که میتوانم تو...
برای ... - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 18:39
برای خودم. و همهی محدودیتهایی که باعث شد تا بیست و دو سالگی چادر اجباری روی سرم باشد. برای بیست و چندسالی که نتوانستم حتی بدون چادر از خانه بیرون بروم. برای رویای چادری نبودن. برای طرد شدن بهخاطر کنار گذاشتن چادر و فکرهای محدودکننده. برای مبارزهی هر روزه بهخاطر استقلال. برای تفکر خانوادهی مادری که د...
از دوشنبه - تاریخ: 1401/7/7 ساعت: 12:24
ناخنهایم را کوتاه کردم. لاک دو رنگ زدم. ابی تیره و ابی روشن. از حجاب بنویسم و صدای اعتراض این روزها؟ از نوجوانها و جوانها؟ راستش ما دههشصتیها جرات حرف زدن هم نداریم. ما را برای وادادن و پذیرفتن ساختهاند. البته که چارهای هم نبود. لابد تاثیر مدرسه و خانواده بهطور همزمان بود.تعدادی مقاله خواندم. پ که س...
از اوضاع خراب این روزها - تاریخ: 1401/7/7 ساعت: 12:24
مثل هر روز از جلوی نیروهای گارد رد شدم. و هزار فکر کردم. پ بعد از ایمپلنت سرحال نیست. کلافه شدم. سوپ کلم بروکلی درست کردم. سهشنبه امدم پیش مامان. مامان خسته و پیر گوشهای نشسته بافتنی میبافد. دیروز با خواهرها بیرون رفتم. شب اضطراب چاقی خواهر کوچکتر را داشتم. کلی درباره چاقی خواندم. صبح حرف زدیم. گفتم...
و اشوبِ این روزها - تاریخ: 1401/7/4 ساعت: 2:35
شاید باید پ را درک کنم، راه خودم را بکشم بروم. زندگی خودم.هر ادمی باید دلخوشیهای خودش را پیدا کند. دلخوشیهای عمیق و محکم خودش. دلخوشیهای شخصی خودش. الان وقت نوشتن این حرفهاست؟ میدانم که نیست و آشوبِ این روزها نشسته در عمق وجودم. بعد از مدتها خوشی مضطربم، نگرانم و غم دارم. Adblock test (Why?)
پیادهروی در یوسفآباد - تاریخ: 1401/6/31 ساعت: 22:10
دیروز رفتیم دندانپزشکی. موقع برگشت به غروب خورشید در خیابانهای تهران نگاه میکردم. میشد که جور دیگری باشد. گفتم فقط برای دکتر و دندانپزشکی باهم از خانه بیرون میآییم و این معنی خوبی ندارد. بعد از سرم گذشت: مگه من پرستارم؟ مگه من پرستارم؟ یاداوری ساعتِ انتیبیوتیک، وقت دکتر، داروخانه، سوپ، سوپ، سوپ. چرا...
از خوشیهای کوچک امشب - تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 11:34
از خوشیهای امشب: کتاب، نان و پنیر و کردو و هندوانه، سوپ کدو.
از بازی تازه کشف شده - تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 11:34
بازی تازه پیدا کردم. بازی تازه از بازیهای روان. گفتم به مرکز خرید کنار خانهی پ برویم حس کردم دوست ندارد. گفتم بیخیال، نمیخواد بریم. گفت نه بریم. و من دیگر برایم مهم نبود. کادوی تولد هم که برایم نخرید. سفر هم که نرفتیم. خودش که نفهمید این چیزها مهم است. کادوی تولد را گفتم بعد بگیر، سفر را گفتم که باع...
در ادامهی خوشیهای کوچکی که نوشتم - تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 11:34
خوشیهای کوچکِ نوشته قبل مربوط به یک روز و شب بود. کتاب و سوپ کدو و نان و پنیر هندوانه را باهم نخوردم :-)))
از شبی که فردا و پسفردایش تعطیل است - تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 19:24
نه که خودم را سرزنش بکنم اما این سبک زندگی من نیست. اینهمه شلوغی، قرارهای مسخره، پول کافه و اسنپ. باید زندگی جمعوجورتر خودم را دوباره شروع کنم. باید با آ به تصمیم درستی برسم. بیحوصلهام. و فقط داستان و کار خوشحالم میکنند. پیادهروی و تنهایی. خانهی خودم. حوصلهی هیچکس و هیچچیز را ندارم. دلم خوابی طولانی...
نمیدانمهای بسیار - تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 19:24
سه نفر کامنت گذاشتند. خوشحال شدم. دلم برای اینجا تنگ شده بود. در رابطه با آ نگرانم. نمیدانم کار درستی میکنم یا نه. تحملش را دارم کسی با من این کار را بکند یا نه. خودم در موقعیت او بودم چطور رفتار میکردم؟ نمیدانم. Adblock test (Why?)
بعد از مدتها ننوشتن - تاریخ: 1401/6/19 ساعت: 16:28
این چند ماه خوشحال بودم. قشنگترین روزهای زندگی. بهترین جشن تولد زندگی. روز تولدم چه کردم؟ با پ درخیابان همیشگی راه رفتم، کته با تهدیگ زعفرانی و کباب تابهای درست کردم. با ر بیرون رفتم. شب تولدم با پ به کافهی فاطمی رفتیم، بیفاستراگانوف خوردیم. کادوی تولد؟ پ درگیر دکتربازی بود. گفت خودت بگو چه بگیرم. م...
غم نیز چون شادی برای خود خدایی عالمی دارد - تاریخ: 1401/6/19 ساعت: 16:28
چرا اینجا نوشتن برای من سخت شده؟ نمیدانم. امشب سر و شکل غم پیدا شد. در همان شمایلِ هولناک. فکرِ خانهی مامان و غصهای که در صورت خواهر پیداست. نمیدانم چه غصهای است. مدتهاست که باهم حرف نمیزنیم. این عذاب وجدان لعنتی تا کی همراه من میماند؟ بله درست حدس زدید. تا لب گور. وقتی شانس به دنیا امدن در خانوادها...
از این روزهای خوب - تاریخ: 1401/5/27 ساعت: 13:41
شاید بیست روزی اینجا چیزی ننوشتم. بیست روزی که از بهترین روزهای زندگی بودند. رابطهی عجیب با پ، به ثمر نشستن بخشی از تلاشهای این سالها و محو شدن افسردگی. دارو را خودم کم کردم و هنوز نتوانستم از دکتر روانپزشک وقت بگیرم.بهخاطر اینهمه روشنی از زندگی ممنونم و از خودم که چه تاریکیهای بزرگی را شکست دادم. و...
از این روزها - تاریخ: 1401/5/8 ساعت: 14:06
از همان روز اولی که با پ حرف زدم خوشحال بودم. تا همین امروز خوشحال بودم. هنوز هم خوشحالم. پ شد همان که میخواستم. همه چیز را پذیرفت و هزار کلمهی مهربان گفت. راستش آنقدر خوشحال بودم که نشد بنویسم. انگار خواب.آ تهران بود و من گیج بودم. باید خانه را تمیز کنم. پایاننامه را جدیتر کار کنم و... Adblock test...
صبح با کلمههای مهربان دوست باوفا شروع شد - تاریخ: 1401/4/29 ساعت: 13:23
هیجانانگیزترینِ قسمت اینجا نوشتن همین خواندن کلمههایی است که دوست باوفا نوشته است. اول اینکه پ برگشت. و من روز دوازدهم تیر برایش نوشتم بهتر است ادامه ندهیم. بعد گریه گریه و گریه. اخر شب گفتند تهران فردا تعطیل. پ زنگ زد و روز بعد صبحانه خوردیم و طولانی حرف زدیم. شاید نوشتم که مشکلات رابطهی ما حل نمیش...
از زخمها - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 19:40
بچهبازی درنیار. زندگی همین گهیه که هست و و راستش انگار تو وجودم یه زخم عمیقه.

برچسب‌های مرتبط

امروز تمام شد | امروز صبرم تمام شد | سلام دانلود | سلام عليكم | سلام بمبئی | سلام صبح بخیر | سلام دانك | شعر برای دوستی که مرده | نگرانم صنما | نگرانم نگرانم،نگران خودمم