پ درکی از حرفای من نداره. چقدر تنهام و چقدر دلم میخواد بمیرم. چقدر هیچ روزنهای نمیبینم. چقدر همهچی تاریکه. چقدر خستهام.صدای من به پ نمیرسه.
من پیله میکنم. قبول. اما هربار حرف زدن بینتیجه است. خیلی بینتیجه. مرتب یاداوری میکنه که نمیشه. نمیتونیم. نمیتونیم. این بار هم اسیر یه بازی قدیمیام. 1 از این روزا فاصله بگیرم. کاش حالم بهتر شه. بعد اداره راه اومدم و فکر کردم. فکر کردم. فکر کردم. و به هیچجا نرسیدم. گفتم ببین یه چیزای خوبی هم هست اما باز رسیدم به صدای پ. خستهام. چطوری میشه بیرون رفت از این بازی، رابطه، زندگی و زمین؟ چقدر همه چی همیشه سخت بود.
برچسب:
نویسنده: دانیال امینی