
انگار بار زیادی روی دوشم بوده. از لحاظ روانی. خیلی خسته و فرسوده شدم. امروز با رییس بحث کردم. اوضاع خوب نیست. ماجرای سرطان زندگی نامعلومی برای پ درست کرده. مرتب به صداهایی که ربط مستقیمی به من ندارد گوش میکنم. نگرانم. ژ میگفت دلشوره، دلشوره، دلشوره. نگرانش شدم. از لحاظ روحی زیادی خستهام. مثل همیشه. کاش خبرهای خوب برسد. بخوانید...
ادامه مطلب
تو دیشب رفتی. من همه خط و نشان ها را برای تو کشیدم. اما باز تو گفتی که هرکاری بخواهم می کنی و می خواهی ادامه بدهیم. با هم حرف زدیم و خندیدیم. دنیا مهربان تر شد. خبرهای خوب داشتی. دیشب هم اتفاقات خوب برایت افتاد. خوشحال بودم از خوشحال بودنت. هر چیزی که می خواهم بنویسم ممنوع است. :-) بی خود این صفحه را ساخته ام. یعنی از همه دنیا می ترسم. در این صفحه بی نام و نشان هم جرات نمی کنم از مسائل روزمره بگویم. از خودم. از زندگی از این روزها.. ...
ادامه مطلب