خرید بک لینک

خاک،خاک و خاک. همهجا را خاک گرفته. زندگی پ روی هواست. انگار جنگ. جایی برای نشستن نیست. نمیتوانم نفس بکشم. دلم خوابی طولانی میخواهد. خستهام. فکر میکنم چطور میشود به ضعفی که در چشم بقیه اینهمه پیداست جور دیگری نگاه کرد؟ نمیدانم. و البته که میداند چه چیزی ضعف هست و چه چیزی نیست؟ لابد پ از واقعیتها گفته. واقعیتی که به چشمش آمده. چه اهمیتی دارد چشم او و دیگران چه چیز را میبیند؟

نمیدانم. خاک، خاک و خاک. کارگران مشغول کارند. خواهر گفت 1 1 1. گفت دوباره بجگیم. گفت پ چه میداند زخمهای تو از کجا پیدا شدند؟

برچسب: نویسنده: دانیال امینی تاريخ: پنجشنبه 3 آذر 1401 ساعت: 15:11

صفحه بندی