چیزهایی درهم

متن مرتبط با «امروز از هم گسستم» در سایت چیزهایی درهم نوشته شده است

از گوالی عمیق و تاریک

  • نیلوبلاگ

    سرم درد میکند. مجتبی شکوری جایی در ان مصاحبهی مبتذل چیزی گفت شبیه اینکه خانوادهاش در ان زمان احتیاج به خبر خوشخالکنندهای داشتند. خبر خوشحالکنندهای که همین رتبهی چهل و هشت سهمیهای بود و رسیدن به دانشگاه شریف. همین حالا فکر کردم کدام خانواده احتیاج به خبر خوش نداشت؟ بعد پلانهای پشتسرهمی از کودکی و نوجوانی و تنهایی تهران. پ کنارم نشسته بود. دوست داشتم بگویم زندگی من خیلی وقتها کابوس بود.نگفتم. به جای این گفتم نمیفهمم کجا ایستادم و چه غلطی میکنم. نمیفهمم که چرا نباید بپرسم با کی حرف زدی؟ آن هم وقتی هزار بار رعایت حریم خصوصی تو را کردم. آن هم وقتی تمام این دو ماه حرف بیماری ژ بوده و برادرش و عصبانیت مدامِ پ(این اخری را نگفتم فقط اینجا نوشتم). انگار در گودالی عمیق و تاریک سقوط کردم. داستانی در سرم...

    ادامه مطلب
  • از شب خستگی

  • نیلوبلاگ

    بعدازظهر بدی بود. حرفهای بدی دربارهی خودم گفتم. گفتم که بیارزشم. گفتم... «ما» آمد رفتیم چایی خوردیم. بوی سیگار گرفتم. پ سرگرم کار خودش است. خانه سکوت. صدای کولر آبی. سردردِ خفیف. و همچنان دلتنگی و همچنان حس تنهایی و بیپناهی. همچنان صدای او که میگفت ادم باید روشنفکر باشد. روشن ببیند. من زندگی خودم را روشن میبینم؟ لحظههای روزمره را درست میبینم؟ نه. به مشق فردا فکر میکنم. چهارشنبه میروم دانشگاه. شروع جنگیدن برای مدرک. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از تعطیلات خوب

  • نیلوبلاگ

    راستش گاهی گیجم. به سرطان در قارهی دیگر فکر میکنم. به صدایی که حالا خسته و دلواپس است. به سرطان ِ دیگری که تازه از راه رسیده. نگرانی لابد طبیعی است. پ را بیشتر از همیشه دوست دارم. درباره مشکل همیشگی حرف زدیم. شاید اینجا نوشتن کمی از اشفتگی ذهنم کم کند. باید دورِ اینترنت را خط بکشم و چند نوشته اماده کنم. باید کرسی پژوهشی برگزار کنم. خسته بودم. باید فکر نکنم. باید پ را دوست داشته باشم. خوشحالم. رافا به یادت هستم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از خوشحالی و کار

  • نیلوبلاگ

    شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنبه هم البالوپلو پختم خیلی حرفهای شد. حالم خوب است. فکر مشکل همیشگی ازارم داد. ماجرای دانشگاه و سه داستانی که برگشت خوردند هم بود. کارهای زیادی دارم. پ را دوست دارم. دلم میخواهد کار کنم. هر جور نوشتنی. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از نظر پ و خودم

  • نیلوبلاگ

    آنقدر گریه کردم که سرم درد میکند. صدای خر و پف ِ پ خانه را برداشته. از نظرش من دیوانهام و حرفهای احمقانه میزنم. الکی مسائل را بزرگ میکنم.از نظر خودم؟ فقط دلم میخواهد بمیرم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از زنده نبودن

  • نیلوبلاگ

    پ از تگراس نوشته: دلم میخواد بهت خوش بگذره میدونم که چقدر مشکل داری. دلم خواست گریه کنم. چه راه درازی بوده و هست. خستهکننده است. هربار خانه رفتن وجودم را پر از دلهره میکند. دیدن ناراحتی خواهرها، نگرانی برای مامان، ماجرای خانه و مسائل مالی. و رابطه. که گاهی برایم سخت میشود. کار، اینجا حتی خنککنندهی سادهای هم ندارد. گرما عذابم میدهد. درس؟ هفت سال تلاش و همچنان دویدن. نوشتن؟ پول؟ درامد؟از آن روزهاست که حوصلهی زنده بودن ندارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از شبی که روشنتر است

  • نیلوبلاگ

    کار، بوگا، دوش، تمیز کردن خونه. البته هنوز یه خرده کار داره. با بادمجون و کوجه و سیب زمینی و این چیزا یه غذای گیاهی درست کردم. دوش گرفتم. حالم خوبه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از دلتنگی

  • نیلوبلاگ

    در هربار پیاماس به شدت ناامید میشوم. دفعهی قبل در آن خانهی قدیمی کاشان چیزی را شنیدم که نباید میشنیدم. شنیدنش سنگین بود. برای من که در تمام این سالها جز استقلالم چیزی نداشتم. برای من که هنوز کینه دارم از منتگذاشتن ِمادربزرگم وقتی میگفت باباتون براتون کاری نمیکنه. لباساتون رو که خاله و داییهاتون میخرند. آ منت گذاشته بود.بابا نمیدید. پولی نداشت. به جان خودم خیلی مهربان بود. مادربزرگ دربارهش بد حرف میزد. خیلی مهربان بود. به ما میگفت عمر من. دلم برایش تنگ شده. دلم با این مادربزرگ صاف نمیشود. همین حالا یادم آمد که حتی دوست نداشت کمی از غذایی که روی گازش بود بردارم. ناراحت میشد. میگفت چرا مامانتون درست نمیکنه براتون؟ لابد دستش خالی بود و غذا را با محاسبه میپخت. فقط چند قاشق لوبیاپلوی بدون گوشت بود...

    ادامه مطلب
  • از ناکافی بودنها

  • نیلوبلاگ

    میخواهم عدسپلو درست کنم. عدسپلویی ساده. به یاد بابا. اضطراب دانشگاه فلجم میکند. کاش این بساط غز زندگی من جمع میشد. فکر کردم بیا این اخری را هم بازی فرض کنیم. برای مدیرگروه نامه عاشقانه فرستادم. گفتند امتیاز مقالهی دوم برای دفاع کافی نیست. دلم با ح هم صاف نمیشود. دیگر جلسههای دورهمی را نمیروم. حیف از اینهمه دوستی و علاقه. حس خوبی به من نداد. با حسی از بیپناهی از شمال شرق تا مرکز تهران آمدم و دلم میخواست کسی بغلم میکرد و میگفت تو تنها نیستی. و کسی حق ندارد ناراحت کند. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از حال و احوال ناخوش

  • نیلوبلاگ

    راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغییر کرد. انگار یکی دیگر شدم. صبح که بیدار شدم خبر منتشر شد. با کارهای قدیمِ افتخاری گریه کردم. به یاد خیلیها. خیلیها. خیلیها. به یاد همهی روزهایی که بابا چیزی را در این عالم ندید. سی و چند سال ندیدن ساده نیست. و این گریه از آن گریههای عمیق بود. بخشهایی از خودم که انگار هنوز شکلِ هزار سال پیش باقی مانده بود. مثل همان هجده سالگی و نیایشهایی که عمیق بودند. آن مقتها که خیال میکردم چیزی آن بالا وجود دا...

    ادامه مطلب
  • باز هم از دو روز پیش

  • نیلوبلاگ

    می خواستم آدم خوبی باشم. حالا به ا حس ناکافی بودن می دهم. حوصله اش را ندارم. و بی حرمتش می کنم وقتی ک م نشسته. حوصله م را ندارم. حوصله خودم را. باید رابطه با م را کم کنم. ا را گاهی ببینم. عذاب وجدان نداشته باشم. پ؟ کاری نمی شود کرد. از دور بوسه بر رخ مهتاب می زنم. گوشی گمشده؟ فدای سرم. آخر همهی صرفه جویی ها این ریختی از حسابم کم می شود. ما با صرفه جویی به جایی نمی رسیم. ما در نهایت به جایی نمی رسیم. اضطراب مقاله ای که باید داوری شود کشنده است. خستگی تنگی نفس کشنده بود. خستگی تنهایی. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بعد از چند روز

  • نیلوبلاگ

    دوشنبه شانزدهم برج میلاد بودم. جلسههای بی خاصیت و بیمعنی. سردم بود. هوا آلوده بود. ناخنهایم بلند شدند و این کار تایپ را سخت میکند. سهشنبه را یادم نیست. چهارشنبه حس لرز و سرما، خفگی و سردرد داشتم. دکتر درمانگاه گفت ویروس نیست و الرژی است. تا همین حالا درگیر ماجرا بودم. ضعف و بیحالی و خواب. پ هم مریض شد. بسیار سخت. تبی که قطع نمیشد. سرفهها و غرغری مدام. بالاخره انگار تمام شد. روزهای خوبی نبود. باید خیلی بخوانم. خواندن نجاتم میدهد.دیروز در اوج سکوت و یکنواختی خانه به رفتن پ فکر کردم. به اینکه خیلی هم بد نیست. شکل تازهای از سفر زندگی. نه اینکه من عاشق داستانهای کوتاهم؟ سفر، خواندن، نوشتن، دورهم بودن با دوستان و خانواده.امروز اداره دیر شروع میشد. دوساعتی زود آمدم و کتاب خواندم. خیلی لذت بردم. حال...

    ادامه مطلب
  • از خوشیها

  • نیلوبلاگ

    برای اولینبار مهمانی گرفتیم. ک و ز آمدند. تهچین و خورشت ترشواش درست کردم. حالم خوب بود. خانه را مرتب کردیم. حال خوبی بود. خوشحال بودم. از بهترین روزهای زندگی بود. شام خوردیم. عکس گرفتیم. چیز کیک و چای خوردیم. شب بارانی در خانهای تمیز. صبح بارانی و بیدار شدن در خانهی تمیز. صدای باران. هوای خوب. یخچالی پر از خوراکی.حس خوبِ فردای شبِ مهمانی. امروز هم سکوت و ارامش و خواب و خوشحالی بود.امسال خیلی کم کار کردم. سال بعد باید جدیتر کار کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از کمبودها

  • نیلوبلاگ

    کمبودِ خواب. کمبودِ پول، کمبودِ تفریح، کمبودِ خوراکی ِخوشمزه، کمبودِ شادی، کمبودِ زندگی....

    ادامه مطلب
  • از شبهای تاریک

  • نیلوبلاگ

    فروغ خوب گفته:«و زخمهای من همه از عشق است» نگاهم سانتیمانتال نیست. اما از اینهمه تکهپاره شدن خستهام. ظرف این یک ماه همهچیز عوض شد. خبر سرطان ژ و عوض شدن نظر پ. قرار گذاشته بودیم یک سال صبر کند بعد تصمیم بگیرد. گفته بود: باشه. و من پرنده شده بودم. مگر میشود زندگی به اندازهی یک سال قشنگ بماند؟ نماند. پ امشب گفت واقعبین باش. ما نمیتوانیم باهم بمانیم. و این حرفها... تیزیِ این حرفها. رفتم پیش روانپزشک. انگار که سفر. این هم سفری بود و تمام شد؟ دیگر هیچچیز نمیدانم. گیجِ گیجم. هر لحظه حس و باوری دارم. از ظعر فکر میکردم آهر هفتهی بدی نیست. حالا تاریکم. پ حرفش را زد. اما من ادم تنهایی بودم که همیشه برای خودم راه باز کردم. آدم آزادی بودم که روی پاهای خودم ایستادم. حالا هم همین است. من ادم تجربهام. ادم ...

    ادامه مطلب
  • از صبح

  • نیلوبلاگ

    شب با «ما» حرف زدیم. «ما» این تاریکی را میفهمد. گریه کرد. کاپشن پوشید آمد بیرون با هم حرف زدیم. به پ گفتم حالم خوب نیست. در حال قورت دادن قورباغهام هستم. شروع بازنویسی مقالهی دوم برای بار دهم، صدم، هزارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از سر و صدا

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواست اتاق ساکت باشد. از اینهمه صدا بیزارم. احتیاج به تمرکز دارم....

    ادامه مطلب
  • از شبهای مسخرهی هول و اضطراب

  • نیلوبلاگ

    آ چه پیلهای کرده. شب مسخرهای شد....

    ادامه مطلب
  • شبی که گلپا از دنیا رفت

  • نیلوبلاگ

    اضطراب مقاله بدجور فلجم کرد. قرص تازهی افسردگی اضطراب و بیقراری آورد. امروز به دکتر پیام دادم و دیگر آن را نمیخورم. با پ بحث کردیم(منظورم دعوا نیست). حرف زدیم. مرگ گلپا باعث بحث شد. او گاهی افکار قاطع خودش را دارد باید بحث نکنم و صدایش را بشنوم. هیچ غلطی نکردم. سوپ پختم. کاش اضطراب نبود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از حسهای بد

  • نیلوبلاگ

    دلم کمی ارامش میخواهد. حال خوب. خبر خوب. حس اضافه نبودن و بهکاری آمدن. ز گفت از اینجا میرود. جایی بهتر، تخصصیتر، خوشحالکنندهتر. باید حتما دنبال کار بگردم. نمیخواهم اینجا بمانم. بخوانید...

    ادامه مطلب