چیزهایی درهم

متن مرتبط با «تنهایی دم مرگ» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

به خودم تکیه میu200cکنم

  • نیلوبلاگ

    بار ِروانی بعضی چیزها انگار برایم ساده نیست. یکی بود که نوشتهها را میخواند. دیگر فرصتش پیش نیامد چیزی بخواند و حرف بزنیم. همین تنهاترم کرد. دیروز سه صفحه نوشتم که فکر میکنم پراکنده است و یکدست نیست. فروردین و اردیبهشت بهتر یود. خرداد و تیر برایم دلهره داشت. به هرحال پ با نگرانی برگشته بود. باید به خودم تکیه کنم. مثل همیشه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از نظر پ و خودم

  • نیلوبلاگ

    آنقدر گریه کردم که سرم درد میکند. صدای خر و پف ِ پ خانه را برداشته. از نظرش من دیوانهام و حرفهای احمقانه میزنم. الکی مسائل را بزرگ میکنم.از نظر خودم؟ فقط دلم میخواهد بمیرم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اگه آدم جدا بشه چی میu200cشه؟

  • نیلوبلاگ

    اتوبوس رسیده بود به ترمینالِ جنوب که پیام س رسید. نوشته بود اگه آدم جدا بشه چی میشه؟ از سرم گذشت هیچی. یه مدت عذاب و ناراحتی و غصه. بعد فراموشی و قبول کردنِ تنهایی. در نهایت آدم تازهای که میتوانی بیشتر دوستش داشته باشی. نوشتم میخوای تلفنی حرف بزنیم؟ رانندهی اسنپ حرفهایمان را شنید. گفتم ازدواج و سال اول زندگی و باهم بودن چالشهای زیادی دارد. طبیعی است. به خودت فرصت بده. گفت که دو سهباری ا عصبانی شده کتکش زده، سر مسائل مالی اختلاف دارند و البته تفاوت فرهنگی. گفتم میفهمم. من که خودم عضوی از این خانو...

    ادامه مطلب
  • برای کسی دعوتu200cنامه نفرستادم

  • نیلوبلاگ

    کدوم خری گفته ما اجازه داریم بقیه رو نصیحت کنیم؟ کدوم خری گفته ما بهتر از بقیه میفهمیم؟ کدوم خری گفته نصیحت کردن خوبه؟ اگه این نوشتهها آه و ناله است چرا نشستی به قول خودت پنجاه پست رو خوندی؟ آقا برو کتابای انگیزشیِ خواستن توانستنت رو ادامه بده. اینجا برا کسی دعوتنامه نفرستادم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای خودم

  • نیلوبلاگ

    با پ به دندانپزشکی آمدیم. کتاب ایکیگای روی میز را برداشتم. پ دربارهی زنها قدیمی فکر میکند: زن خانه بماند بچه بزرگ کند. بین حرفها سکوت کردم. حرفهایش را شنیدم. به خودم گفتم تو که این چیزها را قبول نداری. داری؟ بیخود بحث نکن. بحث نکردم. و این موفقیت بزرگی است. با نودم در صلحم. خودم را دوست دارم. کمی بینظمم و مضطرب. بهخاطر آن هم به خودم حق میدهم. دو تکه مرغ گذاشتم با سیبزمینی سرخکرده.در کتاب نوشته یک ساعت قبل از خواب و بعد از بیدار شدن به موبایل نگاه نکن.نوشته: «پومودرور» عزیزم کار را با چیزی خوشحال...

    ادامه مطلب
  • رنجی که فقط با مرگ تمام میu200cشود

  • نیلوبلاگ

    شوهر ِخواهر وسط ما را کُشت که او دختر خوب و مهربانی است و مسئولیت زندگی ما با اوست. غیر مستقیم یعنی شما هویج. منی که همین یک ماه پیش صد و بیست تومن جور کردم، ماه پیش نُه تومن به خواهر کوچک دادم و همیشه سعی کردم. و هیچ وقت به چشم نیامد. میشد که مامان بتواند حرف بزند، استقلال خودش را داشته باشد و خواهر وسط مسئول ما نباشد. خواهر وسطی حتی من را آنجور که باید به این آقا معرفی نکرده. طرف فکر میکند شعور هیچچیز را ندارم. به درَک. دوست داشتم بنویسم رنجِ داشتن پدر و مادر معلول در فرهنگ اقتصادی و اجتماعی پ...

    ادامه مطلب
  • ابرو و حرف مردم

  • نیلوبلاگ

    وقتی زن هستی فقط با ازدواج به رسمیت شناخته میشوی. هویت پیدا میکنی. خاک بر سر این فرهنگ عقبافتاده. انچه مهم است شکل ظرف شستن و کار خانه است. مثل همین که دخترخالهی بزرگ گفت باید بشقابهای زیرپوستی همه یکشکل باشد. مثل همین که همه چهارچشمی نگاهت میکنند لباست تنت را نشان ندهد. اینها باعث ابروریزی است. مردم چه میگویند. گور پدر مردم و ابرو و هر دریوری دیگری از این دست. مثل اینکه مرتب باید بشنویم فرهنگ ما، فرهنگ ما.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مرگ بر الودگی هوا

  • نیلوبلاگ

    مهمه که ادم شریف زندگی کنه. اخرش همه میمیریم. من نباید کسی رو آزار بدم. کاش فردا هوا خوب باشه. چقدر الودگی هوا میتونه من رو فلج کنه....

    ادامه مطلب
  • یادم میu200cآید

  • نیلوبلاگ

    خانه تمیز شده و در سکوت بعد از شعارهای شبانه یادم میآید چقدر تنها هستم. یادم میآید انگار جای چیزی خالی است. چیزی؟ کسی؟ یادم میآید چقدر خستهام. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مرگ بر شما

  • نیلوبلاگ

    برای فکرهای پوسیده. دعواهای ما هم سر همین چیزهاست. باور کن شماها نبودید وضع تکتک ما بهتر بود....

    ادامه مطلب
  • یکی برا خودم

  • نیلوبلاگ

    سهشنبه به بهانهی کار میرم خونه. و برا خودم برنامه میذارم. پیادهروی. دیدن ن. شاید ر. راه رفتن. شاید کلهپاچه خوردن. شاید تو یه کافه نشستن. شاید. یه کتاب جذاب خوندن. شاید موسیقی شنیدن. شاید شنیدن صدای خودم.پ گفت اسیرش کردم. مرتب غر میزنم. غر میزنم. ولی حق دارم. تنهام. خستهام. یکی راگو اینهمه دوست داشته باشی ببینی تو حاشیهی زندگیش نشستی و گاهی تنهایی گلوت رو فشار میده.یکی رو برای خودم میخوام. بدون اینهمه ادا و ماجرا. من از این قصهها، از آ و پ خیلی چیزا یاد گرفتم. خودم رو شناختم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ادمu200cها مثل برگ از درخت میu200cافتند

  • نیلوبلاگ

    مرد نصف و نیمه به درد نمیخورد. رابطهی نصف و نیمه به درد نمیخورد. هیچ رابطهای به درد نمیخورد. به دخترهای افغانِ کشته شده فکر میکنم. به دخترهای نوجوان و جوانِ کشته شده. چه زندگی سختی. راستش خستهام. امروز به راننده تاکسی همین را گفتم. راننده جوان بود گفتم کدام روز عادی را در زندگیمان داشتیم؟ زندگیمان کی چیزی جز دلواپسی و خستگی و کارِ بیحاصل بود؟ عصر خوابیدم با صدای بوقهای ممتد ِاعتراض بیدار شدم. ما حتی نتوانستیم در چند سال گذشته خانهای اجارهای داشته باشیم. این غصه برایم بزرگ است. هجده سالی در خانهی...

    ادامه مطلب
  • برای گندم نازنین

  • نیلوبلاگ

    برای گندم. یکی از چند نفر عزیزی که اینجا میخواند. ما در ظاهر برای هم یکاسمیم: گندم، خانم شوریده، ویچسلا... به قرآن این اسم را یاد نمیگیرم. :-)) هربار باید آن را کپی پیست کنم. انگار شخصیتی از دل رمانی روسی با من دوست شده و قرار نیست بتوانم اسمش را یاد بگیرم. اما فقط اسم نیستیم. نوشتههای آنها را میخوانم. کامنتهایشان را میبینم. انگار در همین نزدیکی هستند. نزدیکِ نزدیک. آنقدر که نوشتههای سراسر رنج و ناامیدی و دلخوشیهای کوچکم را میخوانند بعد کلمههای مهربان میفرستند.گندم نوشته:«همیشه و هر روز میخونمت،...

    ادامه مطلب
  • خوبم خوشحالم و تا صفحه نود خواندم

  • نیلوبلاگ

    رسیدم به صفحه نود. کاش هر روز یکی دو ساعت بخوانم. یکی دوساعت ترجمه کنم. الان خوبم. از اشفتگی دیشب بیرون آمدم. انگار که برگشته باشم به پنج سال پیش و بخواهم پنجسنبهای بیرون از زمان بسازم. تصمیم سکوت عملی شد. افرین و باید ادامه داد. باز هم میخوانم. خوشحالم. مهمترین خبر تغییر ساعت کار تا سوم شهریور. از این بهتر نمیشود.  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شادم و همچنان میu200cخوانم

  • نیلوبلاگ

    یک روزِ پر از خواندن یعنی شادی. یعنی کشف. یعنی رفتن و گشتن. یعنی خوشحالی. باید یاد بگیرم به انها که ارزشش را ندارند اهمیت ندهم. تو بیاهمیتی آقای محترم. چه خوشحالم از خواندن. نوشتن این کلمهها انگار نجاتبخش است. همین که از سرم بیرون میآیند. صفحه صد و ده هستم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • همه تنهاییم

  • نیلوبلاگ

    با پ به سکوت مطلق رسیدم. تمام شد. و قبول کنید که سخت است. دیگر هیچ کلمهای در کار نیست. اینستاگرام را لاگاوت کردم بهخاطر چند نفر احمق. به شما چه ربطی دارد که من از چه مینویسم از چه نمینویسم؟ من درباره ظاهر، شیوه حرف زدن و هر فعالیت دیگرِ دیگران حرفی نمیزنم. لااقل سعی میکنم نزنم. چرا اینها به این راحتی اظهار نظر میکنند؟ شاید اینجا بیشتر بنویسم. کسی دوست نداشت نخواند. از مهربانی و همراهی رفیق باوفا ممنونم. خانم ش دوباره در افق محو شد. و این حس ناامنی به من میدهد. حوصله دلبستن و دلشکستن، پیوستن و بر...

    ادامه مطلب
  • باید به زندگی عادی برگردم

  • نیلوبلاگ

    xa0دو روز بعد ازچیزی که در مطلب قبل نوشتم هواپیمای اکراین سقوط کرد. همسر و دختر حامد اسماعیلیون نویسنده و خیلی های دیگر کشته شدند. حالم تا همین امروز هیچ خوب نبود. امروز به اداره نرفتم. خوابیدم. بیدار شدم. سوپ پختم و حالا می خواهم همه چیز را فراموش کنم. باید به زندگی عادی خودم برگزدم.xa0xa0...

    ادامه مطلب
  • مرگ بر افسردگی

  • نیلوبلاگ

    xa0 یک نفر که اسمش رهاست نوشته چطور با افسردگی مقابله کردم؟ افسردگی واقعا پیچیده است. اطرافیان نمی توانند درست درک بکنند. فکر می کنند خودت می توانی حال خودت را بهتر کنی. من از دکتر روانپزشک عزیزم کمک می...

    ادامه مطلب
  • آدم اینجا تنهاست

  • نیلوبلاگ

    حالا بهترم.. چراغ کوچکی در قلبم روشن شد.. رمانی را که تا نیمه خوانده بودم تمام کردم.. یک لحظه تصمیم گرفتم تسلیم نشوم.. هیچ کدام از چیزهایی که گفتم ارزش غمگینی ندارند.. فراموش می کنم.. از فردا هفته بهتری می سازم.. صبح ورزش می کنم.. نان تازه می خرم با پنیر و گردو.. متاسفانه دنیای خوبی نیست. آدم اینجا تنهاست و هر کس جز خودش کسی را ندارد.. خوب است که بابا رنج نمی کشد.. شاید حالا جای بهتری باشد.. ...

    ادامه مطلب
  • روز تولدم

  • نیلوبلاگ

    امروز روز تولدم است. و من مثل بقیه روزهای تولدی که تا به حال داشتم دلم گرفته بود. سه شنبه پیش به دندانپزشکی رفتم و هفته ای پر از درد شروع شد. درد دست بردار نبود. آنتی بیوتیک و مسکن های مختلف کمی کمک کردند تادر نهایت نجات پیدا کنم. حالا بهترم اما گلو درد دارم. گلودردی که از شنبه شروع شد. بی پولی همیشه اذیتم کرده و باعث شده حس کنم در قفسم. خواهرها آمدند و من پول نداشتم. همه چیز با غصه و دلتنگی گذشت...

    ادامه مطلب