برای ازادی
-
تاریخ: 1401/9/17 ساعت: 2:26
بعد از یک سال و نیم بالاخره اکسپت مقاله رسید. دیروز مدیر داخلی مجله زنگ زد گفت مقاله پذیرش گرفته. خوشحال شدم. پ هم بود. بعد کشک و بادمجون درست کردم. شب املت خوردیم. فوتبال دیدیم. البته من فوتبالی نیستم و آنقدرها دوست ندارم. خوشحال شدم. خوشحال بودم. خوشحالم. برای کسی مثل من رسیدن تا همین جا هم یعنی چ...
گفت و گور
-
تاریخ: 1401/9/17 ساعت: 2:26
چه کلمههای گوناگونی که به لجن کشیده شدند. چه کلمههایی. یکی همین گفتگو. گفتگو. درستش همانی بود که نوشتند: گفت و گور. حرف بزنی کشته میشوی.انچه در راه خانه دیدم. ترسناک بود. باتوم، ساچمه و سکوت مردم. شانزده اذر بود. من دانشجو بودم. دانشجو مفهومی جز ناامیدی، درماندگی و ناچاری ندارد. دانشجو دستهای بستهای...
از خاطرات درس
-
تاریخ: 1401/9/17 ساعت: 2:26
پ گفت ماجراهای رسالهات را بنویس. گفتم آن دختری که گفتند خودکشی کرده مجبور شده اسم یکی را روی مقالهاش بنویسید. من استاد مشاور دومی دارم که ربط چندانی به موضوع رسالهم ندارد. در این دو سال و نیم یک بار هم او را ندیدم و کمک و مشورتی از او نگرفتم. نام او روی جلد رساله و مقالههایم خواهد بود. به همین زیبای...
حقمون نبود
-
تاریخ: 1401/9/15 ساعت: 8:39
نباید خبر بخونم. کاش یکی بود بغلم میکرد. چه یهو خالی شدم از همهچیز. چه حس تنهایی بدی. چه اضطراب و دلشورهای. حقمون نبود. امروز چند تا اسم تازه پیدا کردم؟ پنجاه تا شصتتا؟ همدیگه رو نباید تو این روزای سیاه پیدا میکردیم. سرم پر از شیون مادراست. پر از دلتنگی اونایی که یکی رو دوست دارند و بازداشت شده. یا ...
یادم میآید
-
تاریخ: 1401/9/9 ساعت: 14:00
خانه تمیز شده و در سکوت بعد از شعارهای شبانه یادم میآید چقدر تنها هستم. یادم میآید انگار جای چیزی خالی است. چیزی؟ کسی؟ یادم میآید چقدر خستهام. Adblock test (Why?)
غمگینم
-
تاریخ: 1401/9/9 ساعت: 14:00
بهشکل عجیبی همهچیز بیبو و بیرنگ و بیمزه شد :-(پ.. ناامیدکننده است. مهم نیست. تا هفته بعد زندگی خودم را میکنم. رفتم ناخنها را کوتاه کردم. کمی به خودم رسیدم. با دو ماسک روی هم و توضیح اینکه مریض بودم. پیش پ هم رفتم. با ماسک و کلی فاصله چند دقیقهای حرف زدیم. اشتباه کردم. از فوتبالیستها دفاع کرد. گفت ای...
کاش
-
تاریخ: 1401/9/9 ساعت: 14:00
کاش بشه دوباره خوند و نوشت.
از این صبحهای دلگیر
-
تاریخ: 1401/9/7 ساعت: 13:38
وبلاگ فاطمه را خواندم. دیر بیدار شدم. و البته باز با گلو درد. بدن درد هم هست. باید باید باید خانه را تمیز کنم. ای خدای رنگین کمان! کمک کن خانه را تمیز کنم. برای چنین کار سادهای که میتوانم روی کمکت حسابت کنم؟یکی نوشته بود جایزه بهترین تماشاگر تعلق میگیرد به خدای بخشندهی مهربان. Adblock test (Why?)
صدای شروین
-
تاریخ: 1401/9/7 ساعت: 13:38
با صدای شروین خونه رو تمیز میکنم. با صدای شروین چقدر گریه کردم. «پر میشه این خونه از رقص و گل و شادی»
از کامنتها
-
تاریخ: 1401/9/7 ساعت: 13:38
نوشتند چقدر عجیبی تو. چند سالته؟ چیم عجیبه؟ چه فرقی میکنه چند سالمه؟ خیال کن هزار سال. خیال کن بیست و چند سال.
کاش کمی بهتر شوم
-
تاریخ: 1401/9/5 ساعت: 17:56
حالم بد و بدتر شد. دیروز و امروز را در رختخواب بودم. تب، لرز، سرفههای سنگینی که سینهام را از جا میکَنند. بیحالی شدید. ابپرتقال، لیمو شیرین و چای کمرنگ خوردم. توان هیچ کاری را ندارم. پ گرفتار شده. هر روز مشکل تازهای پیدا میشود و همچنان خانهاش روی هواست. دوست داشتم حالم خوب باشد و مثل هر روزِ زندگی عا...
از این روزهای بد
-
تاریخ: 1401/9/5 ساعت: 17:56
از دم صبح سهشنبه که صدای پ امد تا همین حالا از بدترین روزها بود. مدتها بود اینطور مریض نشده بودم. سه روز تمام در رختخواب. دو سه روز بیحالی شدید. الان دوباره باید دکتر بروم. امروز البته بهترم. باید خبرها را دنبال نکنم. از نظر روحی خیلی بههم ریختهام. :-(( Adblock test (Why?)
دوباره شروع کنیم
-
تاریخ: 1401/9/3 ساعت: 15:11
خاک،خاک و خاک. همهجا را خاک گرفته. زندگی پ روی هواست. انگار جنگ. جایی برای نشستن نیست. نمیتوانم نفس بکشم. دلم خوابی طولانی میخواهد. خستهام. فکر میکنم چطور میشود به ضعفی که در چشم بقیه اینهمه پیداست جور دیگری نگاه کرد؟ نمیدانم. و البته که میداند چه چیزی ضعف هست و چه چیزی نیست؟ لابد پ از واقعیتها گفته...
چهارشنبهای که سرکار نرفتم
-
تاریخ: 1401/9/3 ساعت: 15:11
گرفتاری خانه پ داستان دنبالهداری شد. تنم درد میکند. گلو درد دارم. تب دارم. ضعف دارم. و تمام امروز در میان خاک و خل ِِخانهی پ گذشت. تعمیرکار و بنا و کوفت. کباب تابهای درست کردم. پ گفت برو دکتر. همراهم نیامد. دکترهای عمومی نبودند. در هر مطبی بیست سی نفر در نوبت بودند. دست از پا درازتر برگشتم خانه. پ ح...
میفهمم چقدر نفرتانگیزه
-
تاریخ: 1401/9/3 ساعت: 15:11
میدونم که اینجا نوشتن و این دریوریهای روزمره تو این وضعیت چقدر نفرتانگیز و مبتذله. اما رسما دارم دچار فروپاشی میشم از خوندن خبرا. میدونم که رنجای شخصی من و یکی مثل من در برابر چیزی که این روزا بقیه تجربه میکنند چقدر پوچ و حقیره. میفهمم. کاش میتونستم کاری بکنم. دلم پیش تکتک ادمای این روزاست. ادمایی ک...
از شکستهای پی در پی
-
تاریخ: 1401/9/1 ساعت: 11:51
فوتبال. دماغ شکسته. مردم. نمیدانم. سر درنمیآورم. که البته اتفاق مهمتر جاهای دیگر بود. توئیت پشت توئیت. دم صبح صدای پ آمد: تو همیشه..... هنوز آنقدر قوی نشدم که این جمله را قورت بدهم. بعدش کابوس بود. گلو درد دارم. خستهام. شنیدن این جمله همیشه ناراحتم میکند. فرو میروم. حس نتوانستن عمیقی پیدا میکنم. این...
از ذهنی خسته و گیج
-
تاریخ: 1401/8/30 ساعت: 0:39
اندوه جمعی. ذهنم خسته است. لابد مثل بقیه. دیروز به سختی توانستم آ را ببینم. این حجم از بیتفاوتی و بیعلاقگی به او را نمیفهمم. میدانم خیلی گذشت تا شکاف بینمان به اینجا رسید. اما یاد گرفتم که حتی خودم را هم نمیتوانم خوب بشناسم و پیشبینی کنم. از آ دور شدم. آنقدر دور که دیگر حتی خودم را کنارش نمیشناسم. ل...
از اخر هفته
-
تاریخ: 1401/8/28 ساعت: 21:37
چه روزای تلخِ عجیبی. انگار روزای جنگ. چهارشنبه شب از این دورهمیها بود که این چند سال رفتم. نشستم. چایی خوردم. اقای میزبان همه رو معرفی کرد جز من. هنوز حتی اسم من رو نمیدونست. جدا از اینکه شناختی از من نداشت. بعد از نزدیک به بیست سی بار دیدن من. چرا؟ چون من فقط یه زن بیکار به نظر رسیدم. دستاورد اون ل...
ما و شما
-
تاریخ: 1401/8/21 ساعت: 16:38
ذهن زنانه بازیهای خودش را دارد. بازیهایی که جایی در جهان مردانه ندارد. قصد زنانهمردانه دیدن مسائل را ندارم. اما گاهی خیلی چیزها برای ما بزرگند اما برای مردان بیاهمیت، پیشپاافتاده و پوچ. Adblock test (Why?)
مرگ بر شما
-
تاریخ: 1401/8/21 ساعت: 16:38
برای فکرهای پوسیده. دعواهای ما هم سر همین چیزهاست. باور کن شماها نبودید وضع تکتک ما بهتر بود.