در هربار پیاماس به شدت ناامید میشوم. دفعهی قبل در آن خانهی قدیمی کاشان چیزی را شنیدم که نباید میشنیدم. شنیدنش سنگین بود. برای من که در تمام این سالها جز استقلالم چیزی نداشتم. برای من که هنوز کینه دارم از منتگذاشتن ِمادربزرگم وقتی میگفت باباتون براتون کاری نمیکنه. لباساتون رو که خاله و داییهاتون میخرند. آ منت گذاشته بود.
بابا نمیدید. پولی نداشت. به جان خودم خیلی مهربان بود. مادربزرگ دربارهش بد حرف میزد. خیلی مهربان بود. به ما میگفت عمر من. دلم برایش تنگ شده. دلم با این مادربزرگ صاف نمیشود. همین حالا یادم آمد که حتی دوست نداشت کمی از غذایی که روی گازش بود بردارم. ناراحت میشد. میگفت چرا مامانتون درست نمیکنه براتون؟ لابد دستش خالی بود و غذا را با محاسبه میپخت. فقط چند قاشق لوبیاپلوی بدون گوشت بود. خوشمزه بود. مامان همین را نمیتوانست درست کند. مامان فارسی بلد نیست. امروز گفت «اورگِم پر ووریر...» نمیدانم درست نوشتم یا نه. مامان مثل پرندههاست.
چیزهایی درهم...ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38