یه حرفایی رو ناخودآگاهم انگار هنوز باور داره. «من ارزشش رو ندارم»،«چرا باید کسی من رو دوست داشته باشه»،«من کاری برای خونوادهم نکردم»
نزدیک پونزده سال جنگیدم. با تمام وجود. نمونهش اون دو روزی که هیچ پولی نداشتم حتی یه تخممرغ بگیرم. صدباری که پیاده رفتم سرکار برگشتم. همهی روزایی که تو کلاس فکر کردم وقت برگشتن چهجوری برگردم پولش کمتر شه. که یه تصویر دیگهای از خودم بسازم. حالا به اون تصویر نزدیکم. خیلی نزدیک. کارای بزرگی کردم. اما بعد اون کامنتای ناراحتکنندهی اینجا انگار دوباره یه زخم عمیق یادم اومد:«چرا باید کسی دوستم داشته باشه؟» بعدِ دعوا با خواهرها دیدم دوباره اعتماد به نفس هیچی رو ندارم.
میدونم که باید به غم همینطوری نگاه کرد تا بالاخره روش کم شه جمع کنه بره. میدونم که باید رو پای خودم وایسم. اما اما اما..
گاهی سخته. خیلی سخته. مردی رو دوست داری که زندگی و برنامههای خودش رو داره. لابد باید یاد بگیرم بگم من این رو دوست دارم. دلم میخواد سب عید کوفتی رو با من بگذرونی. نمیدونم. خستهام و تازه الان بهتر از دو روز گذشتهام.
چیزهایی درهم...ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106