
سرم درد میکند. مجتبی شکوری جایی در ان مصاحبهی مبتذل چیزی گفت شبیه اینکه خانوادهاش در ان زمان احتیاج به خبر خوشخالکنندهای داشتند. خبر خوشحالکنندهای که همین رتبهی چهل و هشت سهمیهای بود و رسیدن به دانشگاه شریف. همین حالا فکر کردم کدام خانواده احتیاج به خبر خوش نداشت؟ بعد پلانهای پشتسرهمی از کودکی و نوجوانی و تنهایی تهران. پ کنارم نشسته بود. دوست داشتم بگویم زندگی من خیلی وقتها کابوس بود.نگفتم. به جای این گفتم نمیفهمم کجا ایستادم و چه غلطی میکنم. نمیفهمم که چرا نباید بپرسم با کی حرف زدی؟ آن هم وقتی هزار بار رعایت حریم خصوصی تو را کردم. آن هم وقتی تمام این دو ماه حرف بیماری ژ بوده و برادرش و عصبانیت مدامِ پ(این اخری را نگفتم فقط اینجا نوشتم). انگار در گودالی عمیق و تاریک سقوط کردم. داستانی در سرم...
ادامه مطلب
راستش گاهی گیجم. به سرطان در قارهی دیگر فکر میکنم. به صدایی که حالا خسته و دلواپس است. به سرطان ِ دیگری که تازه از راه رسیده. نگرانی لابد طبیعی است. پ را بیشتر از همیشه دوست دارم. درباره مشکل همیشگی حرف زدیم. شاید اینجا نوشتن کمی از اشفتگی ذهنم کم کند. باید دورِ اینترنت را خط بکشم و چند نوشته اماده کنم. باید کرسی پژوهشی برگزار کنم. خسته بودم. باید فکر نکنم. باید پ را دوست داشته باشم. خوشحالم. رافا به یادت هستم. بخوانید...
ادامه مطلب
بار ِروانی بعضی چیزها انگار برایم ساده نیست. یکی بود که نوشتهها را میخواند. دیگر فرصتش پیش نیامد چیزی بخواند و حرف بزنیم. همین تنهاترم کرد. دیروز سه صفحه نوشتم که فکر میکنم پراکنده است و یکدست نیست. فروردین و اردیبهشت بهتر یود. خرداد و تیر برایم دلهره داشت. به هرحال پ با نگرانی برگشته بود. باید به خودم تکیه کنم. مثل همیشه. بخوانید...
ادامه مطلب
شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنبه هم البالوپلو پختم خیلی حرفهای شد. حالم خوب است. فکر مشکل همیشگی ازارم داد. ماجرای دانشگاه و سه داستانی که برگشت خوردند هم بود. کارهای زیادی دارم. پ را دوست دارم. دلم میخواهد کار کنم. هر جور نوشتنی. بخوانید...
ادامه مطلب
آنقدر گریه کردم که سرم درد میکند. صدای خر و پف ِ پ خانه را برداشته. از نظرش من دیوانهام و حرفهای احمقانه میزنم. الکی مسائل را بزرگ میکنم.از نظر خودم؟ فقط دلم میخواهد بمیرم. بخوانید...
ادامه مطلب
پ از تگراس نوشته: دلم میخواد بهت خوش بگذره میدونم که چقدر مشکل داری. دلم خواست گریه کنم. چه راه درازی بوده و هست. خستهکننده است. هربار خانه رفتن وجودم را پر از دلهره میکند. دیدن ناراحتی خواهرها، نگرانی برای مامان، ماجرای خانه و مسائل مالی. و رابطه. که گاهی برایم سخت میشود. کار، اینجا حتی خنککنندهی سادهای هم ندارد. گرما عذابم میدهد. درس؟ هفت سال تلاش و همچنان دویدن. نوشتن؟ پول؟ درامد؟از آن روزهاست که حوصلهی زنده بودن ندارم. بخوانید...
ادامه مطلب
کار، بوگا، دوش، تمیز کردن خونه. البته هنوز یه خرده کار داره. با بادمجون و کوجه و سیب زمینی و این چیزا یه غذای گیاهی درست کردم. دوش گرفتم. حالم خوبه. بخوانید...
ادامه مطلب
میخواهم عدسپلو درست کنم. عدسپلویی ساده. به یاد بابا. اضطراب دانشگاه فلجم میکند. کاش این بساط غز زندگی من جمع میشد. فکر کردم بیا این اخری را هم بازی فرض کنیم. برای مدیرگروه نامه عاشقانه فرستادم. گفتند امتیاز مقالهی دوم برای دفاع کافی نیست. دلم با ح هم صاف نمیشود. دیگر جلسههای دورهمی را نمیروم. حیف از اینهمه دوستی و علاقه. حس خوبی به من نداد. با حسی از بیپناهی از شمال شرق تا مرکز تهران آمدم و دلم میخواست کسی بغلم میکرد و میگفت تو تنها نیستی. و کسی حق ندارد ناراحت کند. بخوانید...
ادامه مطلب
راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغییر کرد. انگار یکی دیگر شدم. صبح که بیدار شدم خبر منتشر شد. با کارهای قدیمِ افتخاری گریه کردم. به یاد خیلیها. خیلیها. خیلیها. به یاد همهی روزهایی که بابا چیزی را در این عالم ندید. سی و چند سال ندیدن ساده نیست. و این گریه از آن گریههای عمیق بود. بخشهایی از خودم که انگار هنوز شکلِ هزار سال پیش باقی مانده بود. مثل همان هجده سالگی و نیایشهایی که عمیق بودند. آن مقتها که خیال میکردم چیزی آن بالا وجود دا...
ادامه مطلب
می خواستم آدم خوبی باشم. حالا به ا حس ناکافی بودن می دهم. حوصله اش را ندارم. و بی حرمتش می کنم وقتی ک م نشسته. حوصله م را ندارم. حوصله خودم را. باید رابطه با م را کم کنم. ا را گاهی ببینم. عذاب وجدان نداشته باشم. پ؟ کاری نمی شود کرد. از دور بوسه بر رخ مهتاب می زنم. گوشی گمشده؟ فدای سرم. آخر همهی صرفه جویی ها این ریختی از حسابم کم می شود. ما با صرفه جویی به جایی نمی رسیم. ما در نهایت به جایی نمی رسیم. اضطراب مقاله ای که باید داوری شود کشنده است. خستگی تنگی نفس کشنده بود. خستگی تنهایی. بخوانید...
ادامه مطلب
آخر هفته در نهایتِ کسلکنندگی بود. پیام اس خُلقم را سگی کرده. آمدم با ر پیادهروی شبانه. هنوز نفس کشیدن راحت نیست. سه کتاب را باهم دست گرفتم. بیهبچ لذتی بخشهایی را از هر کدام خواندم. فیلم علی مصفا را دیدم. فیلمِ «نبودن». دوست نداشتم. زیادی تخت بود. داستان هم خیلی چفت و بست درست نداشت. جملهی گلدرشت فیلم هم در خاطرم ماند. چیزی شبیه اینکه گذشته بابای تو اینده یه عده رو نابود کرد.خیلی غمگین بودم. بیانگیزه. با پ حرف زدم. کسلتر شدم. مامان در تماس تصویری خوشحال بود. میخندید. باید از فردا بهتر کار کنم. رفیق ِبا وفا برایم کامنت گذاشته. دلم روشن میشود با خوندن کلمههایش. دوست دارم برایش بنویسم «تو هم منو قیچی نکنیا»، «میدونستی فرشتهای؟» و اینکه «مراقب خودت باش.»امروز احساس تنهایی و پوچی میکردم. حالا بهتر...
ادامه مطلب
دوغ ماهشام را دوست دارم. چند دقیقه دویدن حالم را بهتر کرد. راه رفتم فکر کردم. مثل تمام وقتهایی که مذهبی بودم وقت غصه به مسجد میرفتم گوشهای مینشستم و با خدا حرف میزدم. آن مسجد خیابان مولوی. آن روزهای نوجوانی و آن روزهای سخت که همین دیشب خواهر گفت چطور گذراندیم؟ تو از آن طوفانها گذشتی. حالا نشستی غصه میخوری که چرا کسی توجهی به تو ندارد؟ مگر قبلتر کسی توجهی به تو داشت؟ همیشه همین بود. از کدام برنامه و قدم کسی حمایت کرد؟ از انتخاب علوم انسانی؟ از فوق لیسانس خواندن در تهران؟ از کاری که دوست داشتی انجام بدهی؟ فیلم؟ شغل؟ رابطه؟ نوشتن؟ دکترا خواندن؟ تنها زندگی کردن؟ خانه عوض کردن؟ رساله دکتری نوشتن؟ همهی اینها با دست خالی و تنها انجام شد. بقیه زندگی هم همین است.داستان کوتاهی میخوانم و میخوابم. فردا ...
ادامه مطلب
دستاورد این روزها اینکه دیگه وقت خواب و بیداری و انلاین و آفلاینِ پ را نگاه نمیکنم. روزی یکبار چندکلمهای حرف میزنیم. به دوری فاصلهی طولانیِ فیزیکی. لانگ دیستنسِ محض. داستان کوتاهی را که دیشب شروع کردم صبح تا اخر خواندم. قهوه و شیرینی نوتلا. صبح ِروشنِ افتابی. فکر کردن به نوشتهها. شعر صائب. البته که هنوز گاهی روزها را میشمارم. جایی در میانهی دورهای که پ نیست ایستادم. چهل و هشت روز دیگر مانده. در چهل و هشت روز چند کتاب میتوان خواند؟ چند فیلم میتوان دید؟ چهل و هشت روز چند هفته است؟ بخوانید...
ادامه مطلب
امشب هوا ابری است. باران میبارد. بهاری و نمنم. مردی که بیست سال در این ارامگاه شبکار بوده شبیه عرفا حرف میزند. حوصلهی حرف اضافه ندارم. حوصلهی ادم اضافه. زندگی خودم را میخواهم. سکوت خودم. کتاب خودم. ارامش خودم. دوست دارم برگردم. پ به من سکوت را یاد داد. در خانه ماندن و خلوت. یکجور یینیازی واقعی. یک جور بیادا بودن. به شکلِ خلوت خود بودن. بخوانید...
ادامه مطلب
پیش از سال نو یادداشتهای سال گذشته را مرور کردم. حجم اندوهم زیاد بود و نوشتهها غمگین بودند. همهچیز انگار رنگی از سردی و ناامیدی داشت. پ به سفری چندماهه رفت. شبی که رفت فهمیدم خواهر بزرگ با نامزدش مساله دارد. از این اقای نامزد خوشم نمیآید. نبود بیشتر در خانهی مامان می ماندم. دلم برای مامان تنگ شد. ساعت یک که راه افتادم. تمام راه به مامان فکر کردم. به اینکه چقدر بغل کردنِ مامان خوب است. چقدر بدنِ کوچکِ او را دوست دارم. چقدر به حرفهای بامزهاش میخندم. بعد از مدتها اولین سالی بود که بهتر شروع شد. روز عید سبزی پلو و ماهی خوشمزهای پختم. خواهر وسطی گفت شخصیت تو والده. همیشه انتقاد میکنی و ایراد میگیری. راست میگفت. هوا خوب بود. دلم گرم بود. البته که رنجِ خواهرها دیوانهام میکند. یازده روز از رفتنِ پ...
ادامه مطلب
نمیتوانم داستان بنویسم. و کاش دوباره برسم به نوشتن دیالوگ و فکر کردن به تصویر خانه و و اتاق و آدم. ناخنها بلند شدند. نوشتن با ناخن بلند را دوست ندارم. نامزد خواهر بدجور عصبی و ناراحتم کرد. حرف مفت زد، جوابش را دادم عصبانی شد، داد و فریاد راه انداخت مامان گریه کرد. مرتیکهی الاغ هنوز از راه نرسیده میگوید زن باید از مرد تمکین کند خواهر احمق من هم فقط چشم میگوید. مامان خرد شد. مردهایی که اطرافم میبینم ناامیدکنندهاند. راستش از این ادم خوشم نمیآید. و تازه نظر من چه اهمیتی دارد؟ روز بعدش خواهرم گفت از هم جدا میشویم. تا عصر بساط فیلمفارسی به راه بود. خواهر هم عزادار ِ گوهرِ از دسترفته. اضطراب و تنش از وجودم سر میرفت. شب مامان را دوست داشتم. گرچه بیچاره ناراحت بود. رفتیم خانهی مادربزرگ. با اضطراب در ...
ادامه مطلب
دوشنبه شانزدهم برج میلاد بودم. جلسههای بی خاصیت و بیمعنی. سردم بود. هوا آلوده بود. ناخنهایم بلند شدند و این کار تایپ را سخت میکند. سهشنبه را یادم نیست. چهارشنبه حس لرز و سرما، خفگی و سردرد داشتم. دکتر درمانگاه گفت ویروس نیست و الرژی است. تا همین حالا درگیر ماجرا بودم. ضعف و بیحالی و خواب. پ هم مریض شد. بسیار سخت. تبی که قطع نمیشد. سرفهها و غرغری مدام. بالاخره انگار تمام شد. روزهای خوبی نبود. باید خیلی بخوانم. خواندن نجاتم میدهد.دیروز در اوج سکوت و یکنواختی خانه به رفتن پ فکر کردم. به اینکه خیلی هم بد نیست. شکل تازهای از سفر زندگی. نه اینکه من عاشق داستانهای کوتاهم؟ سفر، خواندن، نوشتن، دورهم بودن با دوستان و خانواده.امروز اداره دیر شروع میشد. دوساعتی زود آمدم و کتاب خواندم. خیلی لذت بردم. حال...
ادامه مطلب
برای اولینبار مهمانی گرفتیم. ک و ز آمدند. تهچین و خورشت ترشواش درست کردم. حالم خوب بود. خانه را مرتب کردیم. حال خوبی بود. خوشحال بودم. از بهترین روزهای زندگی بود. شام خوردیم. عکس گرفتیم. چیز کیک و چای خوردیم. شب بارانی در خانهای تمیز. صبح بارانی و بیدار شدن در خانهی تمیز. صدای باران. هوای خوب. یخچالی پر از خوراکی.حس خوبِ فردای شبِ مهمانی. امروز هم سکوت و ارامش و خواب و خوشحالی بود.امسال خیلی کم کار کردم. سال بعد باید جدیتر کار کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
این آخر هفته خوشبخت بودم. جز بحث با آ که چهارشنبه صبح بود بقیهی چیزها خوب بودند. کتاب خواندم، دراز کشیدم، آ اس پ رفتیم و پنیر خریدیم. عکس گرفتیم. در خانهی تمیز و مرتب غذا پختم. مهمانی گرفتیم. مهمانها رفتند، در سکوت و تمیزی خانه خوابیدم. در سکوت کتاب خواندم. و پ برایم در همین سکوت از میکلآنژ گفت. درست همین حالا فکر کردم زنده بودن خوب است. پ را دوست دارم. بخوانید...
ادامه مطلب
پ با تلفن حرف میزند. با رفیقش که سلطان اعتماد بهنفس خاورمیانه است. البته که طفلک نه معاشری دارد نه رفیقی. ادم خودخواه، بیادب و پرادعایی است. پ همیشه تشویقش میکند. خیلی با افتخار دربارهش حرف میزند.دیشب ط گفت مادر و پدرش گفتند که به او افتخار میکنند. باز یادم آمد هیچوقت من چنین چیزی نشنیدم. همیشه کم بودم. حتی حالا که مادربزرگم از شکل بوسیدنم هم ایراد میگیرد. روی ماهش را شبیه دخترِ از دیدِ او منفورِ خواهر شوهر بدبختش بوسیده بودم. دوست داشتم بپرسم چرا هیچوقت مهربان نبودی؟ چه زبان تلخی داشتی و داری. بعد تمام راه به اضطراب خودم در همهی کودکی و نوجوانی فکر کردم. به راهی که بین دو خانه بود. خانهی کودکی و بیپناهی بزرگسالی. به تهران. دختر خوب اینهمه سال را در جاده نمیگُذَراند. من دختر خوبی نبودم. از د...
ادامه مطلب