البته که حالا زیاد اهمیتی به بقیه -حتی بهترین استادم- نمی دهم
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 7:14
با استاد قرار داشتم تا درباره نوشته هایم حرف بزند. هیچ چیز از هیچ کدام در خاطرش نبود. حرف های کلی تحویلم داد و من کمی سرخورده شدم که چرا حالا که با این علاقه اینها را پرینت گرفتم و فنر کردم و این همه راه آمدم حرفی که به کار بیاید نشنیدم.. البته که حالا زیاد اهمیتی به بقیه -حتی بهترین استادم- نمی دهم...
نوشتم که یادم بماند
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 7:14
هفته پیش مریض بودم. آمدی. برایم جگر خریده بودی. از همان کارها که هیچ وقت نمی کردی..نوشتم که یادم بماند آن شب با همین کار ساده چقدر توانستی خوشحالم کنی.. نوشته شده توسط ستاره در 19:43 | لینک ثابت •
جای بابا خیلی خالیست
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 7:14
بعد از رفتن بابا احساسات تازه پیدا کردم. دلتنگی هر روز همراهم بود. خیلی به دست ها و چشم ها و روزهای سخت زندگی بابا فکر کردم. هر بار بهشت زهرا رفتن حالم را بد می کند. با وجود اینکه بودن بابا با درد و مشکلات زیادی همراه بود از نبودنش بیش از آن چیزی که انتظار داشتم دلشکسته و خسته ام. حس تلخی همه روزها ...
یه هفته تازه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:49
سه شنبه عصر خوراک لوبیا پختم. غروب رفتم خونه برادر س.. شب درباره ش نوشتم. غم انگیز بود. بخاطرشون غصه خوردم. نوشته رو بچه ها خوندند و زیاد خوششون نیومد. چهارشنبه عصر با م ص رفتیم نمایشگاه نقاشی.. راه رفتم.. کله پاچه خوردیم. ولیعصر رو تا نزدیک خونه پیاده اومدم.. همسایه گفت می تونم خونه ش رو که بازسازی...
آخرین شنبه مرداد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:49
الان خوشحالم.. رفتم دندان پزشکی و برخلاف قبل خیلی نگران نبودم. دندانپزشک مهربان و خوش اخلاق بود. الان خوبِ خوبم.. نوشته شده توسط ستاره در 22:12 | لینک ثابت •
حالا بعد از سالها ریشه دندان پوسیده را ندارم دندان عقل هم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:49
دندانپزشکی رفتن هم قسمتی از زندگی است. از صبح خوب بودم. به کارهایم رسیدم. کتاب خوبی را تمام کردم. دیروز نوشته ها را سرو سامان دادم و بردم استادم بخواند. نظرش برایم بسیار مهم است. کمتر از همیشه نگران دندانپزشکی رفتن بودم. خوب بود. این هم بخشی از زندگی است. هفته گذشته دوباره به تو برگشتم. دوستت داشتم....
یک شنبه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:46
دیروز ناراحت بودم. بیشترین علت ناراحتی هم مسائل مالی بود. اینکه امکانی برای خیلی از کارهایی که دوست دارم نیست. در حال خفه شدن بودم. بخصوص که بن سه ماهه صرف آمدن خواهر شد. نباید این همه بهم بریزم. مشکلات برای همه هست. باید بیشتر به قناعت صبر فکر کنم و دنبال زرق و برق و چیزهایی که در نهایت اهمیت زیادی...
حالا دلتنگم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
چی سخت تر از اینکه مرتب باید یاد بگیری بتونی تنهایی از پسِ همه چی بربیای؟ من خسته شدم..
دوشنبه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
هر روز مینویسم و پاک میکنم... باید آرامش رو برگردونم.. افسرده شدم.. چرا؟ نمیدونم..از وقتی از پیش تو اومدم یه کمی رفتم تو هم که چرا از تو دور بودم.. یه کمی جسمم خسته بود.. پول زیاد نداشتم.. اون شب که با مامان و راضی رفتیم شام بخوریم ناراحت بودم.. حس میکردم ما پول کافی نداریم برا این کارا.. فکر
سه شنبه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
گاهی حس نوشتن نیست. گاهی وقت هست حس نوشتن نیست. این لحظهها قسمتی از زندگی من هستند. لحظههایی خوب و آروم.. گرما اذیتم میکنه تصمیم گرفتم یک ماهی کلاس زبان نرم و بیشتر بخونم و بنویسم. میخوام تیر و مرداد سی و یک سالگیم رو بخونم بنویسم بخندم و هر کاری برای خوشحالیِ خودم بکنم.. روزهای خوب زندگی من
شنبه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
نمی خوام بی حوصله باشم.. این هفته یه شروع تازه است برای خوب بودن.. شادی.. خوندن و نوشتن... نمی ذارم به خودم سخت بگذره... شادی رو پیدا می کنم... نوشته شده توسط ستاره در 8:54 | لینک ثابت •
یکشنبه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
هر وقت دلت گرفت... برو یه کم راه برو.. چیز بنویس.. یه صبحونه خفن برای خودت بگیر.. نون سنگگ پنیر خیار گوجه.. یا نون تازه و انگور و پنیر.. یا خامه با عسل.. یا میوه هایی که دوست داری.. نذار بهت سخت بگذره.. فکر کن شاید فردا نباشی خوش بگذرون.. چیز زیادی از زندگی دست ما نیست.. خوشی های کوچولو رو بچسب..
صدای اذان و چای تازه دم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
دو سال است که اینجا می نویسم. ذهنم کمی آشفته شده. مرگ همه جا را گرفته. به چشم ها و صورت روشن مامان نگاه می کنم و می ترسم که از دستش بدهم.. دیشب ساعت دوازده رسیدم. با پراید سفیدی تا خانه آمدم. راننده خیلی بد رانندگی کرد. تصمیم داشتم در اداره بنویسم نشد. آب قطع بود. کولر کار نمی کرد و شرایط سخت با ب
همین حالا خوب و خوشحالم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
آرامشم را پیدا کردم. بهتر و بیشتر از قبل می نویسم. امروز اداره خبری نبود. کمی نوشتم. اوضاع بهتر از قبل است. عصر به خانه آمدم دوش گرفتم و به کافه شاپ نزدیک خانه رفتم. دوست قدیمی از مالزی آمده بود. دیدنش رویاهایم را یادم آورد. بعد از ده سال همدیگر را دیدیم. به خانه آمدم. خانه به شدت احتیاج به نظاف
فردا روشن تر و قشنگ تر است
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
در اداره فقط نوشتم. شاید ده صفحه.. و این خیلی لذت بخش بود. دیشب دندان درد داشتم. صبح نبود و این حسابی خوشحالم کرد.. دیشب نماز خواندم. برایم آرامش آورد.. صبح زود بیدار شدم. ورزش حالم را خوب کرد. عصر با س و دوست سالخورده و شوهر س به تئاتر رفتیم. کافه رفتن با دوست سالخورده هیجان انگیز بود. در خیابان را...
از گلوی من دستاتو بردار
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
به اندازه قبل دوستش ندارم و این گفتن ندارد. دلتنگش نمی شوم و این کمی غصه دارم می کند. عاشق شدم و حالا حس می کنم چیز زیادی از عشقی که آنقدر بزرگ بود باقی نمانده.. دلتنگم.. دلم رفیق و دوستی می خواست برای حرف زدن.. برای اینکه بفهمد چقدر تنها و غمگینم.. دیشب فقط یک ساعت خوابیدم. بی خوابی به جانم افتاد
ببین و بگذر
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 12:06
دیروز ناراحت شدم. چرا؟ نمی دونم. نباید ناراحت باقی بمونم. ناراحتی پیش میاد. باید ببینم و بگذرم.. زندگی مطابق میل من پیش نمی ره.. قدر همین چیزی که هست رو می دونم و خوشحالی رو تو وجودم پررنگ می کنم. مهم نیست اگه استاد دیروز گفت که خوب ننوشتم.. من بازم می نویسم و هر چی بگذره همه چی بهتر می شه.. زود خ
هنوز فرصت هست
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 1:13
دوست قدیمی آمده اما امتحان دارد و فرصت چندانی برای بودن با من ندارد. تو مشغول کار و زندگی خودت هستی. به س و ص زنگ زدم آنها هم گرفتار شوهر و بچه شان بودند. روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم. دیروز پسر جوانی با آکاردئون در کوچه می خواند: دلم می خواد به اصفهان برگردم.. شعرهای غم انگیز ِ دیگری هم خواند.
سیم سیم دوباره اینجاست
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
حالا بهترم. چیزهای کوچکی برای خوشحالی پیدا کردم. از مربی بدنسازی برنامه ای برای یک ماه آینده گرفتم. تلاش خودم را برای بهتر شدن می کنم. در ضمن اطمینان دارم که موفق می شوم. فضای اتاق کارمان را کمی تغییر دادیم. همکار جدید آمد. دو نفر برایم حرف های دلگرم کننده نوشتند. عصر کلاس یوگا رفتم. یوگا برای من
یک روز خوب
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
امروز خوشحال بودم و هستم. نتیجه دکترا آمد. خوب بود. نمی دانم بعد چه اتفاقی بیوفتد اما امروز خوشحال بودم. همین که انگیزه ای برای درس خواندن داشتم و خواندم عالی بود. یک کتاب هیجان انگیز خواندم. بعد هم اینکه حالا قرار است بنویسم. نوشته شده توسط ستاره در 21:41 | لینک ثابت •