بی خودی دلم گرفت - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
دوست تازه ای پیدا شد. حرف زدیم. به سفر چند روزه ای فکر کردم. شرایط سفری که احتیاج به پول داشته باشد نیست. دیروز بی خود دلم گرفت. خواهر غر زد و باز احساس بدبختی کرد. غمگین شدم. امروز روز تازه ای است. هر فکری که بوده تمام شده. باید از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرم. نوشته شده توسط ستاره در 11:25 | لینک ثا...
به امید روزهای خوب برای خودم و سیم سیم - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
اردیبهشتی که شروع می شود و شاید برای اولین بار است در زندگی که پول کافی دارم و لازم نیست نگران باشم.. غصه چرا؟ همیشه این وقت ها بی پولی بوده و هزار مشکل دیگر.. بدجور به مامان و شرایط خانه وابسته شده ام. با هر خبر ناراحت کننده کوچکی به قعر ِ تاریکی می روم. آنقدر تاریک می شود که هیچ روزنه ای پیدا نم
نامهربونی نمی خواهی بدونی که آب از سر گذشته - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
روزهای اردیبهشت قشنگ شدند. خانه که رفتم بخاطر بابا غصه خوردم. شرایط برایش سخت شده. خواهر ناراحت بود که نتوانسته ماشین بخرد. یکشنبه جلسه فیلم بود. دوشنبه به دیدن استادِ عزیز قدیمی رفتم. گفت همین که کار خودت را می کنی به حرف بقیه توجه نداری و قصد نداری با کسی مسابقه بدهی عالی است. قرار شد هر هفته ب
درس های زندگی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
جمعه خورشت کدو پختم. سیم سیم آمد. با هم ناهار خوردیم بعد هم به کلاس یوگا رفتیم. باران تندی می بارید. در بازارچه کنار کلاس چرخیدیم. پفک خوردیم. راه رفتیم و حرف زدیم. به خانه آمدیم سیم سیم کیک شکلاتی خرید. قهوه دم کردم. سیم سیم رفت. تنها شدم و زبان خواندم. امتحان سخت بود. من هم آمادگیِ زیادی نداشتم.
درس های زندگی دو - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
نشد که در اداره چیز خاصی بخوانم. چیزی که نوشته بودم از نظر خودم عالی بود. دیشب هم برای دوست خواندم گفت خوب است. بعدازظهر کلاس رفتم نوشته را به استاد دادم. تا پارک وی پیاده آمدم و کمی فکر کردم. نباید این همه با آدم ها مخالفت کنم. باید حرف هایشان را بشنوم و درکشان کنم. +سکوت +آدم ها رو بفهمم +لازم نیس...
روزهای آخر اردیبهشت - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
حالا باید برای خودم بنویسم که چرا این همه بهم ریختم... حال بابا خوب نبود. خواب های طولانی.. چند قاشق سوپ... خواب... بدون اینکه بفهمد چند ساله است و کجاست. مامان از تنهایی مان گفت و برای بابا از ته دل گریه کرد.. مامان شگفت انگیز است. با خواهر بحثم شد. که چرا نیستم.. و اینکه کارهایی که می کنم اهمیت
این هفته بی خاصیت - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
از شنبه تو امدی. چیزی نخواندم. کلاس زبان و یوگا نرفتم. حالم هم خوب نبود. هر روز درد داشتم و هر چه می خوابیدم خستگی از تنم بیرون نمی رفت. فضای اداره بخاطر موفقیت روحانی غیر قابل تحمل است. امیدوارم روزهای خوب و روشن از راه برسند. بابا نمی تواند غذا بخورد. اطرافیانم را نمی توانم تغییر بدهم باید خود
بابا - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:57
بیماری بابا شدت گرفت و همین چند روز پیش قصه زندگی اش تمام شد. این روزها سخت بودند و هستند. دلتنگم. دوست داشتم نباشم. از خودم و جایی که هستم راضی نیستم. چرا هستم؟ نوشته شده توسط ستاره در 13:17 | لینک ثابت •
امروز تمام شد - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:54
خوشحالم که خواب هست. فردا روز دیگری شروع می شود. دیشب صد بار از خواب پریدم. بعدازظهر تو رفتی. جمعه ی خیلی دلگیری بود. احساس تنهایی کردم. تنهایی و بی پناهی. همه چیز را باید خودم حل کنم. بودن تو کمکی نمی کند. تو زندگی و دغدغه های خودت را داری. من زندگی و مسائل خودم. مشکلات مالی تمام نمی شوند. خسته شده...
سلام - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:54
دیشب تمام شد. صبح امروز روزِ دیگری بود. ذهنم بدجور درگیر قسط های عقب افتاده است. هوا سرد شده. باید بخاری بخرم. به حرف های خواهر و احتمال بیکار شدنش هم فکر کردم. بعد از بانک به داروخانه رفتم. داروها را گرفتم. استفاده از پمادها دردسر است. این ماه دوباره باید به سونو گرافی بروم. تو از صبح گرفتار بودی. ...
برای دوستی که اسمش من است - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:54
با اسم «من» کامنت گذاشته و نوشته: بلاگستان یجورایی مثه کوچه های خاکی یزد میمونه - هر رهگذری پا نمیذاره توش- هرکسی قدر کاهگل و خاک رو نمیدونه ... خیلی موافقم.. همینطوری است. کاش چیز بیشتری درباره اش می دانستم. اسم یا آدرس وبلاگش. اینجا را خیلی دوست دارم. برایم تمرین نوشتن است. وقتی می نویسم یاد می گی...
نگرانم - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:54
دوست قدیمی پدرش باید فردا عمل جراحی بکند. عمل نگران کننده ای به نظر می رسد. برایم نوشته بود از همه چیز این زندگی خسته است. دلم پر از غصه شد. زنگ زدم جواب نداد. برایش با تلگرام صدایم را فرستادم ندید. نگرانش هستم. کاش این روزها زودتر برایش بگذرد. تو امروز هم نبودی. فکر های پیچیده ای کردم. درباره خودم ...
روزهای زیبای آبان - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 11:58
هفته گذشته فیلمی درباره افسردگی دیدم. دوست داشتم اینجا درباره افسردگی بنویسم. با وبلاگی هم آشنا شدم که نویسنده نوشته بود چیز زیادی درباره دخترها نمی داند و در روابطش شکست می خورد. نشد بنویسم. حالا هم خسته ام. خیلی خسته ام. یکی دو ساعت پیش به خانه آمدم. کار و بعد هم کلاس زبان. هم شاگردی های جدیدم خیل...
آفرین به خودم - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 11:58
امروز روز خوبی بود. آفرین به خودم. درباره ز ع نوشتم. خودم خوشم آمد. پنجاه صفحه کتاب خواندم. کارهای اداره را تمام کردم. بعد از مدت های طولانی بالاخره دکتر رفتم. :-)
هیس! - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 8:37
تو دیشب رفتی. من همه خط و نشان ها را برای تو کشیدم. اما باز تو گفتی که هرکاری بخواهم می کنی و می خواهی ادامه بدهیم. با هم حرف زدیم و خندیدیم. دنیا مهربان تر شد. خبرهای خوب داشتی. دیشب هم اتفاقات خوب برایت افتاد. خوشحال بودم از خوشحال بودنت. هر چیزی که می خواهم بنویسم ممنوع است. :-) بی خود این صفحه ر...
چیزهای کوچکی که ممنوع نیست! - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 8:37
تنها چیزهایی که می شود نوشت این هاست: بانک همه پولی که در حسابم بود بخاطر اقساط عقب مانده برداشت. حالا هیچ پولی ندارم :-) قرار بود چیزهایی که نوشتم سر و سامان بدهم فردا معلمم ببیند که تا همین حالا گرفتار کارهای دیگر بودم. کارهایی مثل حرف زدن با م ب که به نظر می رسد عاقبت بخیر شده و از روزهای تاریک ش...
کاش خوشحالی تمام نشود .. - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 8:37
از چند روز مانده به عاشورا و تاسوعا حالم خوب بوده تا همین حالا. دلیل اصلی خوشحالی هم خوب بودن نسبی حال و احوال باباست. وقتی به بیمارستان رفت من نبودم. به خانه که آمد من رفتم. حالش بهتر از قبل بود. امیدوارم روزهای طوفانی دوباره خانه ی پدری را پیدا نکنند. این هفته عالی بودم. تمام وقت خواندم نوشتم و تک...
جمعه - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 12:34
من احمق شدم. به زندگی ِ م س فکر کردم. به شوهری که برایش هرکاری می کند. به اینکه مشکلات مالی ندارند. به اینکه شوهرش خیلی خوب همه ی حرف ها را می شنود. همه چیز را با زندگی خودم مقایسه کردم. احمقانه است. اما چند روزی که کنار هم بودیم باعث شد فکر کنم در مقایسه با او هیچ چیز ندارم. همین مقایسه ها باعث شد ...
دنیا دوباره تاریک شده - تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:05
دنیای من همیشه با مشکلاتی که مربوط به بیماری های باباست تاریک می شود. از پنج شنبه گذشته تا همین حالا فقط تاریکی است. اشک های من تمام نمی شوند. وضعیت بابا تغییری نمی کند. کماکان من بی مسئولیت ترین عضو خانواده تلقی می شوم. دختر خوبی نیستم که اگر بودم اینجا نبودم همان جا بودم کنار پدر و مادری که بیماری...
یک روز بهتر - تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:05
بابا کمی بهتر است. م س آمده. قرار است هر هفته بیاید. با هم بیرون رفتیم آش خوردیم و حرف زدیم. هفته بعد برای کشیدن دندانم به دندانپزشکی می روم. شجاعت بی نظیری پیدا کرده ام. دیگر تحمل این دندان پوسیده را ندارم. حالم امشب بهتر است. چیزی نخواندم. فیلم هم ندیدم. زبان هم هیچ. اما خندیدم و سعی کردم روزهای ت...

برچسب‌های مرتبط

امروز تمام شد | امروز صبرم تمام شد | سلام دانلود | سلام عليكم | سلام بمبئی | سلام صبح بخیر | سلام دانك | شعر برای دوستی که مرده | نگرانم صنما | نگرانم نگرانم،نگران خودمم