از گوالی عمیق و تاریک
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 18:13
سرم درد میکند. مجتبی شکوری جایی در ان مصاحبهی مبتذل چیزی گفت شبیه اینکه خانوادهاش در ان زمان احتیاج به خبر خوشخالکنندهای داشتند. خبر خوشحالکنندهای که همین رتبهی چهل و هشت سهمیهای بود و رسیدن به دانشگاه شریف. همین حالا فکر کردم کدام خانواده احتیاج به خبر خوش نداشت؟ بعد پلانهای پشتسرهمی از کودکی و نوج...
از شب خستگی
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 18:13
بعدازظهر بدی بود. حرفهای بدی دربارهی خودم گفتم. گفتم که بیارزشم. گفتم... «ما» آمد رفتیم چایی خوردیم. بوی سیگار گرفتم. پ سرگرم کار خودش است. خانه سکوت. صدای کولر آبی. سردردِ خفیف. و همچنان دلتنگی و همچنان حس تنهایی و بیپناهی. همچنان صدای او که میگفت ادم باید روشنفکر باشد. روشن ببیند. من زندگی خودم را...
فردا بهتر است
-
تاریخ: 1403/5/11 ساعت: 2:56
گاهی درست همین جای چرخهی غم حس میکنم برای چه زندهام. حس میکنم اندوه تمام نمیشود. حس میکنم خستهام. فردا روز روشنتری است. میدانم. Adblock test (Why?)
از تعطیلات خوب
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 19:40
راستش گاهی گیجم. به سرطان در قارهی دیگر فکر میکنم. به صدایی که حالا خسته و دلواپس است. به سرطان ِ دیگری که تازه از راه رسیده. نگرانی لابد طبیعی است. پ را بیشتر از همیشه دوست دارم. درباره مشکل همیشگی حرف زدیم. شاید اینجا نوشتن کمی از اشفتگی ذهنم کم کند. باید دورِ اینترنت را خط بکشم و چند نوشته اماده ...
به خودم تکیه میکنم
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 19:40
بار ِروانی بعضی چیزها انگار برایم ساده نیست. یکی بود که نوشتهها را میخواند. دیگر فرصتش پیش نیامد چیزی بخواند و حرف بزنیم. همین تنهاترم کرد. دیروز سه صفحه نوشتم که فکر میکنم پراکنده است و یکدست نیست. فروردین و اردیبهشت بهتر یود. خرداد و تیر برایم دلهره داشت. به هرحال پ با نگرانی برگشته بود. باید به خ...
از خوشحالی و کار
-
تاریخ: 1403/4/21 ساعت: 13:06
شبها کم میخوابیدم. اضطراب این روزهای بهاصطلاح انتخابات هم بود. حوصله نداشتم. پول زیادی در حسابم نبود به وضع تازه عادت نکرده بودم. انگار بالاخره خوشحالم. با پ به صلح رسیدم. همین حالا در جلسهای نشستم و صدایش را میشنوم. امروز سرکار نرفتم. ایین لوبیاپلو. ماست و خیار با گردو و کشمش و سالاد شیرازی. پنجشنب...
نمیدانم چند شنبهای که شبیه پنجشنبه است
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 17:05
برقِ خوشحالی در چشمم پیدا بود. به موهای قشنگم در آینهی جلوی ماشین زل زده بودم. همکارم صبح گفته بود تو چهرهی قشنگی داری. حس خوشبختی پشت چراغ قرمزِ خیابانی که به انقلاب میرسید. و باز حبابهایی که همیشه یکییکی میترکیدند. پ وقت ِرد شدن از خیابان گفت چرا دستش را گرفتم. خسته شدم از اینهمه نامرئی بودن. پنها...
از نظر پ و خودم
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 17:05
آنقدر گریه کردم که سرم درد میکند. صدای خر و پف ِ پ خانه را برداشته. از نظرش من دیوانهام و حرفهای احمقانه میزنم. الکی مسائل را بزرگ میکنم.از نظر خودم؟ فقط دلم میخواهد بمیرم. Adblock test (Why?)
شب خرداد
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 19:04
اینقدر بیحوصله بودم که صفحهی دوستان را نخواندم. در اولین فرصت میخوانم. خرداد با فکر مرگ گذشت. اما امروز بالاخره خوب بودم. دو نوشته تحویل دادم. هر دو را دوست دارم. صد و چند صفحه کتاب خواندم. اش خوردم. دمنوش به و دارچین درست کردم. یک ساعت یوگا. صدای کولر آبی. رسیدن ِکامنت مهربانی دربارهی یکی از نوشتهه...
از زنده نبودن
-
تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 15:09
پ از تگراس نوشته: دلم میخواد بهت خوش بگذره میدونم که چقدر مشکل داری. دلم خواست گریه کنم. چه راه درازی بوده و هست. خستهکننده است. هربار خانه رفتن وجودم را پر از دلهره میکند. دیدن ناراحتی خواهرها، نگرانی برای مامان، ماجرای خانه و مسائل مالی. و رابطه. که گاهی برایم سخت میشود. کار، اینجا حتی خنککنندهی س...
از شبی که روشنتر است
-
تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 15:09
کار، بوگا، دوش، تمیز کردن خونه. البته هنوز یه خرده کار داره. با بادمجون و کوجه و سیب زمینی و این چیزا یه غذای گیاهی درست کردم. دوش گرفتم. حالم خوبه. Adblock test (Why?)
خرداد
-
تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 15:09
رفتم خانه. باز نگرانی، غصه، دلواپسی. حالم خوب نبود. یک روز خوش گذشت و بعد شروع شد. جنجال و بحثِ بیپایان. تصویر برافروخته و عصبی و وحشیِ خودم. خستگی. حس ِاینکه کاش نبودم. تاریکیِ جاده. غم. ناامیدی. خانه. تمام روز در رختخواب ماندن. فکر کردن به خرداد تاریک. خرداد گرم. خرداد شرجی. خرداد دوستنداشتنی. Adb...
از دلتنگی
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:19
در هربار پیاماس به شدت ناامید میشوم. دفعهی قبل در آن خانهی قدیمی کاشان چیزی را شنیدم که نباید میشنیدم. شنیدنش سنگین بود. برای من که در تمام این سالها جز استقلالم چیزی نداشتم. برای من که هنوز کینه دارم از منتگذاشتن ِمادربزرگم وقتی میگفت باباتون براتون کاری نمیکنه. لباساتون رو که خاله و داییهاتون میخر...
از ناکافی بودنها
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:19
میخواهم عدسپلو درست کنم. عدسپلویی ساده. به یاد بابا. اضطراب دانشگاه فلجم میکند. کاش این بساط غز زندگی من جمع میشد. فکر کردم بیا این اخری را هم بازی فرض کنیم. برای مدیرگروه نامه عاشقانه فرستادم. گفتند امتیاز مقالهی دوم برای دفاع کافی نیست. دلم با ح هم صاف نمیشود. دیگر جلسههای دورهمی را نمیروم. حیف از...
از حال و احوال ناخوش
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 14:19
راستش آن شب مهمانی ترسیده بودم. حالِ ناخوش روحی غلبه کرده بود. هر شب کابوسِ طرد و اخراج همراهم بود. یک شب خانم چادری همکار گزارشم را داده بود. فردا شب دیدم حراست مرا خواسته و گفتند چرا در عزای عمومی خندیدم. دیروز در توئیتر فارسی نوشتهها را میخواندم و... خلاصه اینقدر خواندم که باور کنید شیمیِ بدنم تغ...
باز هم از دو روز پیش
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 13:35
می خواستم آدم خوبی باشم. حالا به ا حس ناکافی بودن می دهم. حوصله اش را ندارم. و بی حرمتش می کنم وقتی ک م نشسته. حوصله م را ندارم. حوصله خودم را. باید رابطه با م را کم کنم. ا را گاهی ببینم. عذاب وجدان نداشته باشم. پ؟ کاری نمی شود کرد. از دور بوسه بر رخ مهتاب می زنم. گوشی گمشده؟ فدای سرم. آخر همهی صرفه...
اگه آدم جدا بشه چی میشه؟
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 13:35
اتوبوس رسیده بود به ترمینالِ جنوب که پیام س رسید. نوشته بود اگه آدم جدا بشه چی میشه؟ از سرم گذشت هیچی. یه مدت عذاب و ناراحتی و غصه. بعد فراموشی و قبول کردنِ تنهایی. در نهایت آدم تازهای که میتوانی بیشتر دوستش داشته باشی. نوشتم میخوای تلفنی حرف بزنیم؟ رانندهی اسنپ حرفهایمان را شنید. گفتم ازدواج و سال ...
مراقب خودت باش
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 18:41
آخر هفته در نهایتِ کسلکنندگی بود. پیام اس خُلقم را سگی کرده. آمدم با ر پیادهروی شبانه. هنوز نفس کشیدن راحت نیست. سه کتاب را باهم دست گرفتم. بیهبچ لذتی بخشهایی را از هر کدام خواندم. فیلم علی مصفا را دیدم. فیلمِ «نبودن». دوست نداشتم. زیادی تخت بود. داستان هم خیلی چفت و بست درست نداشت. جملهی گلدرشت فیل...
دویدن حالم را بهتر کرد
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 18:41
دوغ ماهشام را دوست دارم. چند دقیقه دویدن حالم را بهتر کرد. راه رفتم فکر کردم. مثل تمام وقتهایی که مذهبی بودم وقت غصه به مسجد میرفتم گوشهای مینشستم و با خدا حرف میزدم. آن مسجد خیابان مولوی. آن روزهای نوجوانی و آن روزهای سخت که همین دیشب خواهر گفت چطور گذراندیم؟ تو از آن طوفانها گذشتی. حالا نشستی غصه ...
صبح ِروشنِ افتابی
-
تاریخ: 1403/2/9 ساعت: 18:41
دستاورد این روزها اینکه دیگه وقت خواب و بیداری و انلاین و آفلاینِ پ را نگاه نمیکنم. روزی یکبار چندکلمهای حرف میزنیم. به دوری فاصلهی طولانیِ فیزیکی. لانگ دیستنسِ محض. داستان کوتاهی را که دیشب شروع کردم صبح تا اخر خواندم. قهوه و شیرینی نوتلا. صبح ِروشنِ افتابی. فکر کردن به نوشتهها. شعر صائب. البته که ...