
خاک،خاک و خاک. همهجا را خاک گرفته. زندگی پ روی هواست. انگار جنگ. جایی برای نشستن نیست. نمیتوانم نفس بکشم. دلم خوابی طولانی میخواهد. خستهام. فکر میکنم چطور میشود به ضعفی که در چشم بقیه اینهمه پیداست جور دیگری نگاه کرد؟ نمیدانم. و البته که میداند چه چیزی ضعف هست و چه چیزی نیست؟ لابد پ از واقعیتها گفته. واقعیتی که به چشمش آمده. چه اهمیتی دارد چشم او و دیگران چه چیز را میبیند؟نمیدانم. خاک، خاک و خاک. کارگران مشغول کارند. خواهر گفت دوباره شروع کنیم. گفت دوباره بجگیم. گفت پ چه میداند زخمهای تو از کجا ...
ادامه مطلب
حالا بهترم. چیزهای کوچکی برای خوشحالی پیدا کردم. از مربی بدنسازی برنامه ای برای یک ماه آینده گرفتم. تلاش خودم را برای بهتر شدن می کنم. در ضمن اطمینان دارم که موفق می شوم. فضای اتاق کارمان را کمی تغییر دادیم. همکار جدید آمد. دو نفر برایم حرف های دلگرم کننده نوشتند. عصر کلاس یوگا رفتم. یوگا برای من ...
ادامه مطلب
xa0 دنیای من همیشه با مشکلاتی که مربوط به بیماری های باباست تاریک می شود. از پنج شنبه گذشته تا همین حالا فقط تاریکی است. اشک های من تمام نمی شوند. وضعیت بابا تغییری نمی کند. کماکان من بی مسئولیت ترین عضو خانواده تلقی می شوم. دختر خوبی نیستم که اگر بودم اینجا نبودم همان جا بودم کنار پدر و مادری که بیماری جانشان را به لبشان رسانده.xa0 همه چیز سخت شده. منتظر آخر هفته ام. این هفته هم باید به خانه بروم. اگر اینجا را خواندید برای بابا دعا کنید. xa0...
ادامه مطلب